و را بـه زنـدان افـكـنـد و سـپـس فـرمـانقـتـل او را صـادر كـرد؛ و او كـشـتـه شـد. (مـسـتـدركـات عـلمرجال الحديث ، ج 4، ص 366).
طـبـرى گـويـد: ((ابـن زيـاد پـس از كـشـتـه شـدن مـسـلم بـنعـقـيـل و هانى بن عروه ، عبدالاعلى كلبى را، كه به وسيله كثير بنشـهاب در ميان بنى فتيان پنهان شده بود، فرا خواند و چون او راآوردنـد گفت : وضعيت خود را براى من بازگو، گفت : خداوند كارترا راست گرداند، بيرون آمدم تا ببينم كه مردم چه مى كنند؛ و كثيربـن شـهاب مرا دستگير كرد. گفت : بايد سخت سوگند بخورى كهدر كـارى جـز آنـچـه گـفتى نبوده اى . او از سوگندخوردن خوددارىورزيـد و عبيدالله گفت : او را به گورستان سبع ببريد و گردنبزنيد. گويد: او را بردند و گردن زدند)). (تاريخ طبرى ، ج 3،ص 292).
در جـاى ديـگـر، طـبـرى به نقل از ابى مخنف گويد: ((حديث كرد مراابـوجـناب كلبى كه كثير مردى از كلب به نام عبدالاعلى بن يزيدرا يـافـت كـه سـلاح بـرگـرفـتـه آهـنـگ رفـتـن نـزد ابـنعقيل در ميان بنى فتيان دارد. او را دستگير كرد و نزد ابن زياد بردو كار او را گزارش داد و عبدالاعلى به ابن زياد گفت : قصد داشتمنزد تو بيايم . گفت : و از پيش خودت اين وعده را به من دادى ! پسفـرمـان داد تـا او را بـه زندان افكندند. (تاريخ طبرى ، ج 3، ص287).
324- عـمـارة بـن صـلحب اَزْدى : سيره نويسان او را پهلوان و دليرتـوصـيـف كـرده انـد. او از شـيـعـيانى بود كه با مسلم بيعت كرد؛ وبـراى حـسـيـن (ع ) بـيـعـت مـى گـرفـت . هنگامى كه مردم مسلم را رهاكـردنـد، عـبـيـدالله بـه دسـتگيرى و زندان وى فرمان داد؛ و پس ازشـهـادت مـسـلم فـرمـان داد تـا او را گـردن بـزنـنـد. (تـنـقـيـحالمقال ، ج 2، ص ‍ 323).
طـبـرى گويد: محمد بن اشعث بيرون رفت و در كنار خانه هاى بنىعـماره ايستاد. عمارة بن صلخب اَزدى كه قصد رفتن نزد مسلم را داشت، سـلاح بـه دوش از راه رسـيـد. مـحـمد او را گرفت و نزد ابن زيادفـرستاد؛ و او به زندانش افكند. (تاريخ طبرى ، ج 3، ص 292).آنگاه ـ پس از قتل هانى ـ عبيدالله عماره را ـ كه به قصد يارى مسلمبـيـرون آمـده بـود ـ دسـتـگـيـر كـرد؛ و از او پـرسـيـد:اهل كدام قبيله اى ؟ گفت : قبيله اَزد. گفت : او را ببريد و در ميان قبيلهاش گردن بزنيد. (تاريخ طبرى ، ج 3، ص 292).
325- اصبغ بن نُباته : او از موثقان و ياران نزديك اميرالمؤ منينو حسنين (ع ) است . اصبغ پيمان امير مؤ منان به مالك اشتر و وصيتآن حـضرت به پسرش ، محمد حنفيه ، را از ايشان روايت كرده است .او از اعـضـاى شـرطـه خميس بود كه با حضرت پيمان جان فشانىبـسـتند و او پيروزيشان را ضمانت كرد. اميرالمؤ منين (ع ) وى را درزمـره مـوثـقـان دهـگـانـه بـه شـمـار آورده اسـت او درغسل سلمان فارسى به امام (ع ) كمك كرد، و از كسانى است كه تختسـلمـان را كـنـار گـورسـتـان برد؛ كه مى خواست با مردگان سخنبگويد. اصبغ كه در جنگ صفين فرمانده شرطه خميس بود به على(ع ) گـفـت : مـرا از ديـگـران پـيـش تر بفرست ؛ زيرا كه امروز مراشكيبا خواهى يافت و از يارى من بهره مند خواهى شد. فرمود: با نامو بـركـت خـداونـد پيش رو. او پيش رفت ، شمشير برگرفت و رايتبه دوش رجز مى خواند؛ و هنگام بازگشت ، شمشير و نيزه اش خونآلود بـود. او پـيـرى پارسا و عبادتگر بود و هنگام رويارويى بادشـمـن شـمشيرش را غلاف نمى كرد. او از ذخاير على (ع ) بود؛ كهبـا آن حضرت پيمان مرگ بسته بود. وى از شهسواران عراق بود؛و كـسـى است كه مى گويد: صد فصل از مواعظ اميرالمؤ منين را حفظكـردم و از خـطـابه هاى آن حضرت آن قدر به حافظه سپرده ام كهانـفـاق ، جـز بـر وسـعـت و فـراوانـى آنـهـا نيفزايد. (مستدركات علمرجال الحديث ، ج 1، ص 692).
