رسيد كه گفت : در جنگجـمـل بـجـز چـهـارتـن از صـحـابه شركت نداشتند. اگر پنج تن راآوردنـد مـن دروغـگـويـم ... شـعـبـى شـرابـخـوار و قـمـاربـاز بـود.نـقـل شـده اسـت كـه ابـى حنيفه پس از شنيدن اينكه او شرابخوار وقـمـاربـاز اسـت ، هـر چـه را از وى شـنـيـده بـود پـاره كـرد. (ر.ك .الفـصـول المـخـتـاره ، ص 171؛ قـامـوسالرجال ، ج 5، ص 612).
ابـونـعيم از عمرو بن ثابت نقل مى كند كه ابى اسحاق گفت : سخنسه كس درباره على بن ابى طالب پذيرفته نيست : مسروق ، مرّة وشريح ؛ و نقل شده است كه شعبى نفر چهارم بود. (ر.ك . شرح نهجالبلاغه ، ابن ابى الحديد، ج 4، ص 98).
شـهـيـد ثـانـى گـويـد: هـمـه آنـچـه كـشـى در طـعن وى ـ ابن عباس ـنقل كرده است ، پنج حديث است كه سند همه آنها ضعيف است ... (ر.ك .سفينة البحار، ج 6، ص 128).
عـلامـه حـلى گـويـد:... كـشـى روايـتـىنقل كرده است كه در بردارنده نكوهش ابن عباس مى باشد. در حالىكـه شـاءن او بـرتـر از آن اسـت و مـا در كتاب ((الكبير))مان آنها رانـقـل كـرده پـاسـخ داده ايـم . (خـلاصـةالاقوال ، ص ‍ 103).
تفرشى گويد: سند همه طعن هايى كه كشى درباره او وارد ساختهاست ، ضعيف است . (نقد الرجال ، ج 3، ص 118).
405- مـنـاقب آل ابى طالب ، ج 3، ص 400؛ وفيات الاعيان ، ج 6،ص 179.
406- امالى صدوق ، ص 478، مجلس 87، حديث شماره 5.
407- مستدرك الحاكم ، ج 3، ص 179.
408- ر.ك . اخـتـيـار مـعـرفـة الرجـال(رجال كشّى )، ج 1، ص 272؛ اءسدالغابه ، ج 3، ص 195.
409- براى فهم مراد از اين گفت و گو در فضاى خود آن ، به خودآن گفت و گو مراجعه شود.
 

next page

410- ر.ك . اختيار معرفة الرجال ، ص 57، شماره 107.
411- تـنـقـيح المقال ، ج 2، ص 191؛ ذهبى مى نويسد: ((اگر ابنعـبـاس مـدعـى خلافت مى شد، به خاطر نابينايى ، مردم با او بيعتنمى كردند.)) (سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 356)؛ نيز در اخبار آمدهاسـت : ((ابـن زبـيـر در مـكـه بر بالاى منبر سرگرم خواندن خطبهبـود و ابـن عـباس نيز پاى منبر همراه مردم نشسته بود. او گفت : دراينجا مردى حضور دارد كه خداوند قلب او را همانند چشمش كور كردهاسـت . ابـن عباس به راهنماى خود، ابن جبير، گفت : صورتم را بهسـوى ابـن زبـيـر بـرگـردان و كـمـى مـرا بـلنـد كن ؛ و ابن عباسچـشـمـانـش كـم سـو شـده بـود...)) (ر.ك . قـامـوسالرجال ، ج 6، ص 470؛ شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد، ج20، ص 130 و 134؛ سـيـر اعـلام النـبلاء، ج 3، ص 354 و منتهىالمقال ، ج 4، ص 201).
412- تنقيح المقال ، ج 2، ص 191.
413- المـعـارف ، ص 589. 414- اخـتـيـار مـعـرفـةالرجال ، ج 1، ص 272؛ تنقيح المقال ، ج 2، ص 191.
415- امالى طوسى ، ص 314 ـ 315، مجلس 11، حديث 640 / 87.
416- الفتوح ، ج 5، ص 27؛ مقتل الحسين (ع )، خوارزمى ، ج 1، ص281.
417- در بـرخـى مـتون آمده است كه سبب نابينايى او در اواخر عمر،گريه هاى فراوان او بر اميرالمؤ منين ، على (ع ) بود (ر.ك . سفينةالبحار، ج 6، ص 128 به نقل از حديقة الحكمه ).
418- شـايد اين كم سويى چشمان او به سبب گريه هاى پيوستهاش بر فقدان اميرالمؤ منين (ع ) بود كه پس از شهادت امام حسن (ع )شدت يافت . ابن عباس در اواخر دوران معاويه ـ و پس از شهادت امامحـسـن (ع ) ـ نـزديـك بـه نـابينايى بود و همين ضعف شديد بينايىسـبـب شـد كـه معاويه از روى تمسخر بگويد: ((شما بنى هاشم ازناحيه چشم بيمار مى شويد!))
419- مـتـن نـامـه را در فـصـل حـركت حكومت مركزى اموى (زير عنوانحركت حكومت مركزى ) ببينيد.
420- تذكرة الخواص ، ص 216.
421- تهذيب الكمال ، ج 4، ص 492.
