وى تـمـجـيـدى نـداريـم كـه او را در زمـره افراد ((حسن )) قرار دهد،بـنـابـر ايـن او امـامـى و مـجـهـول الحـال اسـت )). (تـنـقـيـحالمـقـال ، ج 1، ص 419). خـطـيـب بـغـدادى از وى با لقب عقيصا يادكـرده و خـبـر (([بازكردن ] چشمه )) را در راه صفين و نيز سخن راهببـه امـيـرالمؤ منين (ع ) را كه گفت : (([آب ] آن چشمه را جز پيامبرىيـا جـانـشـيـن پـيـامـبـرى بـيـرون نـمـى آورد)) از اونـقـل كـرده اسـت . بـغـدادى از يـحـيـى بـن مـعـيـننقل كرده است كه وى از رشيد هجرى ، حبه عرنى و اصبغ بن نباتهبـه بدمذهبى ياد كرده و گفته است : عقيصا از آنان هم بدتر است !(تـاريـخ بـغـداد، ج 12، ص 305). شـوشترى در حاشيه سخن ابنمـعـيـن نـوشته است : گناهشان نزد يحيى شيعه بودنشان است ((و مانـقـمـوا مـنـهـم الا اءن يـؤ مـنـوا بـالله العـزيـز الحـمـيـد)) (قـامـوسالرجال ، ج 4، ص ‍ 298).
بـايـد بـگـويـيـم : نـهـايت چيزى كه از وى به ما رسيده است شيعهبـودن او مـى باشد. ولى درباره عدالت و راز نپيوستن وى به امامحسين (ع )، تاريخ ساكت است و چيزى درباره اش نمى توان فهميد!
488- تـاريـخ طـبـرى ، ج 2، ص 295؛الكامل فى التاريخ ، ج 2، ص 546.
489- كـامـل الزيـارات ، ص 72 و بـهنقل از آن ، بحار، ج 45، ص 85، شماره 16.
490- از ايـن سخن ابن زبير، ((كاش به مكه بيايى ))، استفاده مىشـود كـه ايـن گـفـت و گـو در مـكـه انـجـام نـشـده اسـت ، جـز ايـنـكهاحـتمال مى رود ابن زبير حسين (ع ) را تا اطراف مكه همراهى كرده وسـپـس ايـن سـخـن را گفته باشد. در اين صورت معناى جمله چنين مىشـود: ((چـنـانـچـه به مكه بازگردى )). اين چيزى است كه روايتىبعدى نيز بدان اشعار دارد.
491- تـل اعـفـر: جايى است از سرزمين ربيعه (ر.ك . بحار، ج 45،ص 86).
492- كـامـل الزيـارات ، ص 73 و بـهنقل از آن ، بحار، ج 45، ص 85 ـ 86، شماره 17.
493- همان ، ص 86 ، شماره 18.
494- لهوف ، ص 101.
495- ر.ك . حـيـاة الامـام الحـسـيـن بـن عـلى ، ج 3، ص 52 بـهنقل از مرآة الزمان فى تواريخ الاعيان .
496- شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد، ج 16، ص 102.
497- حياة الامام الحسين بن على (ع )، ج 2، ص 311.
498- تـاريـخ از هـنـگـام خـوددارى امـام (ع ) از بيعت با يزيد، سهديـدار را بـراى عـبـدالله عـمـر بـا آن حـضـرتنـقـل كـرده اسـت : ديـدار نـخست در ابواء، ميان مكه و مدينه ، ميان ابنعمر و ابن عباس (يا ابن عياش ) از يك سو و ميان ابن زبير و امام (ع) از سوى ديگر بود (ر.ك . تاريخ ابن عساكر، ترجمة الامام الحسين، تـحـقـيـق مـحـمـودى ، ص 200، شـمـاره 254). در بـخـش نخست اينپـژوهـش گذشت كه اين ديدار واقع نشد، زيرا امام و پسر زبير درراه مـدينه ـ مكه با يكديگر ديدار نكردند. ديدار دوم در مكه و ديدارسـوم پس از خروج امام (ع ) از مكه صورت گرفت . (ر. ك . تاريخابن عساكر، ص 192ـ193، شماره 246).
499- ر.ك . الفـتـوح ، ج 5، ص 26ـ27؛مـقـتـل الحسين ، خوارزمى ، ج 1، ص 278ـ281. سيد بن طاووس نيزبـخـشـى از ايـن روايـت را در لهـوف (ص 102)نقل كرده است .
500- ر.ك . حـاشـيـه پـايان اين روايت زير عنوان ((تحرك عبداللهبن عباس )) در اوايل اين فصل .
501- ابـن كـثـير مى نويسد: ((معاويه هنگامى كه آهنگ گرفتن بيعتبـراى يـزيـد را كـرد، صـدهـزار بـرايـش ‍ فرستاد...)). (البدايهوالنـهـايـه ، ج 8، ص 83). ابـن اثـيـر مـى نـويـسـد: ((معاويه آهنگگـرفـتـن بـيـعـت بـراى پسرش يزيد را كرد، آنگاه صد هزار درهمبـراى ابـن عـمـر فـرسـتـاد و او پـذيـرفـت ...)).(الكامل ، ج 2، ص 509).
502- سنن ترمذى ، ج 4، ص 144.
