نـم و تـو حـمـله كـن و او را بـهقتل برسان .
محدث قمى نقل مى كند كه او پيش از شهادت مسلم و هانى از دنيا رفتو در كوفه دفن گرديد.
او در يـك گـفت و گوى جنجال آميز با معاويه به خشم آمد و درحالىكه اشعار زير را مى خواند او را ترك گفت :
ايشتمنى معاوية بن صخرٍوسيفى صارم ومعى لسانى
فلا تبسط علينا يابن هندلسانك اءن بلغت ذرى الامانى
وان تك للشقاء لنا اميرافإ نّا لا نقر على الهوان
وان تك فى امية من ذراهافانا من ذرى عبدالمدان
آيـا مـعـاويـة بـن صـخـر مـرا دشـنـام مـى دهـد؛ وحال آنكه هنوز شمشيرم برّان است و زبانم در كام ؟!
اى پسر هند، حالا كه به آرزوهايت رسيدى براى ما زبان درازى نكن!
اگـر از بـدى روزگار تو امير ما شدى ، ولى ما به ذلت تن نمىدهيم !
اگر تو بزرگ بنى اميه هستى ، ما هم بزرگان عبدالمدان هستيم !
(ر. ك . سـفـيـنـة البـحـار، ج 4، ص 426؛ مـسـتـدركـات عـلمالرجال ، ج 4، ص 209). او به ولايت اصطخر فارس ‍ گمارده شدو در سـال 31 مـسـجـدى بـنـا كـرد: درسال 59 از سوى عبيدالله بن زياد بر ولايت كرمان گمارده شد؛ وچـنـد روز پـس از رسـيـدن بـه كـوفـه مـرد و ابـن زياد بر او نمازگزارد. (تاريخ طبرى ، ج 5، ص 364).
289- ارشـاد، ص 206؛ مـزّى در تـهـذيـبالكـمـال گـويـد: چـون خـبر حركت حسين (ع ) در كوفه به عبيداللهزياد رسيد، همراه دوازده تن ديگر سوار بر استر بيرون آمد تا بهكوفه رسيد.
290- مقتل الحسين ، مقرم ، ص 149.
291- در روايـت اخـبـار الطـوال آمده است : ((او بر هر جماعتى كه مىگـذشـت ، بـه پـنـدار ايـن كـه حـسـيـن (ع ) اسـت به احترامش بر مىخـاسـتـنـد و دعـا مـى كـردنـد و مـى گـفـتـنـد: اى فـرزنـدرسول خدا، خوش آمديد. صفا آورديد!)).
292- تـاريـخ طـبـرى ، ج 3، ص 281؛ و ر.ك .مقتل الحسين ، خوارزمى ، ج 1، ص 290؛ ارشاد، ص 206.
293- ارشـاد، ص 206؛ بـحـار الانـوار، ج 44، ص 340 (بـهنقل از ارشاد).
294- ايـن مـثـل بـراى تـرسـو زده مـى شود كه تهديد مى كند ولىعمل نمى كند. [المنجد].
295- تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 281؛ الارشاد، ص 202.
296- جليله : شترى كه بيش از يك شكم نزاييده باشد.
297- عقد الفريد، ج 2، ص 104.
298- همان .
299- همان ، ص 122.
300- همان ، ص 112. گروه هاى ديگرى از زنان نيز براى شكايتاز جور و ستم معاويه و كارگزارانش نزد وى رفتند مانند دارميه ، امالخـيـر، اروى (دخـتـر عبدالمطلب )، ام سنان ، زرقاء و بكاره هلاليه(ر. ك . عقدالفريد، ج 2، ص 102 ـ 121). پديده رفتن زنان و نهمـردان براى دادخواهى نزد معاويه حاكى از آن است كه اموى ها در آنروزگـار، مـردان را چـنـان تـرسـانـده بـودنـد كه از بيم شكنجه وعقوبت ، حتى جراءت دادخواهى نيز نداشتند.
301- يـعـنـى خوارج ، منسوب به حروراء از نواحى كوفه . حرورانخستين جايى بود كه خوارج پس از بازگشت از صفين و رسيدن بهكوفه در آنجا اجتماع كردند.
302- جـايـى اسـت مشهور بر ساحل خليج ((فارس )) نزديك عمان ؛كـه هـوايـى بـس گـرم دارد. از ايـن رو پـسـر مـرجـانـه بـهدليـل سـختى زندگى در زاره مخالفان را تهديد كرد كه به آنجاتبعيد خواهند شد. (ر.ك . معجم البلدان ، ج 4، ص 150).
303- تـاريـخ طـبـرى ، ج 3، ص 281؛ ارشـاد، ص 202؛ تـذكرةالخواص ، ص 200.
304- وقعة الطف ، ص 110.
305- حياة الامام الحسين بن على (ع )، ج 2، ص 447.
306- إ بصار العين ، ص 93.
307- ر.ك . ارشاد، ص 223.
308- ر.ك . ابصار العين ، ص 93.
309- مناقب آل ابى طالب ، ج 4، ص 94؛ بحار الانوار، ج 44، ص343 (به نقل از مناقب ).
310- تسلية المجالس ، ج 2، ص 182.
