7.
346- ارشاد، ص 213؛ اخبار الطوال ، ص 240.
347- تاريخ دمشق ، ج 14، ص 215.
348- ايـن سـتـمـگـر بـه نـاصـبى بودن و دشمنى شديد نسبت بهامـيـرالمـؤ منين و دشنام فراوان به آن حضرت مشهور است . وى از آنرو لقـب اشـدق گـرفـت كـه بـر اثـر دشـنـام فراوانى كه مى داد،گلويش انحراف پيدا كرد. (ر.ك . معجم الشعراء، ص 231).
عـمـرو بـن سعيد اشدق نسبت به بنى اميه بسيار تعصب و نسبت بهبنى هاشم و به ويژه اميرالمؤ منين ، على (ع ) به شدت كينه داشت. او سنگدل و خشن و ستمگر و متكبر بود و از واژگون كردن حقايق وادعـاهـاى دروغـيـن بـاك نـداشـت . يـكـى از خطبه هاى وى كه كاشف ازافـتـخـار وى بـه جـاهـليـت و امـويـتـش و دشـمـنـى نـسـبـت بـهاهـل بيت و نيز سنگدلى ، خشونت و ستمگرى وى مى باشد، خطبه اىاسـت كـه ابـن عـبـدربـه انـدلسـى از عـتـبـىنـقـل مى كند و مى گويد: عتبى گفت : سعيد بن عاص ، والى مدينه ،پـسـرش عـمرو بن سعيد را به واليگرى مكه گماشت . چون به آنشـهـر رفـت ، جز حارث بن نوفل هيچ يك از قريش و بنى اميه از اواستقبال نكردند. چون به او رسيد، گفت : اى حار! چه چيزى مردم تورا بـاز داشـت كـه آنـان نـيز چون تو با من ديدار كنند. گفت : چيزىنبود جز اين برخوردى كه در ديدار با من داشتى ! به خدا سوگندنـه مـرا بـه كـنـيـه صـدا زدى و نـه نـام راكـامـل ادا كردى ؛ از كبرورزى نسبت به همگنانت تو را نهى مى كنم ،چرا كه اين كار موجب برترى تو نسبت به آنها نمى شود و آنان رانـزد تـو بـى مـقدار مى سازد. گفت : به خدا سوگند، موعظه بدىنـكـردى و در خـيـرخواهى تو شك ندارم . آنچه هم از من ديدى خوى مناست ! چون به مكه درآمد منبر رفت و پس از حمد و ثناى خداوند گفت: امـا بـعد، اى مردم مكه ، ما مدتى را در اين شهر سكونت گزيديم ونـاخـواسـتـه از آن بيرون رفتيم . آنگاه ما چنين بوديم كه بخشش هايـكـى پـس از ديـگـرى سوى ما سرازير گرديد. برترين شان راگرفتيم و در والاترين جايگاه نشستيم . سپس كارى ميانه پيش آمد وكـشـتـيـم و كـشـتـه شديم . به خدا سوگند نه بر كنار رفتم و نهكـسـى مـا را بـر كـنـار كـرد تـا آن كه خون را خون نوشيد، گوشتگـوشـت را خـورد و اسـتـخـوان اسـتـخـوان را شـكـسـت . سـپـسرسول خدا، از سوى پروردگار به رسالت برگزيده شد. آنگاه، ابـوبـكـر بـه خـاطـر پـيـشـيـنه و فضيلتش زمام امور را به دستگرفت . پس از او عمر زمامدار شد و سپس كار به جايى كشيد كه ماچـونـان جـويـبارهاى يك چشمه از هم جدا شديم ؛ و آن كه سخت تر وزورمـنـدتـر بود پيروز شد و ما يكى از آن جويبارها بوديم . آنگاهشـكـافـى در مـيان افتاد و ما كشتيم و كشته شديم . به خدا سوگندنـه بـر كـنـار رفـتيم و نه كسى ما را بر كنار كرد تا آن كه خونخـون را نـوشـيـد و گـوشـت گوشت را خورد و استخوان استخوان راشـكـسـت و حرام حلال گرديد و هر جنبنده اى با ضرب شمشير ساكتگـشت ؛ با نبرد و زور و گزيدن و كندن يكديگر تا آن كه حاضرشـدنـد حـق مـا را بـاز پـس ‍ دهـند. به خدا سوگند كه آن را با مدارانـدادنـد؛ و در آن به قضا راضى نگشتند و مى گفتند حق ما بود كهبـه زور از مـا گـرفـتـنـد. ما نيز اين را با اين و اين را در اين كيفرداديم .
اى مـردم مـكـه بـر جـان خـويـش بـتـرسـيـد و مواظب نابخردان خويشبـاشـيـد. چـرا كـه مـن شـمـشيرى دارم عبرت آموز و تازيانه اى دارمزيـانـبـار كه هر كدام ، بر سر اهلش فرود مى آيد. آنگاه فرود آمد.(عقد الفريد، ج 4، ص ‍ 134).
