 او در حالى كه باردار بود,حربه اى زد, زينب جنين خود را سقط كرد.
زينب از دنيا رفت و پدر در آتش غم مى سوخت , تا هنگامى كه خواهر زينب , زهرا, نخستين دختر را آورد.
رسول خدا,نامش را زينب گذاشت .
فـريـادهـاى شادى ازمدينه براى نوزاد به آسمان مى رفت , مدينه اى كه شش سال پيش , از رسول خـدا(ص ) اسـتقبال كرد.
هنگامى كه پس از سيزده سال رنج كشيدن و تلخى چشيدن از مكه بدان شهر هجرت مى فرمود, اهل مدينه با شوق وشعفى بى نظير و گشاده رويى از وى پذيرايى نموده و او و يـاران مـهـاجـرش را مـنـزل گـاهى ارجمند دادند.
رسول خدا(ص ) مادامى كه زنده بود, اين بـزرگـوارى اهـل مدينه را كه نگاه داريش كردند و از شر دشمنان محفوظش داشتند, وزمينه را برايش آماده كردند تا پيام آسمانى خود را منتشر سازد, پيوسته به ياد مى آورد و مى ستود.
آرى , فريادهاى شادى مدينه در سال ششم هجرت براى نوزادى گران بها زينب دختر على بلند بـود, دخـتـرى كه نزدقريش ارجمندترين فرد و در بزرگوارى اصل و پاكى خاندان , شناخته شده بود.
مـادر زيـنـب زهـرا مـحـبـوب ترين دختران رسول خدا نزد آن حضرت و شبيه ترين آن ها بدان بـزرگـوار در شـمـايـل واخـلاق اسـت .
خـداى , براى زهرا اختصاصاتى قايل شد كه خواهران سه گانه اش , زينب , رقيه , ام كلثوم , نداشتند, زيرا با قلم ازلى چنين نوشته شده بود كه زهرا به تنهايى نگه دارنده پاك و پاكيزه اى براى سلاله پاك و مرغزار خرمى براى روييدن درخت پر شاخ ‌وبرگ اهل بيت قرار گيرد.
پدر زينب على بن ابى طالب پسر عموى رسول خدا و وصى آن حضرت است , و او نخستين كسى اسـت كـه در كودكى به آن بزرگوار ايمان آورد و او در دليرى و پرهيزكارى و دانش , يگانه قريش است .
دو جـد مـادرى زيـنـب , مـحـمد رسول خدا(ص ) و خديجه دخت خويلد است , وى اشرف امهات مؤمنين ((4)) است ونزديك ترين همسران پيغمبر به آن حضرت و عزيزترين آن ها نزد آن بزرگوار, هـم در زنـدگـى و هـم پـس از مرگ است .
25 سال به تنهايى مورد مهر و احترام رسول خدا قرار داشت وهيچ زنى در اين افتخار با او شريك نيست .
در سـال هـاى نـخستين اسلام , سال هاى رنج و مشقت , در كنار آن حضرت جاى داشت و كمك و هـمـراهى مى كرد ودشوارى هايى را كه آن بزرگوار در راه رسالتش از جانب قريش مى ديد, آسان مى كرد.
تـنـهـا, خديجه همراه محمد بود, هنگامى كه هراسان و لرزان از غار حرا بازگشت ,آن دم كه امين وحـى پروردگار, جبرئيل ازجانب خدا به سوى او آمده بود تا نخستين آيه را بر او - كه يتيمى بود درس نخوانده - القا كند: 
اقـرا بـاسـم ربك الذى خلق - خلق الانسان من علق - اقرا و ربك الاكرم - الذى علم بالقلم - علم الانـسان مالم يعلم , ((5)) (اى محمد) بخوان به نام پروردگارت كه (جهان و جهانيان را) بيافريد و آدمى را از خون بسته پديد آورد.
بخوان كه پروردگارت كريم ترين كريمان است ,آن خدايى كه قلم (نوشتن ) را آموخت , و به آدمى آن چه را كه نمى دانست تعليم دادم .
و نزد خديجه بيش از ديگران روحش آرام گرفت و آسايش يافت و هراسى كه در اثر عظمت وحى بر او چيره شده بود, ازميان رفت و دانست كه اوست تنهاكسى كه از طرف خداى براى كارى بزرگ بـرگزيده شده ((6)).
خديجه ايمان آورد و پيامبرى آن وجود مقدس را گردن نهاد, و به رسالتش اطمينان كرد و اميدوارانه در كنار آن حضرت مى كوشيد.
به شوهر بزرگوارش داراى چنان محبتى سرشار بود كه در راهش جان مى داد و آماده نابود شدن بود.
انكار قريش , بر اطمينان خديجه و ايمان او كه چون كوه استوار بود, لرزشى وارد نساخت .
