 ر. ك . تاريخ طبرى ، ج3، ص 391).
پـاسـخ اشـكـال يـاد شـده را مى توان اين طور داد كه اين كتاب هاىتاريخ و زندگينامه هاى اهل تسنن است كه سليمان بن صرد را بهتـقـصـيـر و شك و ضعف و ناتوانى متهم مى سازند. علاوه بر آنچهطـبـرى و ابن اثير نوشته اند، ذهبى مى گويد: ابن عبدالبر گفتهاسـت : ((سـليـمـان از كـسـانى بود كه با امام مكاتبه كرد تا با اوبـيـعـت كـنـد. پـس از آنـكـه از يارى اش ناتوان ماند، پشيمان شد وجنگيد...)) (سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 395).
ابـن سـعـد گـويـد: ((او از كـسـانى بود كه به امام حسين (ع ) نامهنوشت و از او خواست كه به كوفه بيايد. پس از آمدن حضرت بهكـوفـه ، از او كـنـاره گـرفـت از پـيوستن به او خوددارى ورزيد وهـمـراهـش نـجـنـگـيـد. او بسيار اهل شك و درنگ بود، پس از آنكه حسينكـشـتـه شـد كـسانى كه او را يارى نكردند پشيمان شدند و توبهكـردنـد...)) (الطـبقات الكبرى ، ج 4، ص 292؛ نيز ر.ك . الوافىبالوفيات ، ج 15، ص 393).
قـيـام تـوابـيـن ، صرف بازتاب قيام امام حسين (ع ) بود؛ زيرا جزقـيـام حـسـيـنـى هيچ نشانى در آن ديده نمى شود؛ و در نتيجه احساسگـنـاه ، پـشـيـمانى و حسرت بر يارى نكردن امام (ع ) به پا شد.انـقلابيون ديدند كه ننگ و گناهشان جز با كشتن قاتلان حسين (ع )يـا كـشته شدن در اين راه پاك نمى شود، رهبر اين قيام سليمان بنصـرد خزاعى بود كه مقدمات اجتماعى و نظامى اين انقلاب را پس ازعاشوراى سال 61 هجرى فراهم آورد. اين مهياسازى ، پنهانى بود،تـا آنـكـه يـزيـد مـرد، پس از مرگ وى انقلابيون فعاليت خويش راآشـكـار سـاخـتـنـد و در سـال 65 هـجـرى روانـه قـبـر امـام حسين (ع )گشتند... سپس رهسپار شام شدند و با يگان هاى سپاه اموى در منطقه((عين الورده )) در يك نبرد خونين و وحشتناك شركت جستند. نتايج ايندرگيرى ، اركان حكومت اموى را به شدت تكان داد (ر.ك . مع الركبالحـسـيـنـى مـن المـديـنـه الى المـديـنـه ، جـزءاول ، ص 179 و تاريخ طبرى ، ج 3، ص 408).
در ايـن نـبـرد خـونـيـن كه دربرابر سپاه صدهزار نفرى امويان هشتروز بـه طـول انـجـامـيـد هـمـه تـوابـيـن كـشـتـه شـدنـد. مـامـقـانـىنقل مى كند كه سليمان در شب هشتم ، خديجه كبرى ، فاطمه زهرا(س) و حسن و حسين را در خواب ديد و خديجه به او گفت : ((اى سليمانخداوند كوشش تو و يارانت را ارج مى نهد و شما در روز قيامت با ماهـمـراه هـسـتـيـد))؛ و بـه او گـفـتـنـد: مـژده بـاد شـمـا را كـه هـنـگـامزوال فـردا نـزد مـا خـواهـيـد بود. سپس خديجه جام آبى به او داد وگفت : اين را بر تن خويش بپاش . سليمان بيدار شد و ديد كه جامآب كـنـار سرش گذاشته است . آن آب را بر تن خويش پاشيد و آنظـرف را كـنـار خـويش گذاشت . زخم هايش به واسطه آن آب بهبوديـافـت ، سـپـس سـرگـرم پـوشـيـدن لبـاس خـويـش گشت . در همينحال كاسه ناپديد شد و او با صداى بلند تكبير سر داد. يارانشاز صداى تكبير او بيدار شدند و سبب را از او پرسيدند. او سبب رابـازگـفـت . بـامـدادان هـمـان روز وقـتى با سپاه ابن زياد روبه روشدند، آنقدر جنگيدند كه تا آخرين نفر كشته شدند... (ر.ك . تنقيحالمقال ، ج 2، ص ‍ 63).
مـامـقـانى در پايان كلام خويش مى گويد: ((خلاصه آنچه تا اينجانـوشـتـيـم ايـنـكـه سـليـمـان بـن صـرد شـيـعـه و دوسـتـدار خـالصاهل بيت بود. من او را ثقه مى شمارم و روايات او پذيرفته است . ازخـداونـد مـى خـواهـم كـه بـه حـق مـقـام حـسـيـن (ع ) مـرا بـا او مـحشورگرداند.)) (تنقيح المقال ، ج 2، ص 63).
