، محمد بن اشعث ،به مسلم داد خيانت نكرد؟ اشدق نيز يكى از ستمكاران بنى اميه بودكـه در دسـت يـازيـدن بـه ظـلم و سـتـم وقـتـل و نـيـرنـگ چـيـزى كـم از ابـن زيـاد نـداشـت . تـاريـخنـقـل مـى كـند كه ابن زياد بشارت قتل امام (ع ) را به اشدق داد و اومـردم مـدينه را از قتل امام حسين (ع ) آگاه ساخت و با ابراز شادمانىبـراى يـزيـد دعـا كرد؛ و هنگام شنيدن نوحه سرايى بنى هاشم درخـانـه هـايـشـان ، بـه گـفـتـه عـمـرو بـن مـعـدى كـربمثل زد و گفت :
عجت نساء بنى زياد عجة كعجيج نسوتنا غداة الا رنب
زنان بنى زياد شيون برآوردند، همانند زنان ما در بامدادان اءرنب
آنـگـاه گفت : اين ناله و زارى به جاى آن ناله و زارى اى كه براىعـثـمـان كـردنـد. (ر.ك . مـسـتـدركـات عـلمرجـال الحـديـث ، ج 6، ص 41؛ ارشاد، ص 247؛ بحار، ج 45، ص122؛ سفينة البحار، ج 6، ص 465).
نقل شده است كه پس از شكست مردم در واقعه مرج راهط، عبيدالله بنزياد به او گفت : بر ترك من بنشين و او نشست . عمرو بن سعيد مىخـواسـت كه او را بكشد و عبيدالله گفت : اى سيلى خورده شيطان آيادست برنمى دارى !!؟ (عقدالفريد، ج 4، ص 397).
خود اين اشدق در پايان عمر، تلخى خيانت امويان را چشيد، عبدالملكمـروان از نوع اموى به وى امان داد و سپس به دست خودش او را سربريد (ر.ك . قاموس الرجال ، ج 8، ص 103). ذهبى جزئيات داستانقـتـل وى را ايـن گـونـه نـقـل مـى كـنـد: عـبـدالمـلك هنگام حركت براىتصرف عراق اشدق را به جاى خود در دمشق گماشت . او دمشق را بهتـصـرف درآورد و مـردم نيز با او بيعت كردند. هنگامى كه عبدالملكعـراق را بـه طـور كامل تصرف كرد و مصعب كشته شد، بازگشت وعمرو را در دمشق به محاصره درآورد؛ و به او امانى مؤ كّد داد. عمروفـريـب خـورد؛ و پـس از مـدتـى بـه دست عبدالملك كشته شد. (سيراعلام النبلاء، ج 3، ص 449).
369- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 296.
370- در مـقـدمـه و فـصل نخست اين كتاب يادآور شديم كه مقصود ازمردمى كه در مكه از امام (ع ) استقبال كردند، گروه هاى مختلف حج وعمره گزار و اندكى از ساكنان خود شهر بودند كه با على (ع ) وخـانـدانـش ‍ دشـمـنـى نـداشـتـنـد. بـراى مـطـالعـهمفصل اين موضع به فصل مربوط مراجعه نماييد.
371- البدايه والنهايه ، ج 8، ص 151.
372- الاخبار الطوال ، ص 229.
373- ر.ك . جلد اول ، زير عنوان ((دورنماى پيروزى حسينى )).
374- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 294.
375- تـاريـخ ابـن عـسـاكـر (زندگينامه امام حسين (ع ))، ص 204،شماره 255.
376- الفتوح ، ج 5، ص 26ـ27.
377- بـه زودى در تـحـليل شخصيت ابن عمر، راز اين گفتار وى راآشكار خواهيم كرد.
378- توبه (9)، آيه 45.
379- نساء (14)، آيات 142 ـ 143.
380- ر.ك . الفـتـوح ، ج 5، ص 26ـ27؛مـقـتـل الحسين ، خوارزمى ، ج 1، ص 278ـ281. تنها كسى كه روايتايـن گـفـت و گـو را بـه طـور كـامـل نـقـل كـرده است ابن اعثم كوفى(صـاحـب الفـتـوح ) اسـت كـه خـوارزمـى نـيـز در كـتـاب((مـقـتـل الحـسـيـن )) خـويـش از او نـقـل كـرده اسـت . اين گفت و گو دربـردارنـده فـرازهـايى است كه اگر پژوهشگر دقيق آنها را دروغ ومـردود نـشـمـرد، حـداقـل در پـذيـرش آنـهـا بـايـدتـاءمـل ورزد، بـه ويـژه در آنـچـه بـه گـفت و گوى امام و ابن عمرمربوط است . ما سخن در اين باره را به بررسى موضعگيرى پسرعمر و نوع تحرك و حقيقت جبهه گيرى او وامى گذاريم .
381- امالى طوسى ، ص 314ـ315، مجلس 11، حديث 640/87.
382- امـام سـجـاد (ع ) فـرمـود: ((در مكه و مدينه بيست تن دوستدارنـداريـم ...)) (كـتاب الغارات ، ص 393؛ شرح نهج البلاغه ، ابنابى الحديد، ج 4، ص 104).
