شته به عدوى خبر داده است !
سوم ـ روايتى است كه نويسنده كتاب اسرارالشهاده (ص 367) طبقگـفته خودش ، از برخى شاگردان اديب و مورد اعتماد و عرب خويشنـقـل مـى كـنـد و مـى گـويـد كه اين فرد مورد اعتماد به مجموعه اىمـنـسـوب بـه يـكـى از قـاريـان اديـب وفـاضـل دسـت يـافـتـه و خـبـر را از آنـجـانقل كرده است .
راوى در آنـجـا مى گويد: هنگامى كه حسين (ع ) در مدينه بود، همراهنامه اى از اهل كوفه نزد او رفتم . چون به خدمتش رسيدم و نامه راخواند و مضمونش را دانست ، فرمود: سه روز به من مهلت بده . من درمـديـنـه مـانـدم ، سپس به خدمتش رسيدم تا آنكه آهنگ رفتن به عراقفرمود...
ايـن روايـت هـاى سـه گـانـه در بـخـشاول اين پژوهش (با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه ) مورد مناقشهتحقيقى قرار گرفته و بى اعتبارى آنها بر طبق آنچه در اين بارهنـقـل شـده بـه اثـبـات رسـيـده اسـت . (ر.ك . جـزءاول ، زيـر عـنـوان ((آيـا در آسـتـانه حركت امام از مدينه نامه اى بهايشان رسيد؟)).)
565- محمد بن بشر همدانى ؛ وى در كوفه در ميان گروهى كه مسلمنامه حسين (ع ) را براى آنان خواند حضور داشت و هيچ نگفت !
او در سلسله سند شيخ صدوق در كتاب توحيد، باب معناى حجزة ازابـى جـارود از او (محمد بن بشر) از محمد حنفيه از اميرالمؤ منين (ع )قـرار دارد. نـيـز در سـنـد غـيبت طوسى (ص 277) آمده است : از ابىجـارود از مـحـمـد بن بشر، از اميرالمؤ منين (ع ) (ر.ك . مستدركات علمالرجال ، ج 6، ص 480).
طـبـق تـاريـخ طـبـرى ، ابـومـخـنف از حجاج بن على از محمد بن بشرداستان اجتماع شيعه را در منزل سليمان بن صرد، به منظور دعوتاز امـام حـسـيـن (ع ) بـه نـزد خـودشـان در كـوفـه چـنـيـننـقل مى كند: مى نويسد كه امام (ع ) مسلم را فرستاد و او نامه امام رابراى مردم كوفه خواند. سپس عابس شاكرى ، حبيب بن مظاهر، سعيدبن عبدالله حنفى به نوبت برخاستند و عنوان كردند كه در اين راهبراى هر گونه جهاد و فداكارى آماده اند.
در ايـن هـنـگـام حـجـاج از محمد مى پرسد: آيا توهم چيزى گفتى ؟ ومحمد در جواب مى گويد: اگر بودم دوست داشتم كه خداوند يارانمرا بـا پـيـروزى عزيز گرداند و دوست نداشتم كه كشته شوم و ازدروغ گـفـتـن هم بدم مى آيد! (ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 5، ص 352؛قاموس الرجال ، ج 9، ص 134).
566- سـليـمـان بـن صـرد خـزاعـى : از يـارانرسول خدا(ص ) و ياران اميرالمؤ منين ، على (ع )، و حسن و حسين (ع ).نـام وى در دوره جـاهـليـت ، يـسـار بـود ورسـول خـدا(ص ) او را سـليـمـان نـامـيـد. او مـردى خـيـّر وفـاضـل بود. در كوفه سكونت گزيد و در آنجا خانه اى ساخت . اوهـمراه نخستين مسلمانانى كه در كوفه سكونت گزيدند، در آن شهرسـكـنـى گزيد. او در ميان قبيله اش از جايگاه و منزلتى والا و نفوذكـلمـه بـرخوردار بود. در صفين با على (ع ) حضور داشت . او كسىاسـت كه حوشب ظليم را در جنگ صفين در يك مبارزه تن به تن كشت وآنـگـاه بـه صـف سپاهيان معاويه حمله برد (ر. ك . الاستيعاب ، ج 3،ص 210، شماره 1061).