503- ر.ك . الجامع لاحكام القرآن ، ج 1، ص 187، شرط يازدهم ازشرايط امامت .
504- امالى صدوق ، ص 215، مجلس سى ام ، حديث شماره 1.
505- دلائل الامامه ، ص 184، شماره 102/3.
506- از آن جمله عبدالرحمن بن عمرو بن يُحمد، ابوعمرو شامى است .ايـن اوزاعـى در سـال 88 ه‍ . ق يـعـنـى 27سـال پـس از شـهـادت امـام حـسـيـن (ع ) بـه دنـيـا آمـد و درسال 157 ه‍ درگذشت . وى در اوزاع دمشق سكونت داشت . از او مشهوراست كه گفت : ما عطا دريافت نكرديم مگر پس از آنكه بر نفاق علىگـواهـى داديـم و از او بـيـزارى جـسـتـيـم ؛ و از مـا پـيـمان هاى سختگرفتند.
بنابراين ، اين اوزاعى ، امام حسين (ع ) را نديده است .
مـامـقـانى گمان برده است كه لقب اوزاعى منحصر در همين عبدالرحمناسـت و مـى گويد: ((اين لقب تنها مخصوص عبدالرحمن ، معروف بهاوزاعـى اسـت و هـرگـز كـسـى جـز او را نـديـده ايـم )). (تـنـقـيـحالمقال ، ج 3، ص ‍ 46). ولى قضيه چنين نيست . زيرا ابوايوب مغيثبن سُمّى اوزاعى نيز از آن جمله است . (ر. ك . الانساب ، سمعانى ، ج1، ص 227). ما شرح زندگى او را در متن آورده ايم چرا كه از نظرما مراد از اوزاعى در اين روايت همو است . نيز از آن جمله است نهيك بنيـريـم الاوزاعـى ، وى از طـبـقـه چـهـارم اسـت و از اوزاعـى مـعـروف ـعـبـدالرحـمـن بـن عـمـرو ـ روايـت مـى كـنـد. (ر.ك . تـهـذيـبالكـمـال ، ج 18، ص 294). بنابراين ، اين اوزاعى هم نمى تواندمعاصر امام حسين (ع ) بوده باشد.
اوزاعـى ديـگـر، ابـوبـكـر عـمـرو بـن سـعـيـد اوزاعـى اسـت كـه برزندگينامه اش دست نيافته ايم .
سمعانى در انساب (ج 1، ص 227) مى نويسد: اوزاعى ، منسوب بهاوزاع اسـت ؛ و بـه گمانم آن چند روستاى پراكنده در شام بود كهبـه جمع آنها، در آنجا اوزاع گفته مى شد. گفته اند، آن روستايىاسـت بـر دروازه دمـشـق كـه بـه آن اوزاع گفته مى شود و آن صحيحاست . (نيز ر.ك . معجم البلدان ، ج 1، ص 280).
507- الانساب ، سمعانى ، ج 1، ص 227.
508- تهذيب الكمال ، ج 18، ص 294.
509- براى نمونه از موارد زير مى توان ياد كرد:
الف ـ سـخـن امام حسين (ع ) به مؤ منان جن : ((ولى در روز شنبه ـ درروايـتـى ديـگـر جـمعه ـ كه روز عاشورا است گرد بياييد كه من درپـايـان آن روز كـشـتـه مـى شـوم ...)). (اللهوف ، ص 29؛ المطبعةالحيدريه ، نجف ).
ب ـ سـخـن ابى جعفر(ع ) كه فرمود: ((قائم (ع ) در روز شنبه قياممـى كـنـد، روز عـاشـورا كـه حـسـيـن (ع ) در آن روز كـشـتـه شـد)).(كمال الدين ، ج 2، ص 653، باب 57، حديث 19).
510- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 301 و الارشاد، ص 220.
511- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 294؛ الفتوح ، ج 5، ص 71.
512- تاريخ ابن عساكر، ص 202، شماره 254.
513- الكامل فى التاريخ ، ج 2، ص 540.
514- فصول المهمه ، ابن صباغ ، ص 185.
515- ر.ك . سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 418.
516- ر.ك . تهذيب التهذيب ، ج 2، ص 30.
517- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 295.
518- الارشاد، ص 248.
519- عـالمـان رجـال از وى ياد نكرده اند و اعتقاد به اينكه او در آنهنگام والى مكه بود، نادر و ضعيف است . مشهور آن است حاكم آن وقتمكه عمرو بن سعيد اشدق بود.
520- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 294؛ مروج الذهب ، ج 3، ص 70.
521- جـابـر بـن عـبـدالله انـصـارى ، از اصـحـابرسول خدا(ص )، اميرالمؤ منين (ع )، حسن (ع )، حسين (ع ) و سجاد(ع )،او در جـنـگ بـدر و هـجده غزوه ديگر از غزوه هاى پيامبر(ص ) حضورداشـت . وى از اعـضـاى شـرطـة الخـمـيـس و در جـنـگ هـاىجـمـل و صـفـين با على (ع ) همراه بود. او از نقيبان دوازده گانه استكـه رسـول خـدا(ص ) بـه فـرمـان جـبـرئيـل آنـان را برگزيد. امامصـادق (ع ) او را از كـسـانـى شـمـرده اسـت كـه پس از پيامبر(ص )