اشـدق از كـسـانـى بود كه زمان حيات معاويه نسبت به يزيد اظهاردوسـتـى كـردند؛ و بدون ترديد همين ، يكى از اسباب ابقاى او برواليـگـرى مـكـه حـتـى پـس از مـرگ مـعـاويـه بـود. يـزيـد، پـس ازعـزل وليـد بـن عـتـبـه واليـگـرى مـديـنـه را نـيـز بـه او داد. يـكنـقـل تـاريـخى مى گويد: هنگامى كه معاويه براى يزيد عقد بيعتبست ، مردم بر مى خاستند و سخنرانى مى كردند. معاويه خطاب بهعمرو بن سعيد گفت : اى ابااميه ، برخيز. او برخاست و پس از حمدو ثـنـاى الهـى گفت : اما بعد، يزيد بن معاويه اميدى بود كه بدانچـشـم داشـتـيـد و دورانـى است كه آرامش خود را در آن مى جستيد. اگرمـيـهـمـان بـردبـاريـش گـرديـد شما را وسعت مى بخشد؛ اگر از اوراهـنـمايى بخواهيد، هدايت تان مى كند و اگر به آنچه دارد نيازمندشـويـد، بـى نـيـازتـان مـى كـنـد. جـوانـمـردى است هوشيار. پيشىگـرفـتـه شـد و پـيـشـى گـرفت . ستوده شد و ستود. تنبيه شد وتنبيه كرد. پس او جانشين اميرالمؤ منين است و جانشين ديگرى ندارد.
آنـگـاه مـعـاويـه گـفـت : اى ابـا مـعـاويـه ، داد سـخـن دادى ، بـنـشين .(عقدالفريد، ج 4 ص 132).
349- تذكرة الخواص ، ص 214.
350- عقد الفريد، ج 4، ص 132.
351- حياة الامام الحسين بن على (ع )، ج 2، ص 316ـ317؛ وى خطبهرا از تاريخ الاسلام ذهبى ، ج 2، ص ‍ 268 و داستان خون دماغ شدنرا از سمط النجوم العوالى ، ج 3، ص 57 گرفته است .
352- مجمع الزوائد، ج 5، ص 240.
353- عقد الفريد، ج 4، ص 376.
354- وى بـه ايـن بـهـانـه ، عـبـيـدالله بـن ابـى رافـع را دويـستتازيانه زد برادرش از او شفاعت كرد (ر.ك . المعارف ، ص 145).محمد بن عمر نوشته است كه عمرو بن سعيد بن عاص اشدق ، در ماهرمـضان سال شصت به مدينه رفت ؛ و بر مردم شهر وارد شد. چونمردم مدينه نزد وى آمدند، او را مردى بسيار متكبر يافتند... آنگاه درپـى چـنـد تـن از اهـل مـديـنـه فـرسـتاد و آنان را به سختى كتك زد.(تاريخ طبرى ، ج 3، ص 372).
355- عـلامـه امـيـنـى ، فـهـرسـت شـصـت تـن از صـحـابـه را كه درقـتـل عـثـمـان شـركـت داشـتـنـد ارائه داده اسـت . (الغـديـر، ج 9، ص195ـ163).
356- اللهوف ، ص 128.
357- ارشاد، ص 201.
358- نور الابصار، ص 258.
359- المنتخب ، ص 243؛ بحار، ج 45، ص 99.
360- اللهوف ، ص 127.
361- در دوران حـضـور مـسـلم (ع ) در كـوفـه ، عمر سعد نيز در آنشـهـر بود. زيرا او يكى از كسانى بود كه طى نامه اى به يزيدضمن يادآور شدن ناتوانى نعمان بن بشير ـ والى وقت كوفه ـ ازاو خـواسـت تـا ديـگـرى را بـه جـايـش بـگـمـارد. عـمر سعد تا روزتـرويـه و پس از آن در كوفه بود. زيرا وقتى مسلم را اسير كردهنـزد عـبـيـدالله آوردنـد، او نـيـز در مـجلس حاضر بود و مسلم به اووصـيـت كـرد؛ ولى او خـيـانـت ورزيـد. بـدون شـك هـنـگـامقتل مسلم (ع ) نيز عمر سعد در قصر بوده است .
362- مقتل الحسين ، مقرم ، ص 165.
363- براى نمونه ر.ك . تذكرة الخواص ، ص 214.
364- البداية والنهاية ، ج 8، ص 165.
365- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 297.
366- همان .
367- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 297.
368- بدون شك امام (ع )، به حقيقت [دروغين ] امانى كه بنى اميه مىدادنـد از هـمـه آگـاه تـر بـود. آنان پيوسته به امان هايى كه بهمـخـالفـانـشـان مـى دادنـد خـيـانـت مـى ورزيدند؛ مانند امانى كه بهحجربن عدى دادند. امان از ديدگاه بنى اميه و كارگزارانشان چيزىجـز يـك فـريـب و دام نـبـود. مـگـر ابـن زيـاد هـنـگـام فـرسـتادن بهدنـبـال هـانـى بـه او امـان نـداد؟ و پـس از آن كـه نـزد وى آمـد او رادسـتـگـيـر نـكـرد و شـكـنـجـه نـداد و بـهقتل نرساند؟ آيا ابن زياد به امانى كه نماينده او