خيره شد چو ديد بميدان
چهره همچون مه تمام ابوالفضل (ع )(5)خلخال
((زن و شوهر جوانى در كربلا با هم زندگى مى كردند.)) يك شب شوهر آن زن متوجّه شد كه خلخال هاى زنش به پاى او نيست ، خيلى ناراحت شد و با حال عصبانيّت او را تهديد به قتل كرد.
((زن از ترس شوهرش به حرم مطهر حضرت ابوالفضل (ع ) پناهنده شد)) و در آنجا ماند، آخر شب خدام آمدند و گفتند: ما مى خواهيم اينجا را جارو كنيم ، از اينجا برو.
زن گفت : بيرون نمى روم ، گفتند: ما نزد شوهرت مى آييم و از تو شفاعت مى كنيم ، گفت : محال است از اينجا بيرون بروم ، و هايهاى مى گريست .
((در اين اثناء ديدند گاوى خود را به صحن مطهر رسانيد و در آنجا استفراغ كرد و خلخال هاى آن زن را كه صبح با علفهاى باغچه شان خورده بود بيرون آورد.))(6)
عباس كه در عشق دلى يكدله داشت
در دشت جهاد پر قافله داشت
يكروز پس از برادر آمد بجهان (7)
يعنى ز حسين يك قدم فاصله داشت (8)
مردم كه به عشق ، جان فشانند ترا
بر مردمك ديده نشانند ترا
خورشيد تمام كربلاها عباس
در پيش حسين ماه خوانند ترا(9)لوطى عظيم
((لوطى عظيم )) به حرم مطّهر ((حضرت ابوالفضل (ع ))) رفت و پنجه طلا را از ضريح دزديد و عرض كرد: ((يا اباالفضل تو با فتوتى و دست و دل بازى ، از تو نمى ترسم .))
پنجه طلا را خواست در بازار كربلا بفروشد، ترسيد او را دستگير كنند، برگشت و متحير ماند كه چه كند.
بار دوم به بازار آمد، باز جرأ ت فروش پنجه را پيدا نكرد.
بار سوم كه به بازار رفت مردى به او گفت : دنبال چه ميگردى ؟
((لوطى )) جوابى نداد و داستان را مخفى و پوشيده نگه داشت .
دو باره آن مرد گفت : دنبال چه ميگردى ؟ باز جوابى نداد.
آن مرد او را به مغازه اش دعوت كرد، و به او ناهار داد و پذيرايى كرد و بعد چنين گفت : پنجه را به من بده ، و به من گفته اند هر قدر لازم دارى به تو بدهم و بعد در صندوقها را باز كرد و مبلغ زيادى را در اختيار ((لوطى )) گذاشت .
((لوطى عظيم )) گفت : ((چه خوب است كه آدم با اهل فتوّت و جوانمرد سر و كار داشته باشد.))
سپس از كرده هاى خود پشيمان و نادم شد و توبه كرد.(10)
باب حاجاتى و عبّاس و سپهسالارى
چشم در راه بسوى تو سپاهى گاهى
چه شود با همه حسنى كه خدا داده ترا
عاشقت را برسانى برفاهى گاهى
آخر اى ماه بما هم نظرى داشته باش
گه و بيگاهى و گهگاهى و گاهى گاهى (11)پدران ونياكان

خانواده اى بزرگوار, بانگرانى و اشتياق , انتظار ساعت ولادتى را دارند, و درپى آن ها ده هزار تن از مـسـلـمـانان كه با دل هايى آكنده از احترام و دوستى به سوى اين مادر مى نگرند, و زبان هاشان با دعاهايى سوزان خداى را به كمك او مى خواند,منتظر رسيدن مژده مى باشند.
اين مادر, زهراست , دختر پيغمبر كه نزديك است در خاندان نبوت , فرزندى ديگر بياورد, پس از آن كـه ديـدگـان پـيـغـمـبـر رابـه دو نواده عزيز, حسن وحسين روشن ساخت , و پسر سومى به نام محسن بن على ((1)) كه زندگى برايش مقدر نبود.
ساعت انتظار پايان يافت .
مژده رسيد كه زهرا دخترى آورد و رسول خدا بدو تبريك گفت و آن را زينب نام نهاد, تا نام دختر تـازه درگـذشته اش زينب را, كه اندكى پيش از ولادت اين نوزاد از دنيا رفته بود, زنده نگه دارد.
زيرا آن حضرت را ازمرگ زينب , اندوهى بى پايان دست داده بود.
دخـتـرى كـه از دسـت پـيـغـمبر رفته بود, بزرگ ترين دختران آن حضرت بوده كه پيش از بعثت به همسرى خاله زاده اش ابوالعاص بن ربيع بن عبدالعزى بن عبدشمس درآمده بود.