نـصـر بـن مـزاحـم در كـتـاب خـويـش بـهنـقـل از عـبـدالرحـمـن بـن عـبـيـد بـن ابـى الكـنـودنـقل مى كند كه سليمان بن صرد خزاعى ، پس از بازگشت على بنابى طالب از بصره بر آن حضرت وارد شد. على (ع ) او را نكوهشو سـرزنـش ‍ كـرد و گـفـت : تو دچار ترديد گشته ، در گوشه اىمـنـتـظـر نـتـايـج كـارهـا مانده اى ! تو در نزد من از موثق ترين مردمبـودى ؛ و بـه گمان من پيش از ديگران به يارى من مى شتافتى .چـه چيز تو را از اهل بيت پيامبرت باز داشت كه از يارى آنان كنارهگرفتى !؟
گفت : يا اميرالمؤ منين ، به گذشته كارها باز مگرد و مرا به خاطرگـذشـتـه نـكـوهـش مـكن . مرا همچنان دوست خود بدان كه خيرخواه توهـسـتـم . هنوز كارهايى باقى مانده است كه تو دوست و دشمنت را درآنها بازشناسى . امام (ع ) چيزى نگفت . سليمان اندكى نشست ، سپسبـرخـاست و نزد حسن بن على (ع )، كه در مسجد نشسته بود، رفت وگـفـت : آيـا شـمـا را از امـيرالمؤ منين و سرزنش و نكوهشى كه از وىديـده ام بـه شـگفت نياورم ؟ حسن فرمود: كسى سرزنش مى شود كهامـيـد بـه دوسـتـى و خيرخواهى اش مى رود. گفت : هنوز كارها (فتنهها)يى در پيش است كه براى (رفع ) آن ها بايد نيزه ها منظم شوندو شمشيرها از نيام بيرون آيد و در آنها به كسانى چون من نياز استنصيحت مرا مشكوك مدانيد و مرا متهم نكنيد.
حـسـن گـفـت : خـدايـت رحمت كند، تو در نزد ما مشكوك نيستى )) (وقعةصفين ، ص 6 ـ 7).
راوى ايـن داسـتـان ، عـبـدالرحـمـن بـن عـبيد ـ يا عبد ـ بن ابى الكنودمـجـهـول الحـال اسـت (ر.ك . تـنقيح المقال ، ج 2، ص 145). شمارىديـگـر از رجـاليـون بـدون سـتايش يا نكوهشى از وى نام برده اند(ر.ك . قـامـوس الرجـال ، ج 6، ص 125؛ مـعـجـمرجـال الحـديـث ، ج 9، ص 335 و 337، شـمـاره 6392 و 6400؛مستدركات علم الرجال ، ج 4، ص 407).
ابـن عـبـدربـه داسـتـان هـمـيـن عـتـاب و خـطـاب را بـا اخـتـلاف واجـمـال و بـه گـونه مرسل نقل كرده است ((اين از روايت هاى عاميانهاست ))، (ر.ك . العقدالفريد، ج 4، ص 330).
ولى مـامـقـانـى ضـمـن انـكـار تـخـلف سـليـمـان در جـنـگجـمل ، به گفته ابن اثير استدلال كرده است كه او در همه جنگ ها باعـلى (ع ) شـركـت داشـت (ر.ك . تـنـقـيـحالمـقـال ، ج 2، ص 63). ابـن سـعد نيز گفته است كه او در جنگ هاىجـمـل و صفين با على (ع ) همراه بود (ر.ك . الطبقات الكبرى ، ج 4،ص 292).
ولى شـوشترى با تكيه بر روايت كتاب وقعة صفين انكار مامقانىرا رد كرده است (قاموس الرجال ، ج 5، ص 279).
هـمـچـنـيـن مامقانى بر اين باور است كه ابن زياد پس از آگاهى برمكاتبه كوفيان با حسين بن على (ع )، 45 تن از ياران اميرالمؤ منينو دلاوران شهر را به زندان افكند كه از آن جمله سليمان بن صُرد،ابراهيم بن اشتر و صعصعه بودند؛ و اينان هيچ راهى براى يارىحسين نداشتند (ر. ك . تنقيح المقال ، ج 2، ص 63).
قـرشـى نـيـز از كـتـاب ((الدر المـسـلوك فـىاحـوال الانـبـيـاء والاوصـيـاء)) (ج 1، ص 190، مـخـطـوط)نقل كرده است كه سليمان بن صرد خزاعى ، مختار و چهارصد تن ازاعـيان و بزرگان كوفه در شمار زندانيان ابن زياد بودند (ر.ك .حياة الامام الحسين بن على (ع )، ج 2، ص 416).
مـمـكـن است به اين سخن اين گونه پاسخ داده شود كه اگر قضيهچـنـيـن بـوده بـاشـد و او در خـوددارى از يـارى حـسـيـن (ع ) گـنـاه وتقصيرى نداشته است ، پس چرا توبه كرد و از چه رو رهبرى قيامتوابين را به دست گرفت !؟
كـسـى كـه در خـطـبـه هـاى سـليـمـان ـ در مـيـان تـوابـيـن ـتاءمل بورزد هيچ نشانى از زندانى بودنش نمى بيند! بلكه در مىيـابـد كـه سـليـمـان خـود و يـارانـش را بـه سـسـتـى ، كـوتـاهى ،نـاتوانى و درنگ متهم مى كند و او مى گويد: ((ما چشم به راه قدومخاندان پيامبرمان ، محمد(ص )، بوديم و آنان را به پيروزى نويدمـى داديـم و تـشويق به آمدن مى كرديم ، ولى چون آمدند، سستى ونـاتـوانـى ورزيـديـم و درنگ كرديم تا آنكه فرزندان پيامبر ما ونسل او و شيره وجود او و پاره اى از گوشت و خونش كشته شدند...))(الكـامل فى التاريخ ، ج 3، ص 333؛ و