در اينجا سخن را با نقل روايت زير به پايان مى بريم :
((سـليـمـان بـن صـرد پس از نامه و در حالى كه بر چهره اش جاىزخـم شـمـشـيـر بـود نزد اميرالمؤ منين (ع ) آمد. چون على (ع ) به اونـگـريـست فرمود: ((فمنهم من قضى نحبه ومنهم من ينتظر وما بدلواتـبـديـلا))، تـو از مـنـتـظـران شـهـادت و از كسانى هستى كه تغييرنكردند. گفت : يا اميرالمؤ منين ، اگر يارانى مى يافتى هرگز ايننـامـه را نـمـى نوشتى ! به خدا سوگند تو كوشيدى تا مردم بهوضع نخست خود باز گردند ولى جز شمارى اندك آدم نيك نيافتى!)) (وقعة صفين ، ص 519).
567- وى از تـابـعـان بـزرگ و پـارسا و از سركردگان جماعتىبـود كـه بـه سـرعـت بـراى يـارى عـلى (ع ) از كوفه به بصرهرفـتـنـد. امـام عـلى (ع ) شـمار بسيارى از قبيله وى را همراه او براىمـقـاومـت در بـرابـر تـهـاجـم عـبـدالله بـن سـعـده فـزارىگـسـيـل داشـت . او پـس از سـليمان بن صرد رهبر توابين بود و درسـال 65 هـمـراه آنـان كـشـتـه شـد (ر.ك .رجـال كـشـى ، ص 69؛ تـاريـخ طـبرى ، ج 4، ص 448 و ج 5، ص135).
568- وى از سـوى امـيرالمؤ منين (ع ) قضاوت اهواز داشت و فرماندهيـكـى از جـنـاح هـاى سـپـاه صـفـيـن بـود.نقل شده است كه امام حسين (ع ) پس از ورود به كربلا، دوات و كاغذخـواسـت و بـه اشـراف كـوفـه نـامه نوشت ؛ كه از جمله رفاعة بنشداد بود.
مـامـقـانى معتقد است كه رفاعه در جنگ كربلا زندانى يا در بند ابنزياد بود؛ و نتوانست كه نزد امام حسين برود و ياريش دهد.
او از كـسـانـى بـود كـه هـمـراه اشـتر موفق به تجهيز و كفن و دفنابـوذر شـدنـد (ر.ك . مـسـتـدركـات عـلمالرجال ، ج 3، ص 402).
569- ابـوالقـاسـم ، حـبـيـب بـن مـظـهـّر (مـظاهر) اسدى فقعسى : ازصحابه رسول خدا(ص ) بود كه آن حضرت را ديد. وى از اصحابعـلى ، حـسـن و حـسـيـن (ع ) نـيز بود و در همه جنگ هاى على (ع ) او راهـمـراهـى كـرد. او از نـزديكان اميرالمؤ منين و حاملان دانش آن حضرتبود. او علم منايا و بلايا داشت و در جلالت و بزرگى در رديف ميثمتـمـار و رشـيـد هـجـرى بـود. حـبيب از كسانى بود كه با حسين (ع )مـكـاتـبـه كـرد. او و مسلم بن عوسجه در كوفه براى حسين بيعت مىگرفتند. تا آنكه عبيدالله زياد به كوفه آمد و مردمش را وادار كردكه دست از مسلم برداشتند؛ و ياران مسلم را ناچار به فرار كرد. آندو در مـيـان عـشاير خويش پنهان گشتند. آن ها پس از آمدن حسين (ع )به كربلا، پنهانى خود را به آن حضرت رساندند؛ بدين گونهكـه شـب ها راه مى پيمودند و روزها پنهان مى شدند تا آنكه به آنحـضـرت رسـيـدنـد. طـبـرى و ديـگران (مفيد در الارشاد و دينورى درالاخبارالطوال ) نوشته اند كه حبيب فرمانده جناح چپ سپاه حسين (ع )بود. ابومخنف روايت كرده است كه چون حبيب بن مظاهر كشته شد مرگاو بـر حـسـيـن بـسـيـار گـران آمد و فرمود: ((من پاداش خود و يارانبـاوفـايـم را از خـدا مـى خـواهم )). (ر.ك . ابصارالعين ، ص 100 ـ106 و مستدركات علم الرجال ، ج 2، ص 302).
570- تـاريـخ طـبـرى ، ج 3، ص 277؛ الارشـاد، ص 203؛ وقـعـةالطف ، ص 92. نيز ر.ك . اللهوف ، ص 104 و انساب الاشراف ، ج2، ص 369، دار الفكر بيروت ، با اختلاف .
571- در كـتـاب هـاى رجـالى و تاريخى نامى از وى به ميان نيامدهاسـت ؛ مـگـر آنـچـه طـبـرى و شـيخ مفيد نقل كرده اند كه او و عبداللهوال نامه مردم كوفه را نزد امام حسين (ع ) بردند. ابن كثير از او بانـام عـبدالله بن سبع همدانى ياد كرده است (البدايه والنهايه ، ج7، ص 154).
572- عـبـدالله بـن وال (واءل )، كـوفى و از قبيله بنى تميم و به