326- حـارث اعـور هـمدانى : وى از دوستان اميرالمؤ منين (ع ) بود وعـلى (ع ) او را در زمـره مـوثـقـان دهگانه خويش به شمار آورد. ابنابـى الحـديـد گـويـد: او از فـقـيـهـان بـود و درسـال 65 ه‍.ق درگـذشـت . (مـسـتـدركـات عـلمرجال الحديث ، ج 2، ص 260).
طـبـرى گـويـد: او از يـاران پـيـشـگـام عـلى (ع ) واهـل فـقـه ، دانـش فـرايـض و حـسـاب بـود. (قـامـوسالرجال ، ج 3، ص ‍ 14).
عامه نيز اورا موثق شمرده و ستوده اند و در صحاح و ديگر جاها ازاوحديث نقل كرده اند. (الغدير، ج 11، ص 222).
327- مقتل الحسين ، مقرم ، ص 157.
328- ارشاد، ص 170.
329- اعـلام الورى ، ص 174؛ تـنـقـيـحالمقال ، ج 3، ص 262 (به نقل از اعلام الورى ) و نيز ر.ك . ارشاد،ص ‍ 176.
330- مستدركات علم رجال الحديث ، ج 8، ص 44.
331- ارشاد، ص 171.
 

next page

332- ر. ك . مـسـتـدركـات عـلم رجال الحديث ، ج 8، ص 44؛ و ر.ك .تنقيح المقال ، ج 3، ص 262. مامقانى نيز گفته است : ((بلكه اگرميان عصمت و عدالت مرتبه واسطه اى بود، بر او اطلاق مى كرديم.))
333- ر.ك . بحار الانوار، ج 45، ص 353.
334- چنان كه در متن روايت ارشاد خواهد آمد.
335- شـيـخ مـفـيد يكجا مى گويد: ((و در همان سالى كه كشته شدحـج گـزارد.))؛ و در جـاى ديـگـر مى گويد: ميثم از ام سلمه دربارهحـسين پرسيد و او گفت : در بستان خويش است . گفت : ((از من به اوبگو كه دوست داشتم بر او سلام كنم ؛ و ما ان شاء الله در پيشگاهخداوند يكديگر را ديدار خواهيم كرد.))
ايـن سـخـنـان شـيـخ مـفـيـد بـسـيـار شـگـفـت وقـابـل تـاءمـل اسـت . بـايـد ديـد كـه چـگـونـه مـيـثـم در آنسال حج گزارده ولى در آن مدت بلندِ حضور امام (ع ) در مكه مكرمه، نه او را ديده و نه با آن حضرت ملاقات كرده است ؟
بـه احـتـمـال زيـاد مـراد شـيـخ مـفـيـد از حـج گـزاردناصـل زيارت بيت الله الحرام است ؛ و ممكن است كه اين زيارت عمرهبـوده باشد. در يك روايت ديگر فرزند ميثم ، حمزه ، هنگام توصيفرويـدادهـاى ايـن زيـارت به صراحت مى گويد: ((پدرم براى عمرهبـيـرون رفت .)) (بحار الانوار، ج 42، ص 129). بنابر اين ، اينزيـارت عـمـره بـوده اسـت . هـمـچـنـيـن بـهاحـتـمـال زيـاد ورود مـيـثـم بـه مـديـنـه پـيـش از رجـبسال شصت يا در همان ماه يعنى پيش از رسيدن خبر مرگ معاويه بهمدينه و تقاضاى حكومت اموى از امام حسين براى بيعت با يزيد بودهاسـت . زيـرا از ظـاهـر تـاريخ پس از آن تا خروج امام (ع ) از مدينهچنين بر مى آيد كه امام به باغ خويش در بيرون مدينه نرفته است.
336- از اين روايت چنين بر مى آيد كه مختار پيش از رسيدن امام (ع )بـه عـراق آزاد بـود، زيـرا كه پيش از رسيدن آن حضرت به عراقكـشته شد. اين خلاف مشهور است و شايد درباره اش بتوان گفت كهبـراى جـلوگـيـرى از پـيـوستن مختار به امام (ع ) او را زير مراقبتشديد قرار داده بودند.
337- ارشاد، ص 171.
338- ارشـاد، ص 207؛ بـحـار، ج 43، ص 342ـ343 (بـهنقل از ارشاد).
339- اصـل ايـن مـثـل در زبـان عـربـى ((اءتـتـك بخائن رجلاه )) مىباشد كه سماوى آن را چنين ضبط كرده است : ((اءتتك بحائن رجلاه)) به معناى مرده را دو پايش آورد. (ابصار العين ، ص 143).
340- شـريـح قاضى : وى شريح بن حارث بن منتجع كندى است .نـام پـدرش مـعاويه ، هانى يا شراحيل است ؛ و كنيه اءبااميه داشت .عـمـر بـن خـطـاب او را بـر قـضاوت كوفه گماشت . او براى مدتشـصـت سـال پـيـوسـتـ