383- نـيـز در آنـجـا آمـده اسـت : ((هـمـيـن يـكـى دو روز حـركـت خـواهمكرد...)).
384- نـيـز در آن آمـده اسـت : ((خـدايـت رحمت كند به من بگو آيا نزدمـردمى مى روى ... و دشمن شان را بيرون رانده اند. اگر چنين كردهاند نزد آنها برو...)).
385- در تـاريـخ طـبـرى (ج 3، ص 294) آمـده اسـت : ((... وكارگزارانش از سرزمين شان خراج مى ستانند، بدان كه تو را بهجـنـگ و مبارزه دعوت كرده اند و بيم آن دارم كه تو را بفريبند و باتـو مخالفت كنند و رهايت كنند و در حالى به سوى تو بكوچند كهاز همه مردم بر تو بيشتر سخت بگيرند...)).
386- الفـتـوح ، ج 5، ص 72؛ مـقـتـل الحسين ، خوارزمى ، ج 1، ص309ـ310 (بـه نـقـل از الفتوح )؛ تاريخ طبرى ، ج 3، ص 294؛با تفاوتى كه به مهم ترينش اشاره كرديم .
387- مثير الاحزان ، ص 38؛ در فصلاول گفتيم كه امام (ع ) اين خطبه را در ميان عموم مردم ايراد فرمود.
388- مانند عبدالرحمن مخزومى ، عمرو بن لوذان و محمد حنفيه .
389- امام (ع ) در يك گفت وگوى ديگر كه پس از آن انجام شد، بهابـن عـبـاس فـرمود: ((به خدا سوگند من مى دانم كه تو خيرخواه ودلسوزى )). آن حضرت به عمربن عبدالرحمن كه همين پيشنهاد را دادفـرمـود: ((بـه خدا سوگند من مى دانم كه تو خيرخواهانه آمده اى وخـردمـنـدانـه سـخن مى گويى )). به عمرو بن لوذان نيز كه درستهـمين نظر را داد فرمود: ((اى عبداللّه ، قضيه بر من پوشيده نيست .ليكن خداوند دركار خويش مغلوب نمى شود!)).
390- معالى السبطين ، ج 1، ص 151.
391- لسان العرب ، ج 4، ص 266 ـ 267.
392- ر. ك . مـفـتـاح الكرامه ، ج 3، ص 272؛ الحدائق الناظره ، ج10، ص 524. صـاحـب جـواهر گويد: استخاره دو معنا دارد؛ نخست آنكـه از خـداونـد بـخـواهـد كـارى كه اراده انجامش را دارد برايش خيرگرداند و دوم آن كه در آنچه برمى گزيند او را موفق و انجامش رابراى او ممكن گرداند. شناخت به معناى دوم راه هايى دارد و ممكن استاسـتـخـاره كننده پس از انجام نيت به يكى از راه هاى زير آن را درككند:
ـ اينكه اراده انجام كار را در او پديد آورد.
ـ ايـنـكـه آنـچـه را بـرايش اختيار مى كند بر زبان مشورت شنوندهبراند.
ـ آن را بـه وسـيـله كـاغـذ، تسبيح يا قرآن كريم تعيين كند. (ر. ك .جواهر الكلام ، ج 12، ص 162).
393- سبزوارى گويد: به نظر مى رسد كه تسبيح ، سنگ ريزه ،مشورت و پديدار شدن اراده و غيره كه در اين اخبار آمده ويژگى اىنـدارد. بـلكـه از بـاب غـالب و نـمـونـه اسـت ، و بـه مـقـتـضـاىاصـل ، جـواز كـشـف خـيـر خـداونـد بـه هـرشكل ممكن است ؛ مادام كه نهى شرعى وارد نشده و عنوان حرام يا مكروهبه خود نگرفته باشد. زيرا بر حرمت كشف غيب نه به قطع و يقينبـلكـه بـه صـورت امـيـد داشـتـن ، مـنـعـى وجـود نـدارد؛ ورسـول خـدا(ص ) فـال نـيـك زدن را دوسـت داشـت ولى ازفال بد زدن ناراحت مى شد. (مهذب الاحكام ، ج 9، ص 100).
394- امام حسين (ع ) به ويژه از همان دوران كودكى درباره نهضت وشـهـادت و قـاتـلانـش خبر مى داد. حذيفه يمانى گويد: از حسين بنعـلى (ع ) شـنيدم كه مى گفت : ((به خدا سوگند كه سركشان بنىامـيه ، و پيشاپيش آنان عمر سعد، بر كشتن من گرد خواهند آمد)). اينسـخـن در دوران پـيـامـبـر(ص ) بـود و مـن گـفـتـم : آيـارسـول خـدا(ص ) اين خبر را به تو داده است ؟ فرمود: نه . سپس مننـزد رسـول خـدا(ص ) رفتم و موضوع را با حضرت (ص ) در ميانگذاشتم ايشان فرمود: ((دانش من دانش اوست و دانش او دانش من است ؛و مـا بـر شـدنـى هـا پـيـش از شـدنـشـان آگـاهـيـم .))(دلائل الامامه ، ص 183 ـ 184.
نبايد گفته شود كه چگونه چنين چيز