 بن حنفيه درسال هشتاد يا 81 (ر.ك . تنقيح المقال ، ج 3، ص 111ـ112) يا طبقآنـچـه در كـمـال الديـن و تـمـام النـعـمه (ج 1، ص 36) آمده است درسـال 84 بـدرود حـيـات گـفت . شايان توجه اينكه ـ تا آنجا كه ماجست و جو كرده ايم ـ در جايى ديده نشده است كه على (ع ) فرزندشمحمد را، حنفيه لقب داده باشد؛ چنانكه امام حسين (ع ) نيز جز در دوجااز او بـه اين لقب ياد نكرده است : يكم ـ در وصيتش به او كه در آنآمـده اسـت : ((بـه بـرادرش مشهور به ابن حنفيه )) (الفتوح ، ج 5،ص 23 و بحار، ج 44، ص 329) و دوم ـ در يادآورى حادثه اى كهمـحـمـد نيز در آن حضور داشت ، آنجا كه مى گويد: ((و برادرم محمدبـن حـنفيه )) (بحار، ج 62، ص 193)؛ لقب حنفيه بر زبان سلمانفارسى نيز جارى شده است (بحار، ج 27، ص 33)، ولى اين لقببـيـش از هـمـه بر زبان اصحاب و شيعه جارى است . بلى ، در ميانائمه (ع )، بيش ترين كسانى كه اين لقب را به كار برده اند، امامصادق و امام باقر(ع ) هستند.
شايد سرّ اين كه محمد را از روزگار اميرالمؤ منين (ع ) به اين لقبخـوانـدنـد، تـا آنـكـه در دوران امـام حـسـيـن (ع ) بـدان شـهـرتكـامـل يـافت ، اين بود كه اهل بيت عصمت (ع ) مى دانستند كه گروهىدر آيـنـده نـه چـنـدان دور مـدعى مهدويت و غيبت ابن حنفيه خواهند شد وخـواهند گفت كه او همان مهدى موعود است ، به ويژه آنكه نام او محمدو لقب او آن طور كه رسول خدا(ص ) ناميده ابوالقاسم است ؛ از اينرو تـاءكـيـد آنـان (به ويژه امام باقر و امام صادق كه اين ادعا بهروزگارشان نزديك بود)، براى رفع اين شبهه تاءكيد داشتند كهمـهـدى از فـرزنـدان فـاطـمـه (س ) اسـت ـ چنانكه ثابت و مشهور درروايـات مـنـقـول از پـيـامبر(ص ) و اهل بيت نيز چنين است ـ و اين محمدگـرچـه بـا مـهدى (ع ) در نام مشترك است از فرزندان فاطمه (س )نيست .
429- الارشاد، ص 201ـ202.
430- همان .
431- الفتوح ، ج 5، ص 20ـ21.
432- در بـرخـى منابع تاريخى آمده است كه حركت محمد حنفيه بهمـكـه بـراى ديـدار با امام (ع )، به دنبال نامه اى بود كه امام (ع )بـراى او بـه مـديـنـه فـرسـتـاد؛ هـمـان نـامـه اى كـه بـهدنـبـال آن شـمـارى از بـنى هاشم به سوى حضرت (ع ) شتافتند ومـحمد بن حنفيه نيز از آنان پيروى كرد (ر.ك . البدايه والنهايه ،ج 8، ص 16؛ تـاريـخ ابـن عساكر، ترجمة الامام الحسين (ع ) تحقيقمـحـمـودى ، ص 204 شـمـاره 256). گـرچـه بـرخى معاصران چنينچيزى را منكرند و بر اين باورند كه ابن حنفيه با امام حسين (ع ) جزدر مدينه ديدار نداشته است .
433- اللهوف ، ص 127.
434- ر.ك . سـيـر اعـلام النـبـلاء، ج 2، ص 377؛ قـامـوسالرجال ، ج 6، ص 354.
435- ر.ك . شهيد آگاه ، ص 174.
436- بـصـائرالدرجـات ، ج 10، ص 481، بـاب 9، حديث 5، ابنقـولويـه نـيز در كامل الزيارات (ص 75، باب 24، حديث 15) اينروايـت را بـه سـنـدى از زراره از امـام بـاقـر(ع )نـقـل كـرده مـى نـويـسـد: حـسين بن على (ع ) از مكه به محمد بن علىنـوشـت : ((بـسم الله الرحمن الرحيم . از حسين بن على به محمد بنعـلى و كـسـانـى از بـنى هاشم كه نزد اويند: اما بعد، هر كس به منبـپـيوندد به شهادت مى رسد و هر كس به من نپيوندد به پيروزىنـخـواهـد رسـيـد. والسـلام )). هـمـچـنـيـن از كـتـابالرسـائل كـليـنـى به سندى ديگر از حمزة بن حمران از امام صادقهمين روايت نقل شده و در آن آمده است : ((اى حمزه من از روايتى به توخـبـر مـى دهـم و تـو پـس از ايـن مجلس ‍ درباره اش چيزى مپرس ...))(بحار، ج 44، ص 330، باب 37).