422- واقـدى : وى محمد بن عمر بن واقد اسلمى است كه بسيارى ازعـلمـاى رجـال عـامـه او را بـه دروغگويى و افترا متهم ساخته روايتهـايـش را كـنـار مـى نـهـنـد. مـا در ايـن بـاره بـهتفصيل سخن گفته ايم . (ر.ك . فصل دوم : ملاحظه چهارم از ملاحظاتمربوط به نامه يزيد به ابن عباس ).
423- شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد، ج 6، ص 302.
424- عـبـدالله زبـيـر خواست كه از عبدالله ابن عباس بيعت بگيردولى او خوددارى ورزيد. يزيد از شنيدن اين خبر خشنود گشت . و بهابـن عـبـاس چـنـيـن نـوشت : ((شنيده ام كه ابن زبير ملحد، تو را بهبـيـعـت فـراخـوانده است و به تو پيشنهاد داده است كه به فرمانشدرآيى تا اينكه از باطل پشتيبانى كنى و شريك جرمش باشى . اماتـو نـپـذيرفته اى و از سر وفادارى و فرمانبردارى از خداوند درحـقـى كـه از مـا بـه تـو شـنـاسـانده است ، به بيعت ما چنگ زده اى .خـداونـد بـه تو كه خويشاوند ما هستى بهترين پاداش هايى را كهبه صله رحم كنندگان مى دهد عطا فرمايد. من هر چيزى را فراموشكنم ، نيكى و پاداش خوب دادن و شتاب كردن در دادن جايزه به تورا فـرامـوش نمى كنم . چرا كه تو بر ما شرافت دارى و اطاعت توبـر ما واجب است و تو خويشاوند رسول خدايى خدايت رحمت كند. بهخـويـشاوندانى كه پيش تو هستند و هر كس كه از دور دست مى آيد وآن جـادوگر با زبان و گفتار پوچش آنان را جادو كرده است بنگر؛و آنـان را از حـسـن نـظـر خـود در فـرمانبردارى و تمسك به بيعت منآگـاه گـردان ، چـرا كـه آنـان از تو بهتر فرمان مى برند و سخنتـو را بـيـشـتـر مى شنوند، تا اين ملحد بى بند و بار. والسلام .آنگاه عبدالله عباس به او نوشت ...)). (تاريخ يعقوبى ، ج 3، ص247 ـ 248).
425- شـايـد ابـن عـباس (رضى ) با اين سخن خويش مى خواهد بهايـن گـفـتـه امـام اشـاره كـند كه فرمود: ((مرا واگذاريد تا به اينسرزمين پهناور بروم تا معلوم شود كه سرنوشت مردم به كجا مىانجامد.)) (تاريخ طبرى ، ج 3، ص 312).
يـا ايـن سـخـن حـضـرت كـه فـرمـود: ((اگـر از آمـدنم خشنود نيستيدبگذاريد به جايى امن بروم )). (تاريخ طبرى ، ج 2، ص 318).
426- ايـن سـخـن اشـاره اى اسـت بـه اينكه او با يزيد بيعت نكرد،بـلكـه پـس از صلح ، با معاويه بيعت كرد. اما در متن همين روايت كهبـا اخـتـلاف فـراوان در بـحـارالانـوار (ج 45، ص 323) بـهنقل برخى از كتب مناقب پيشين نقل شده است ، چنين آمده است : ((به خداسـوگند با تو بيعت كردم و پيش از تو...))؛ و اين ، چنان كه پيدااسـت بـا مـتـن ايـن نـامـه سـرشـار از بـيـزارى از يـزيـد و كارهايشسازگارى ندارد.
427- تـاريـخ يـعـقـوبـى ، ج 22، ص 248 ـ 250؛ و ر.ك .بحارالانوار، ج 45، ص 322.
428- مـحـمـد بـن عـلى بـن ابى طالب ؛ كنيه اش ابوالقاسم و بهلقـب مـادرش ، خـوله حـنـفـيه ، به ابن حنفيه شهرت دارد. گفته شدهاسـت كـه خـوله از اسـيـران يـمـامـه بـود ـ كـه بـهدليل دوستى نسبت به على بن ابى طالب ، به بهانه خوددارى ازپرداخت زكات به اسارت درآمد ـ و چون قصد فروش وى كردند نزدعـلى (ع ) رفـت و حـضرت او را به همسرى برگزيد. (ر.ك . تنقيحالمـقـال ، ج 3، ص 114؛ الخـرايـج والجـرايـح ، ج 2، ص 589؛قـامـوس ‍ الرجـال ، ج 9، ص 246؛ بـحـار، ج 42، ص 84، شـماره14؛ و ر.ك . شـرح نـهـج البـلاغـه ، ابـن ابـى الحـديـد، ج 1، ص243). به قولى ديگر وى كنيزى از قبيله بنى حنفيه بود و نه ازاهل خود قبيله (ر.ك . المعارف ، ص ‍ 211).
امـيرالمؤ منين على (ع )، محمد را به كام جنگ هاى خويش مى افكند، درحـالى كـه بـه حـسـنين (ع ) چنين اجازه اى را نمى داد و مى فرمود: اوفرزند من است و اين دو فرزندان رسول خداى اند. محمد