مويت چه اندازه است ؟ گفت: ((مانند نسبت ميان قطره اى باران در برابر اقيانوس ...)). (شرحنـهـج البـلاغـه ، ابـن ابى الحديد، ج 1، ص 19). شيخ حسن پسرشهيد ثانى گويد: وضعيت عبدالله بن عباس در محبت و اخلاص نسبتبـه مولاى مان اميرالمؤ منين و دوستى و يارى و دفاع از او و دشمنىبـه خـاطـر رضـايت او و پشتيبانى از آن حضرت جاى شك و ترديدندارد... (التحرير الطاووسى ، ص 312).
پس از وفات اميرالمؤ منين (ع )، هنگامى كه امام حسن خطبه اش را بهپـايـان بـرد، عـبـدالله بـن عباس در حضور حضرت ايستاد و گفت :((اى مردم ، اين فرزند پيامبرتان و جانشين امامتان است ، با او بيعتكـنـيـد...)) (كـشـف الغـمـه ، ج 2، ص 109؛ نـيـز ر.ك .مقاتل الطالبيين ، ص 33).
او از سـوى امـام حـسـن (ع ) و نيز از سوى اميرالمؤ منين (ع ) ولايتداربـصـره بـود. دشمنان اهل بيت مى كوشند تا اين شخصيت بزرگوارهـاشـمـى را مـتـهـم سـازنـد كـه در دوران امـيـرالمـؤ مـنـين (ع ) از بيتالمـال بـصـره اخـتـلاس كـرده است . بسيارى از پژوهشگران به ايندروغ پاسخ گفته اند. ما نيز براى منزه ساختن چهره اين حِبْر امت ،بـرخـى از مـتـونـى را كـه در دفـاع از ايـشـان نوشته اند در اينجانقل مى كنيم :
عـمرو بن عبيد در بصره بر سليمان بن على بن عبدالله عباس واردشـد و به او گفت : از اين سخن على درباره ابن عباس برايم بگو:دربـاره مـورچـه و شـپـش بـراى مـا فـتـوا مـى دهـد و يـك شـبـه بـراموال پيشى مى جويد. گفت : چگونه ممكن است على چنين سخنى گفتهبـاشـد؟ در حالى كه ابن عباس تا دم مرگ از او جدا نشد و در صلحامـام حـسـن (ع ) شـركـت جـسـت !؟ بـا آن كـه عـلى (ع ) بـهمـال نـيـاز داشـت و هـر پـنـج شـنـبـه بـيـتالمال كوفه را خالى مى كرد و جاروب مى زد، چه مالى مى توانستدر بـيـت المـال بـصـره جـمـع شـده باشد. مردم مى گفتند: او در بيتالمـال خـواب نـيمروزى مى كرد، در اين صورت چگونه اجازه مى دادكـه در بـصـره ، امـوال جـمـع شـود!؟ و اين اعتقاد باطلى است (امالىالمرتضى ، ج 1، ص 177).
آقـاى خـويـى مـى نـويـسـد: ايـن روايـت ـ يـعـنـى روايـت اخـتـلاسامـوال بـصـره ـ و مـاقـبـل آن از طـريـق عـامـهنـقـل شـده اسـت . تـنـهـا عـامـلى كـه مـوجـبجعل اين اخبار دروغ و تهمت و طعن وارد كردن بر ابن عباس شده است، دوسـتـى و هـمـراهى او با اميرالمؤ منين (ع ) مى باشد. تا آنجا كهمعاويه پس از نماز ـ به گفته طبرى ـ او را همراه على ، حسنين ، قيس‍ بـن سـعـد بـن عباده و اشتر لعن مى كرد. خلاصه اينكه عبدالله بنعباس ـ چنان كه علامه و ابن داود نوشته اند ـ منزلتى بلند داشت واز مـدافـعـان امـيـرالمـؤ مـنـيـن و حـسـنـيـن (ع ) بـود. (مـعـجـمرجال الحديث ، ج 10، ص 239).
ابـن ابـى الحـديـد مـى نـويسد: گروه اندك ديگرى گفته اند: چنينچـيزى نبوده است و عبدالله بن عباس نه از على دور شده و نه با اوبـه مـخـالفـت ورزيـده اسـت . او تا هنگام شهادت على (ع ) پيوستهامـارت بـصـره داشت . دليلش ‍ روايتى است كه ابوالفرج على بنالحـسـيـن اصـفـهـانـى از نـامـه ابـن عـبـاس بـه مـعـاويـه ، پـس ازقـتـل عـلى ، نـقـل مـى كـنـد. گـويـنـد: چـگـونـه چنين چيزى مى شود وحـال آنـكـه مـعـاويـه مـوفق به فريفتن و كشيدن او به سوى خودشنگشت . مى دانيم كه معاويه بسيارى از كارگزاران اميرالمؤ منين (ع )را فـريـفـت و با مال خريد؛ و آنان اميرالمؤ منين (ع ) را رها كردند وبـه او پـيـوستند ولى موفق به متمايل ساختن و جذب ابن عباس بهسوى خود نگشت .