437- بحارالانوار، ج 42، ص 81، باب 120، حديث 12.
438- همان ، ج 44، ص 360، باب 37.
439- در جـزء اول ايـن كـتـاب در مـقـاله ((در پيشگاه شهيد فاتح ))درباره معناى اين فتح به تفصيل سخن گفته ايم . همان طور كه درفـصـل اول ايـن جـزء نـيز درهنگام ذكر نامه هاى امام درباره اين نامهسخن گفتيم و توضيح داديم .
440- بر خوانندگان عزيز و بادقت روشن است كه در توضيح دومعـلامـه مـجلسى در حق محمد حنفيه ـ ناخواسته ـ نوعى بى مهرى ديدهمـى شـود. قهرمانى كه اميرالمؤ منين 7 او را به كام جنگ درمى افكندكجا از مرگ مى هراسد؟ محمد به امامت حسنين 8 و امام سجاد معتقد بودو حقشان را مى شناخت و همه عالمان شيعه او را مدح و ثنا مى گويند.
441- روشن است كه مقصود از سخن امام (ع ) ((هركس به من بپيونددبـه شـهـادت مى رسد))، حكم اكثريت است ، زيرا كسانى بودند كهبـه آن حضرت پيوستند و به شهات هم نرسيدند و جان سالم بهدر بردند؛ مانند حسن مثنى و ديگران ، اين در صورتى است كه مراداز استشهاد در اينجا كشته شدن در راه خدا باشد. والله العالم .
اين روايت به فرض اينكه بر توبيخ متخلف به ويژه محمد حنفيهدلالت داشـتـه بـاشد ـ همان طور كه علامه مجلسى و وحيد بهبهانىبـرداشـت كرده اند ـ در سندش جاى خدشه است ؛ چرا كه در اين سندمـروان بـن اسـمـاعـيـل ديـده مـى شـود كـهمـهـمل است و در كتاب هاى رجال هيچ نامى از او ديده نمى شود. همچنيندر ايـن سـنـد حـمـزة بـن حـمـران شـيـبانى است كه هيچ كس او را ثقهندانسته است ، جز اينكه وى از مشايخ ابن عمير و صفوان از اصحاباجـمـاع اسـت ؛ و گـروهـى گـفـتـه اند كه اين ناظر بر وثاقت اوست(تـنـقـيح المقال ، ج 1، ص ‍ 374). ولى اين مبنا مخدوش و مردود است(مـعجم رجال الحديث ، ج 6، ص 266). برخى براى تاءييد وثاقتاو به راه هاى ديگرى روى آورده اند كه آنها نيز مخدوش است (ر.ك .قـامـوس الرجـال ، ج 4، ص 28). سيد محمد بن ابى طالب ، صاحبكـتـاب تـسـليـة المـجـالس نـيـز ايـن روايـت را ازرسـائل كـليـنى نقل كرده است ولى معلوم نيست كه از چه راهى بدانرسيده است .
شايان ذكر است كه مامقانى راءى وحيد بهبهانى را بر اين مبتنى مىسـازد كـه نفس نكوهشى كه از اين روايت در حق ابن حنفيه استفاده مىشـود، بـه خاطر مصلحتى بوده كه امام خود مى دانسته است . مامقانىگـويـد: امـّا تـخـلف وى از حـسـيـن (ع )، شـايـد بـهدليـل عـذر يـا مـصـلحـتى بوده است ، و روايتى كه در نكوهش او واردشـده اسـت (شـايـد مقصودش همين روايت است ) بر فرض كه صحيحبـاشـد شـايـد آن نـيـز به خاطر مصلحتى بوده است . همان طور كهجـنـاب وحـيـد بـه ايـن مـوضـوع تـوجـه داده اسـت . (تـنـقـيـحالمقال ، ج 3، ص 115).
مـامـقـانـى هـمـچـنـيـن پـس از بـيـان پـاسـخ عـلامـه حـلى دربـاره سؤال سـيـد مـهـنـا بر اين باور است كه بيمارى ابن حنفيه ـ اگر راستباشد ـ هنگام بازگشت اهل بيت به مدينه بوده است ، نه هنگام رفتنحـسـيـن (ع )، وى در ايـنـجـا شـرح مـفـصـلى دارد كـه جـاىتـاءمـل دارد و مـخـدوش مـى باشد. شايان ذكر است كه وى در اثناىبـيـان ايـن شـرح ، اين روايت را صحيح تلقى مى كند (ر.ك . تنقيحالمقال ، ج 3، ص 112).
442- بحار الانوار، ج 41، ص 295، باب 114، حديث شماره 18.
443- كـتاب ((حكاية المختار فى اخذ الثار برواية اءبى مخنف ))،ص 33، چـاپ شده با كتاب اللهوف فى قتلى الطفوف ، انتشاراتمطبعة الحيدريه ، نجف اشرف .
444- المـسـائل المهنائيه ، ص 38، مساءله شماره 33. ولى نظر مااين است كه احتمال عدم آگاهى محمد حنفيه به سرنوشت امام حسين (ع) ـ چنانكه علامه حلى احتمال داده است ـ بسيار بعيد است . زيرا 