ه قـاضـى بـود؛ و جـز بـراى مـدت سـهسـال در دوران فـتـنـه ابـن زبـيـر از آن دسـت نـكـشـيـد. پس از آن ازقـضـاوت كـنـاره گـيـرى كـرد و آنگاه نزد حجاج استعفا داد و او نيزپذيرفت .
سـپـس تـا دم مـرگ خـانـه نـشين بود. او عمرى دراز كرد؛ به قولى108 و بـه قـولى صـد سـال ؛ و درسال 87 درگذشت . او روحى سبك داشت و بسيار شوخ طبع بود.
عـلى (ع ) شـريـح را بـر قـضـاوت بـاقـى گذارد. در حالى كه دربسيارى از مسائل فقهى ـ كه در كتاب هاى فقيهان ذكر شده است ـ بااو مـخـالف بـود. يـك بـار آن حـضرت بر او خشم گرفت و او را ازكـوفـه تـبـعـيـد كـرد ولى از مـنـصب قضاوت عزلش نكرد. امام (ع )فـرمـان داد تـا در ((بـانـقـيا)) (روستايى نزديك كوفه كه بيشترسـاكنانش يهودى بودند) اقامت گزيند. او مدتى را در آن جا سكونتگـزيـد تـا حـضـرت از وى راضـى شد و به كوفه باز گرداند.ابـوعمرو بن عبدالبر در الاستيعاب گويد: شريح دوران جاهليت رادرك كرد؛ و نه از صحابه ، بلكه از تابعان به شمار مى رود...(ر.ك . بـحـار الانـوار ج 42، ص 175؛ شـرح نـهـج البلاغه ، ابنابى الحديد، ج 14، ص 29).
اعمش به نقل از ابراهيم تميمى گويد: در يك مورد كه على (ع ) باقـضـاوتـش مـخـالف بـود، حضرت به او فرمود: تو را به بانقياتـبـعـيـد مـى كنم تا دو ماه را ميان يهوديان بگذرانى . گويد: سپسعـلى (ع ) كشته شد و روزگارى گذشت ، هنگامى كه مختار بن ابىعبيده به پاخاست به شريح گفت : فلان روز اميرالمؤ منين به توچه گفت ؟ گفت : به من چنين گفت . مختار گفت : به خدا سوگند اجازهنشستن ندارى تا بانقيا بروى و مدتى را ميان يهوديان سپرى كنى. سـپـس او را به آنجا فرستاد و شريح مدت دو ماه را ميان يهوديانگـذرانـد. (ر. ك . شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد، ج 4، ص98).
گـويـنـد وى از فـرزنـدان ايـرانـيـان سـاكـن يـمـن بـود. او دورانپـيـامـبـر(ص ) را درك كـرد ولى بـنـا بـهقـول صـحـيـح ، خـود آن حـضرت را نديد... عمر وى را به قضاوتكـوفـه گمارد و على بن ابى طالب نيز او را به جاى گذاشت ؛ واو شـصـت سـال در آن شـهـر قـضـاوت كـرد. يـكسـال نـيـز در بـصـره قـاضـى بـود. بـه قـولى 53سـال در كـوفـه و هفت سال در بصره قضاوت كرد... و در سن 110سـالگـى و بـه روايتى 120 سالگى مرد. گويند كه وفات وىبه سال 97 بود... (تهذيب الكمال ، ج 8، ص 318).
ذهـبـى گـويـد: پـسـر زبـيـر شـريـح را از قـضـاوتمعزول ساخت ؛ و چون حجاج بر سر كار آمد او را باز آورد... فقيهىنزد شريح آمد و گفت : اينها چيست كه در قضاوت ايجاد كردى ؟ گفت: مـردم چـيـزهـايـى ايـجاد كردند و من هم به خاطر آنها مسائلى ايجادكردم ... (سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 103).
مامقانى گويد: ((... به نوشته مورخان ، شريح ازكسانى بود كهبـر كفر و نافرمانى حجر بن عدى كندى شهادت داد و زياد شهادتاو و ديـگـر شـاهدان را براى معاويه نوشت . اميرالمؤ منين (ع ) قصدمـعـزول سـاخـتـن وى را كـرد، ولى مـيـسـر نـشـد، چـرا كـهاهـل كـوفـه گـفـتـند: او را معزول مكن چرا كه به وسيله عمر منصوبگـشته است ؛ و ما با تو بيعت كرده ايم كه آنچه را ابوبكر و عمرمـقـرر داشـته اند تغيير ندهى ... او در چند مورد نسبت به اميرمؤ منان(ع ) بـى ادبـى كـرد. مـثـل بـَيـّنه خواستن از آن حضرت براى زرهطـلحـه و فـريـاد واسنت عمر، در هنگامى كه امام (ع ) او را از خواندننـمـاز تـراويـح مـنـع كـرد، و امـثـال آن كـه اشـتـهـارشان نيازى بهنقل ندارد. (تنقيح المقال ، ج 2، ص ‍ 83).