311- از گـفـتـار آقاى خويى چنين استفاده مى شود كه وى ، عبداللهيـقـطـر در ((روايت مشهور و روايت نادر ابن شهر آشوب )) را يك تنمـى دانـد. او مى گويد: داستان قتل وى را شمار زيادى از بزرگاننـقـل كـرده انـد، بـجـز ابن شهرآشوب كه وى را فرستاده مسلم بهسـوى امـام حـسـين (ع ) دانسته و گيرنده نامه او را مالك بن يربوعمعرفى مى كند. (معجم رجال الحديث ، ج 10، ص 284).
312- ابـصـار العـين ، ص 93؛ ولى روايات ديگرى نيز وجود داردكـه مـى گـويد آن حضرت حتى از سينه فاطمه هم شير نخورد. امامصادق (ع ) مى فرمايد: حسين (ع ) از فاطمه و هيچ زن ديگرى شيرنـخورد پيامبر(ص ) مى آمد و انگشت ابهامش را در دهان او مى گذاشتو او به اندازه دو يا سه روزش مى مكيد. در نتيجه گوشت حسين (ع )از گـوشت و خون رسول خدا(ص ) روييد. (كافى ، ج 1، ص 465،حديث شماره 4).
امـام رضـا (ع ) مـى فـرمـايـد: ((پيامبر(ص ) مى آمد و زبان در دهانحـسين (ع ) مى گذاشت . حسين آن را مى مكيد و با آن خشنود مى گشت ؛و از هيچ زنى شير نخورد.)) (كافى ، ج 1، ص 465).
ولى عـلامـه مـجـلسـى ايـن دو روايـت را بـهمـرسل بودن متهم ساخته است (مرآة العقول ، ج 5، ص 365)؛ و سيدعـبـدالحـسـيـن شرف الدين بر اين دو روايت انتقاد دارد. (ر.ك . اجوبةموسى جارالله ).
313- ابصار العين ، ص 93.
314- همان .
315- همان .
316- همان ، ص 94.
317- تـنـقـيـح المـقـال ، ج 2، ص 63؛ و ر.ك . قـامـوسالرجال ، ج 5 ، ص 280.
318- ر. ك . حـيـاة الامـام الحسين بن على (ع )، ج 2، ص 416؛ استادقـرشـى گـويـد: ايـن تـصميم ها طوفانى از جزع و بى تابى رابـرانـگـيخت ؛ نه تنها در كوفه بلكه در همه نقاط عراق ، كوفياناز دخـالت در هـر مـوضوع سياسى بركنار نگه داشته شدند و هيچگـونـه تلاش مخالفت آميزى از آنان سر نزد. آنان يقين كردند كهقدرت براندازى حكومت اموى را ندارند؛ و در نتيجه به سياست هاىسـخـتـگـيـرانـه آنـهـا تـن دادند و آرام نشستند. (همان ماءخذ، ج 2، ص416).
مـا در ايـن بـاره ديـدگـاهـى داريـم كـه شـايـد درفصل ((حركت امت )) در همين كتاب بيان كنيم ، ان شاء الله تعالى .
319- عـبـدالله بـن حـارث بـن نـوفـلبـن حـارث بن عبدالمطلب : وى كسى است كه امام حسن (ع ) او را نزدمـعـاويـه فرستاد؛ و روايتى از رسول خدا(ص ) در فضيلت فاطمه(س ) دارد. او كسى است كه ابن زياد همراه مختار به زندانش افكند.(مـسـتـدركـات عـلم رجـال الحـديـث ، ج 4، ص 508). او در روزگـارپـيـامـبـر(ص ) بـه دنـيـا آمـد. هـنـگـام مـرگ يـزيـد بـااهـل بـصـره اجتماع كرد تا رياست آنان را عهده دار گردد. زبير بنبـكـار گـفـتـه است : او پسر خواهر معاويه به نام هند است . پس ازفـرار ابـن زيـاد، مـردم بـصـره بـه اتـفـاق او را بـه ريـاسـتبرگزيدند؛ و به پسر زبير نوشتند كه با او بيعت كنند. او نيزرياست عبدالله را تاءييد كرد. عبدالله در فتنه عبدالرحمن بن محمدبـن اشـعـث از تـرس حـجـاج ، از بـصـره بـه عـمـان گـريـخـت و درسـال 84 ه‍ در آنـجا درگذشت . (ر. ك . سير اعلام النبلاء، ج 1، ص200). او از سران بنى هاشم بود. (همان ماءخذ، ج 3، ص 531).
320- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 294.
321- اءنـسـاب الاشـراف ، ج 5، ص 215؛مقتل الحسين ، مقرم ، ص 157 به نقل از انساب الاشراف .
322- حـصـيـن بـن نمير: يكى از فرماندهان ملعون و پليد سپاه ابنزياد و از طرفداران معاويه بود. (الغدير، ج 10، ص 295). وى ازسـوى يـزيد ماءمور بود كه با ابن زبير در مكه بجنگد (بحار، ج38، ص 193؛ مستدركات علم رجال الحديث ، ج 3، ص 221).
323- عبدالاعلى بن يزيد كلبى : يكى از قهرمانان شجاع كوفه ،او با مسلم بيعت كرد و براى او و حسين (ع ) بيعت مى گرفت . پس ازقـتـل مـسـلم ، ابـن زيـاد 