ـغـيـيـر نـكـردند و عوض نشدند و دوستى با آنان واجب است . او ازكـسـانـى اسـت كه نسبت به پيمان رسول خدا(ص ) مبنى بر دوستىاهل بيت وفادار ماند. او كسى است كه خود را به دست و پاى حسنين (ع) انداخت و آن را مى بوسيد و فضايلشان را بيان مى كرد.
او از قـول پـيـامـبـر(ص ) نـام امـامـان دوازده گـانـه وفـضـايـل و مـناقبشان را نقل كرده و گفته است : هر كس آنان را اطاعتكـنـد رسـول خدا(ص ) را اطاعت كرده است و هر كس از آنان سرپيچىكـنـد بـا رسـول خـدا دشـمـنـى ورزيده است و خداوند به وسيله آنانآسمان را از فرو افتادن بر زمين نگه مى دارد. او كسى است كه امامبـاقـر(ع ) شـفـاعـت او را در روز قـيـامـت ضـمـانت كرده است . (ر. ك .مستدركات علم الرجال ، ج 2، ص 101).
او نـخـسـتـيـن زايـر قبر حسين (ع ) و صاحب زيارت معروفى است كهبـخـشـى از آن چنين است : اشهد انك ابن النبيّين وابن سيد الوصيّينوابـن حـليف التقوى ، وسليل الهدى وخامس اصحاب الكسا وابن سيدالنـقباء وابن فاطمه سيدة النساء ومالك لا تكون هكذا وقد غذتك كفسـيـد المـرسـليـن ورُبـيـت فـى حـجر المتقين ورضعت من ثدى الايمانوفـطـمـت بـالاسـلام ، فطبت حيا وطبت ميتا، غير ان قلوب المؤ منين غيرطـيـبـةٍ لفراقك ولا شاكة فى حياتك ، فعليك سلام الله ورضوانهواءشـهـد انـك مـضـيـت عـلى ما مضى عليه اخوك يحيى بن زكريا...)).(ر.ك . بـشـارة المـصطفى ، ص 74). علماى شيعه وى را ستوده و دربـالاتـريـن درجـه ، تـوثـيـق كـرده انـد. بـراىمثال به موارد زير اشاره مى شود:
ـ مجلسى (ره ) گويد: ((او ثقه است و عظمتش بالاتر از آن است كهنيازبه بيان باشد)). (رجال مجلسى ، ص 173).
ـ مـامـقانى گويد: ((اين مرد بدون شك از ثقه هاى بزرگ است ...)).وحيد گفته است : ((پوشيده نماند كه او چنان منزلت والايى دارد كهنـيـازى بـه تـوثـيـق نـدارد)). (تـنـقـيـحالمقال ، ج 1، ص 199).
ـ خويى (ره ) گويد: ((او از چهار تن كسانى است كه دانش ائمه بهآنان ختم مى شود!)). (معجم رجال الحديث ، ج 4، ص 15).

next page

522- شـيـخ فـقـيـه و عـالم و واعـظ ابوجعفر محمد بن على بن حمزهطـوسـى . از بـزرگـان سـده شـشـم اسـت و تاءليف هاى چندى دارد،مـثـل : الوسيله ، الواسطه ، الرايع فى الشرايع ، المعجزات ، كهنـام ديـگـرش الثـاقـب فـى المـنـاقـب اسـت ؛ ومـسـائل فـى الفـقـه . (ر.ك . مـعـجـم المـؤ لفـيـن ، ج 11، ص 4؛امـل الا مـل ، ج 2، 285؛ تـنـقـيـح المـقـال ، ج 3، ص 155؛ مـعـجـمرجال الحديث ، ج 16، ص 326).
523- از متن به روشنى استفاده مى شود كه زيد ياد شده از شهيدانبـزرگ و بـسيار بلند مرتبه است . به قرينه اينكه در اين روايتبـا رسـول خـدا(ص )، عـلى ، حـسـن ، حـمزه و جعفر(ع ) همراه بود. ماشـهـيـدى را بـه نـام زيـد تا كنون با اين مرتبه بسيار بلند نمىشناسيم مگر دو تن :
يكم ـ زيد بن حارثه كه رسول خدا(ص ) درباره اش فرمود: ((توبـرادر و غـلام مـا هـسـتـى )). رسـول خـدا(ص ) او را بـامـال خديجه خريده بود. پس از آنكه حضرت دعوتش را آشكار كرد،زيـد اسـلام آورد. رسـول خدا(ص ) از خديجه خواست كه زيد را بهوى بـبـخـشـد تـا او را آزاد كند. او نيز بخشيد و پيامبر(ص ) آزادشكـرد. پس از آنكه زيد از پيوستن به پدرش خوددارى كرد. پدرشاز وى بـيـزارى جست و رسول خدا(ص ) فرمود: ((اى گروه قريش ،زيد فرزند من است و من پدرش هستم .)) از آن پس در ميان قريش بهزيـد بـن مـحـمـدشـهـرت يـافت ، اين بر اساس عادت قريش دربارهنـامـگـذارى پـسـرخـوانـده هـا بـود. تـا آنـكـه آيـه شـريـفـهنـازل شـد و فـرمـان داد كـه فـرزند خوانده ها بايد به پدرانشاننسبت داده شوند.