سران ايل و تـبـار خـديـجـه به آن حضرت بدگمان بودند و او را جادوگر و ديوانه مى خواندند, ولى اعتقاد خديجه به يكتا مردى كه دوستش مى داشت وراست گويش مى دانست و تا آخرين رمق به او ايمان داشـت , همان طور كه بودلى در كتاب پيامبر مى گويد: جهانى ازاطمينان را بر مراحل ابتدايى عقيده اى كه يك ششم ساكنان امروز جهان بدان پاى بندند, مى افزود.
خـديـجـه در سنى نبود كه تحمل رنج و درد بر او آسان باشد و در دوره زندگانى اش به سختى و تـنگدستى عادت نكرده بود.
ولى از اين خشنود بود كه در اين پيرى و ناتوانى مى ارزد كه زندگى خـوش و آرام و پـر آسـايـش خـود را بـه زنـدگـى سـخـت ودشوار و پريشان جهاد تبديل كند.
و محاصره اى را كه قريش بر بنى هاشم روا داشته بودند, به طورى كه نزديك بود ازگرسنگى همگى تـلف شوند, با قهرمانى و آزادگى تحمل كند.
خديجه از دنيا رفت و هنوز سخت گيرى و فشار در حـداعلا بود, ولى موقعيت را براى دعوت آماده كرد, و براى مرد خود, يارانى به جاى گذاشت كه به او ايمان داشتند ومرگ را بر زندگى بدون او ترجيح مى دادند.
از دست رفتن خديجه در چنين موقعيتى تاريك و پيچيده , آغاز مرحله اى سخت از مراحل مبارزه بود, زيرا پس از او,مكه بر رسول خدا تنگ شد و نتوانست بماند و هجرت به مدينه كه تا كنون , بلكه براى هميشه , مبدا تاريخ مسلمانان است , رخ داد.
پـيغمبر هجرت كرد و هنوز در دلش خاطراتى از نخستين محبوبه بر جاى بود, و هيچ يك از زنان آن حضرت كه پس ازخديجه آمدند, حتى عايشه , نتوانستند اين يادگار زنده را از قلب آن حضرت بـيـرون كـنـند, و يا اندكى آتش آن را فرونشانند.
روزى هاله خواهر خديجه , در مدينه به زيارت رسـول خـدا مـشـرف شده هنگامى كه آن حضرت آواز او را شنيدكه به آواز عزيز از دست رفته اش شـبـاهت دارد, از تاثر و اندوه بلرزيد.
پس از رفتن هاله , عايشه عرض كرد: چقدرپيرزنى از پيرزنان قريش را كه دندان هايش ريخته و هلاك شده به ياد مى آورى , در صورتى كه خداى بهتر از او را به توداده است .
رنگ رخساره آن حضرت دگرگون شد و باخشم چنين پاسخ داد: بـه خدا سوگند كه بهتر از او را خداى به من نداده است .
او به من ايمان آورد, وقتى كه مردم مرا دروغ گـو مـى دانـستند وثروتش را در راه من داد, موقعى كه مردم مرا از همه چيز محروم كرده بودند.
جد پدرى زينب , ابوطالب بن عبدالمطلب عموى رسول خدابلكه پدر آن حضرت است , زيرا پدرش عـبـداللّه وقـتـى كـه آن وجـود مقدس در شكم مادر بود از دنيا رفت , و عبدالمطلب در حالى كه نـبـيـره اش كـودكـى بود هفت ساله وفات كرد وعمويش ابوطالب از او نگه دارى و پرستارى كرد.
ابـوطـالـب بـراى او پـدرى بزرگوار و پشتيبانى نيرومند و دوستى وفاداربود.
در سال هاى رنج و مـشـقت , آنى از او جدا نشد چنان كه عموى ديگرش ابولهب كه از كافران دور از خدا بود, بيشتراز بـيگانگان كافر, برادرزاده اش را مى آزرد و زن ابولهب ام جميل چوب و هيزم مى آورد و به سوى او پـرتاب مى كرد.
وخود ابولهب به آن حضرت بد مى گفت و دشنام مى داد, و لعن مى كرد.
اين زن و شـوهـر دريـغ كـردنـد كـه خانه آن ها بر سردختران پيغمبر رقيه و ام كلثوم , كه پيش از بعثت به هـمسرى پسرانشان عتبه وعتيبه ((7)) درآمده بودند, سايه بيندازد, آن دو را طلاق گفتند تايكى را پس از مرگ ديگرى , عثمان ازدواج كند.
آرى , ابـوطـالب بر خلاف برادرش ابولهب از برادرزاده اش دست برنداشت و در آن دم كه قريش با اصرار, آن وجودمقدس را از خود مى خواستند, تسليم نكرد و هموست كه به سخنان محمد 