راوى بـه نـقـل از ابـومـخنف گويد: مردم به مختار گفتند: شريح رابه قضاوت بگمار، ولى شنيد كه شيعيان مى گويند: او عثمانى واز كسانى است كه عليه حجر شهادت داده است ؛ و پيامى را كه هانىبـه وسـيـله او فـرسـتـاد نـرسـانـد و عـلى (ع ) او را از قـضـاوتعزل كرد. (تاريخ طبرى ، ج 6، ص 34).
در ((حليه )) به نقل از ابراهيم بن زيد تميمى از پدرش آمده است :عـلى (ع ) زرهـش را نزد يهودى پيدا كرد و شناخت . گفت : اين زره ازآن من است كه از شتر خاكسترى رنگم افتاده است . يهودى گفت : زرهمـال مـن و در دسـت من است ! سپس گفت : قاضى مسلمانان ميان من و توقضاوت كند.
آنـگاه نزد شريح آمدند... (تا آنجا كه مى گويد): شريح به على(ع ) گـفـت : شـمـا راسـت مـى گـويـيد ولى ناچار بايد دو تن گواهبـاشـنـد. امـام (ع ) غـلامـش ، قـنـبـر، و امام حسن را فراخواند؛ و آن دوشـهـادت دادنـد كـه زره از وى اسـت . شـريـح گـفت : شهادت غلامتانپذيرفته است ، ولى شهادت فرزندتان را نمى توانيم بپذيريم. گـفـت : مـادر به عزايت بنشيند، آيا شهادت سرور جوانان بهشت رانمى پذيرى ؟ به خدا سوگند كه تو را به بانقيا خواهم فرستادتـا چـهل روز را در ميان آنها بگذرانى . آنگاه به يهودى گفت : زرهرا بگير. يهودى گفت : امير مؤ منان همراه من نزد قاضى مسلمانان آمدو او بـه زيـانـش حـكم داد و او پذيرفت ! به خدا سوگند راست مىگويى ، زره مال شماست . از شترتان افتاد و من برداشتم . گواهىمى دهم كه خدايى جز خداوند يكتا نيست و محمد پيامبر اوست . على (ع) نـيـز زره را بـه او داد و نـهـصـد [درهـم ؟] بـه او جـايـزه داد؛ و آنيـهـودى در جـنـگ صـفـيـن كـشته شد. (ر.ك . حلية الاولياء، ج 4، ص139؛ قاموس الرجال ، ج 5، ص 408).
شـيـخ صـدوق روايـت مـى كـنـد: عـلى (ع ) در مـسـجد كوفه بود؛ كهعـبـدالله بـن فـضـل تميمى همراه زره طلحه بر آن حضرت گذشت .فرمود: اين زره طلحه است كه در روز جنگ بصره به غنيمت گرفتهشـده اسـت . گـفـت : قـاضـى خـويـش را مـيـان من و خود داور قرار ده .شـريـح از آن حـضـرت تـقـاضاى بيّنه كرد و او حسن (ع ) را آورد.گـفـت : بـا يـك گـواه قـضـاوت نـمـى كنم ، مگر آن كه ديگرى نيزهـمـراهـش بـاشـد. حضرت قنبر را آورد. گفت : اين بنده است و من برپايه گواهى بنده قضاوت نمى كنم . امام (ع ) به خشم آمد و گفت :زره را بـگـيـريـد كـه ايـن مـرد تا كنون سه بار ستمگرانه داورىكرد. شريح گفت : چگونه ؟ فرمود: به تو گفتم كه اين زره طلحهاسـت كـه در جنگ بصره غنيمت گرفته شده است ؛ و تو گفتى گواهبـيـاور؛ و حـال آن كـه پـيـامبر(ص ) فرمود: ((هر كجا غنيمتى يافتشـد، بـدون گواه گرفته مى شود)). سپس حسن را نزد تو آوردم وگـفـتـى : قـضـاوت نـمى كنم مگر آن كه يك تن ديگر نيز باشد؛ وحـال آن كـه پـيـامـبر(ص ) با يك شاهد و سوگند داورى كرد. آنگاهقـنـبـر را آوردم و تـو گـفـتـى : ايـن بـنـده اسـت ، وحال آن كه شهادت بنده اگر عادل باشد منعى ندارد. آن گاه فرمود:اى شريح پيشواى مسلمانان در كارهايى بزرگ تر از اين امين است .(من لا يحضره الفقيه ، ج 3، ص 63).
مـجـلسـى اول پـس از نـقل اين روايت گفته است : پس از آن شريح ازمـجـلس خـويش رفت و گفت : ((ميان دو تن قضاوت نخواهم كرد تا آنكه به من بگويى از كجا سه بار ظالمانه داورى كرده ام !؟))
مـجـلسـى گـويد: چنان كه از ظاهر اين روايت برمى آيد ترك مجلسگفتن شريح دلالت بر كفر وى دارد، چرا كه سخن معصوم را از سرسبك شمردن نپذيرفته است . (روضة المتقين ، ج 6، ص 261).
341- ارشاد، ص 209.
342- ارشاد، ص 210.
343- همان .
344- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 287.
345- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 28