او كسى است كه همراه رسول خدا(ص ) به طايف رفت و در برخى ازغـزوه هـا، پـيـامـبـر(ص ) او را به عنوان جانشين خود در مدينه تعيينكـرد؛ و دربـاره اش فـرمـود: ((بهترين فرماندهِ سريه ها، زيد بنحـارثـه اسـت . پـيـامـبـر(ص ) در شب معراج ، كنيزكى را ديد كه درنهرهاى بهشت شنا مى كند، گفت : اى كنيزك تو از آن كيستى ؟ گفت :از آن زيد بن حارثه . آنگاه بامدادان اين خبر را به زيد مژده داد. اوكـسـى اسـت كـه در غـزوه مـوتـه ، رسـول خدا(ص )، او را به سِمَتفـرمـانـدهـى سـپـاه اسـلام انـتـخاب كرد كه در همان جنگ به شهادترسيد. [پس از شهادت ،] از دهانش نورى بيرون مى آمد كه از پرتوخـورشـيـد روشـن تـر بـود. بـه طورى كه شب تاريك را چون روزروشن مى ساخت ! (ر.ك . بحار، ج 20، ص 372 و 115؛ ج 19، ص22 و 174). پـسـرش ، اسـامـة بـن زيـد، كـسـى اسـت كـهرسول خدا(ص ) فرماندهى سپاه اسلام را براى اعزام به شام ، بهاو داد. منافقان درباره فرماندهى او اعتراض كردند و گفتند: جوانىرا فـرمـانـده هـمـه مـهـاجـران و انـصـار كـرد. سـپـسرسـول خدا(ص ) فرمود: شما پيش از اين درباره فرماندهى پدرشنيز همين گونه اعتراض كرديد. او شايسته فرماندهى است ، پدرشنـيـز شـايسته بود. (ر.ك . الكامل فى التاريخ ، ج 2، ص 215).مـشـهـور و ثـابـت ايـن اسـت كـه ابوبكر و عمر از كسانى اند كه ازرفـتـن هـمـراه سـپـاه اسـامـه خـوددارى ورزيـدنـد؛ در حـالى كـهرسـول خـدا(ص ) فـرموده بود: سپاه اسامه را بسيج كنيد. خدا لعنتكـنـد كـسـى را كـه از سـپـاه اسامه سرپيچى كند! (نهج الحق و كشفالصدق ، ص 263).
دوم : زيـد بـن صوحان عبدى ، برادر صعصعه . وى از نيكانى استكـه در جـنـگ جـمـل كـشـتـه شـد. گـويـنـد كـه عـايـشـه در روزقـتـل وى ، كـلمـه اسـتـرجـاع بـر زبـان رانـد! از امـام صـادق (ع )نقل است كه چون زيد در روز جمل كشته شد، اميرالمؤ منين ، على (ع )،آمـد و بـر بـاليـن اش نـشست و فرمود: اى زيد! خدايت رحمت كند، كمهزينه و كمكى بزرگ بودى و پيامبر(ص ) از زيد بن صوحان يادكـرد و گـفـت : زيـد و چـه زيـدى ! يـكـى از اعـضايش در بهشت از اوپـيـشـى مـى گـيـرد. (ر.ك . سفينة البحار، ج 3، ص 565). باز ازپـيـامـبـر اكـرم (ص ) نـقـل شده است كه فرمود: هر كس مى خواهد باديـدن مـردى كـه بـرخـى از اعـضـايش پيش از او به بهشت مى روندشادمان شود، به زيد بن صوحان بنگرد. (تاريخ بغداد، ج 8، ص440). [بعدها] دست وى در جنگ نهاوند، در راه خدا قطع شد. (بحار،ج 18، ص 112).
524- الثاقب فى المناقب ، ص 323، حديث 266؛ مدينة العاجز، ج3، ص 488؛ نفس المهموم ، ص 77.
525- دلائل الامـامـه ، ص 182، حـديـث شـمـاره 98/3 و بـهنـقـل از او، سـيـد بن طاووس در لهوف ، ص 125، و در آن آمده است :((و زرارة بـن خـلج )) و نـيـز: ((پيش از آنكه به عراق برود به اوخـبر داديم ... ولى من به يقين مى دانم كه قتلگاه من و يارانم اينجااسـت ...)). بـحـارالانـوار، ج 44، ص 364، بـهنقل از لهوف ، و در آن آمده است : ((زرارة بن صالح )).
526- سير اعلام النبلاء، ج 9، ص 454.
527- مستدركات علم الرجال ، ج 8، ص 98.
528- مـسـتـدركـات عـلم الرجـال ، ج 3، ص 425؛ و ر.ك . تـهـذيـبالكمال ، ج 6، ص 297، و ج 19، ص 263.
529- حـسن بن عطيه گويد: اباعبدالله (ع ) بر صفا ايستاده بود.عباد بصرى به او گفت : حديثى از شما روايت مى شود. فرمود: چهحـديـثـى ؟ گـفـت : حرمت مؤ من از حرمت اين خانه برتر است . فرمود:[بـله ] مـن ايـن را گـفـتـه ام . مؤ من كسى است كه اگر به اين كوه 