پـس از بـعـثـت , زيـنب اسلام آورد وابوالعاص مسلمان نشد, ولى هم چنان يار و دوست دار همسر نـازنـين خود بود, و دربرابر قريش , كه اورا وادار به جدايى از همسرش مى كردند, پايدارى كرد.
بر خلاف پسران ابولهب ((2)) كه همسران خود رقيه و ام كلثوم دختران پيغمبر را ترك گفتند.
غـزوه بـدر فرا رسيد وابوالعاص در زمره كسانى بود كه به دست سپاهيان اسلام اسير شدند.
زينب كـه شوهر خود را چون جان شيرين دوست مى داشت و هنوز در مكه به سر مى برد, گردن بندى را كـه مـادرش خـديـجـه هـنـگام عروسى به او داده بود, به عنوان فداى شوهرش به مدينه فرستاد.
هـمـان كـه چشم رسول خدا(ص ) به گردن بند خديجه افتاد, منقلب وپريشان شد.
آن گاه ياران مسلمان خود را مخاطب قرار داده چنين فرمود: اگر صلاح مى دانيد اسير زينب را آزاد كرده وگردن بند او را به خودش بازگردانيد.
گفتند: آرى يا رسول اللّه .
پيغمبر, اسير خود را آزاد كرد, بدين شرطكه او زينب را به مدينه بفرستد.
زينب از خانه ابوالعاص بيرون شد, و اسلام ميان اين دو همسر جدايى انداخت .
زينب به مدينه رفت ولـى دلـش آكـنـده ازغـم واندوه بود, و ابوالعاص در مكه بماند, ولى در آتش هجران همسر خود مى سوخت .
پس از چندى , ابوالعاص براى تجارت , سفرى به شام كرد.
هنگام بازگشتن , كاروان و كاروانيان به دست سپاهيان اسلام اسير شدند, ليكن ابوالعاص بگريخت و شبانه وارد مدينه شد و به جست وجوى هـمـسـر خـود پـرداخـت .
هـنگامى كه به خانه زينب رسيد, به او پناه برد و زينب وى را پناه داد و مطمئنش كرد.
زينب صبر كرد تا رسول خدا نماز صبح را به جاى آورد, آن گاه با صداى بلند بانگ برداشت : اى مسلمانان ! من ابوالعاص بن ربيع را پناه دادم .
صداى زينب به گوش پدر رسيد و در دلش اثر كرد و روى به اطرافيان كرده پرسيد: آيا شنيديد آن چه من شنيدم ؟! گفتند: آرى .
فـرمـود: به كسى كه جانم در دست اوست , من از اين مطلب آگاه نبودم تا شما شنيديد آن چه را من شنيدم .
پس اندكى خاموش شد, آن گاه بر زبان آورد آن چه را خود قانون گذارى كرده بود: يجير على المسلمين ادناهم , پست ترين مسلمان ها حق دارد كه پناه بدهد.
سپس برخاست و با آرامش و وقار به راه افتاد تا داخل خانه زينب شد.
زينب نشسته و منتظر بود و گويى گوش مى داد كه انعكاس فريادش را بداند.
پدر به وى گفت : از ابوالعاص نيكو پذيرايى كن , ولى دست به سوى تو دراز نكند, زيرا تو بر او حلال نيستى .
زينب كه از خشنودى مى لرزيد گفت : به خدا اطاعت مى كنم .
ولى آيا مالش را پس نمى دهيد؟! پـدر جـوابى نگفت و به سوى ياران خود بازگشت , ومردانى كه كاروان قريش را گرفته بودند فرا خواند و چنين گفت : نـسـبـت ايـن مـرد را بـا ما مى دانيد و مالى از او به شما رسيده , و آن مالى است كه خداى به شما بـخـشـيده , من دوست مى دارم كه شما نيكى كنيد و مال او را پس دهيد, و اگر هم نخواهيد حق داريد و شما به اين مال سزاوارتريد.
گفتند: پس مى دهيم .
ابوالعاص , زنى را كه وقتى همسرش بود وداع گفت .
و مـردى را كه وقتى با او دوست و شوهر خاله اش بود ستايش كرد و به سوى مكه رهسپار شد و به كارى تصميم گرفت .
در آن جـاآن چـه امانت از مردم نزد او بود به صاحبانش بر گردانيد, سپس پرسيد: آيا ديگر كسى نزد من مالى دارد؟ گفتند: نه گفت : پس بدانيد كه من مسلمان شدم .
و بـه سـوى مـدينه شد تا با پيغمبر بيعت كرده و بار دوم با زينب ازدواج كند ((3)).
ولى زينب زياد زنـدگـى نكرد, و در اثر پيش آمدى كه براى او پس از غزوه بدر, موقع هجرت از مكه به مدينه , رخ داده بـود,از جـهـان رخت بربست .
پيش آمد چنين بود كه كافرى زينب را در راه مدينه بديد و به شكم