هـر كـس سـيره ها را بخواند و با تاريخ آشنايى پيدا كند، روابطتـيـره مـيـان ابـن عـباس و معاويه را، پس از شهادت على (ع )، درمىيـابـد. او بـا سـخـنـان كـوبـنـده دشمنى شديد خويش را با معاويهآشـكـار مـى سـاخـت و پيوسته على (ع ) را مى ستود و ويژگى ها وفضايل آن حضرت را يادآور مى گشت .
چـنـانچه روابطشان غبار كدورت گرفته بود، وضعيت چنين نبود؛ وضـد آن چـيـزى بـود كـه شـهـرت دارد؛ و ايـن در نزد من درست تر وپذيرفتنى تر است . (شرح نهج البلاغه ، ج 4، ص 171).
شـوشـتـرى مـى گـويـد: ريـشـه جـعـل ايـن خـبـر ـ اخـتـلاسامـوال بـصـره ـ دربـاره ابـن عـبـاس ايـن بـود كـه مـى خـواستند دامنفـاروقـشـان را پـاك كـنـنـد؛ زيـرا وى در دوران امـارتـش مـنافقان وآزادشـدگـان ـ مـانند مغيرة بن شعبه و معاويه ـ را به كار گرفت ونـزديـكـان پـيـامـبـر(ص ) را كـنـار گـذاشـت . (قـامـوسالرجال ، ج 6، ص 441).
در ايـنـجـا مـنـاسب است سند دو خبرى را كه كشّى درباره اختلاس ابنعباس نقل كرده است هر چند به اجمال مورد دقت قرار دهيم .
سند خبر نخست :
كـشـّى مـى نـويـسـد: روايـت كرد على بن يزداد صائغ جرجانى ، ازعبدالعزيز بن عبدالاعلى جزرى ، از خلف المحروسى البغدادى ، ازسفيان بن سعيد، از زهرى كه گفت : از حازم شنيدم كه مى گويد:...(اخـتـيـار معرفة الرجال ، ج 1، ص 279، شماره 109). وجود سفيانبـن سـعيد (ثورى ) در اين سند براى ضعفش كافى است . زيرا وىاز اصـحـاب مـا نـيـسـت و در نـكـوهـش وى روايـت هـاى صحيح بسيارىنقل شده است . (ر.ك . منتهى المقال ، ج 3، ص 351).
از ايـن گـذشـتـه او از دشـمـنـان عـلى (ع ) بود و اين سخن مشهورشفـرامـوش نـشـدنـى اسـت : ((مـن كـيـنـه تـوزتـر از آنـم كـهفـضـايـل على (ع ) را يادآور شوم .)) (سير اعلام النبلاء، ج 7، ص353).
نـيـز در سـلسـله ايـن سـنـد زهـرى قـرار دارد كـه در مـقـامنـقـل ، از ضـعـف اشـخـاص چـشـم پـوشـى مـى كـرد. (ر.ك . تـهـذيـبالكـمـال ، ج 30، ص 471؛ مـيزان الاعتدال ، ج 2، ص 169؛ تهذيبالتهذيب ، ج 11، ص 218).
مـشـهـور اسـت كـه زهـرى بـا هـمـنـشينى پادشاهان خود را تباه كرد وبـرخـى بـه دليـل ايـن كـه نـزد پـادشـاهـان آمـد و شـد داشـت ازنقل احاديث وى خوددارى كرده اند: (ر.ك . سير اعلام النبلاء، ج 5، ص339).
اما سند خبر دوم :
كـشـى گـويـد: گـفـت شـيـخـى از اهـل يـمـامـه ، بـهنـقـل از مـعـلّى بـن هـلال ، از شـعـبـى كـه گـفـت :... (اخـتـيـار مـعـرفةالرجال ، ج 1، ص 279، شماره 110).
در اين باره بايد گفت :
1ـ واژه شـيـخ مـعـانـى مـتـعددى دارد كه از آن جمله است : كسى كه باحـديـث ارتـبـاط دارد، پـيـشـواى دينى ، رئيس ‍ قبيله ؛ ولى اين عنوانمهمل و غير قابل اعتماد است ، زيرا كه مبهم و ترديدآميز است .
2ـ احـمـد بـن حـنـبـل دربـاره مـعـلّى بـن هـلال گـفـتـه اسـت : حديث وىقـابـل نـقـل نـيـست و جعلى و دروغ است ؛ و ابن معين درباره اش گفتهاسـت : او از كـسـانـى اسـت كـه بـه دروغـگـويـى وجعل حديث شهرت دارد. ابوداود درباره اش گفته است : مورد اعتماد واطـمـينان نيست . سفيان گفته است : اين از دروغگوترين مردمان است .صـاحب المغنى گفته است : به اتفاق همگان او دروغگو است . (ر.ك .ميزان الاعتدال ، ج 4، ص 152؛ تهذيب التهذيب ، ج 10، ص 241).
3ـ [امـا دربـاره ] شعبى عامر بن شراحيل ، شيخ مفيد گويد: ناصبىبـودن و دروغـگـويى شعبى تا به آنجا رسيد كه به خدا سوگنديـاد مـى كـرد كـه عـلى در حـالى بـه گـورداخـل شد كه قرآن را حفظ نبود؛ و به جايى 