ـولى از خـانـدان بـكـر بـن وائل و از بزرگان شيعه در كوفه وياران نزديك على (ع ) است (ر.ك . الغارات ، ص 226، حاشيه ).
گفته شده است كه او عبدالله بن واءلتميمى از تيم اللات بن ثعلبه است (بحار، ج 45، ص 355).
او كـسـى اسـت كه مى گفت : خداوندا من با على دوست و از پسر عفانبيزارم (الغارات ، ص 264).
عـلى (ع ) نـامـه اش بـه زياد بن خصفه را ـ در داستان بنى ناجيه ـبـه وسـيـله او فـرسـتـاد. او خـود مـى گـويد: نامه را از آن حضرتگرفتم ـ و از نزدش خارج شدم ـ من در آن روز جوانى نورس بودم .آن نـامـه را در مدتى كوتاه بردم و بازگشتم و گفتم : يا اميرالمؤمنين اجازه مى دهيد كه پس از دادن نامه به زياد بن خفصه ، به همراهاو بـه جـنـگ دشـمـنانت بروم ؟ فرمود: برادرزاده ، چنين كن . به خداسـوگـند من اميدوارم كه تو بر حق مدد من باشى و مرا بر ضد قومسـتـمكار يارى دهى . گفتم : يا اميرالمؤ منين به خدا سوگند من چنينهستم و از اينانم . به خدا سوگند من آنجايى هستم كه تو دوست مىدارى !
او گـفـتـه اسـت : ((بـه خـدا سـوگـنـدمن گفت وگوى باعلى (ع ) راباشتران سرخ ‌موى عوض نمى كنم !)) (الغارات ،ص 229).
عبدالله واءل از فرماندهان توابين بود. ابن اثير در هنگام توصيفيـكـى از درگـيرى هاى توابين بر ضد سپاه اموى مى نويسد: چونفـردا فـرا رسـيـد. اءوهـم بـن مـحـرز بـاهـلى ، فـرماندهى حمله بهتوابين را بر عهده گرفت و همراه سوارگان و پيادگانش بر آنانحـمـله بـرد. چـون ابـن مـحـرز بـه ابـنواءل رسـيـد، او در حال خواندن آيه شريفه ((ولا تحسبن الذين قتلوافـى سبيل الله امواتا...)) بود. ابن محرز به خشم آمد و به او حملهكـرد. ضـربـتـى به دستش زد و آن را جدا كرد و سپس از او فاصلهگرفت و گفت : گمان مى كردم كه دوست دارى كه با خويشاوندانتباشى !
ابـن واءل گـفـت : بد پنداشته اى ، به خدا سوگند دوست نمى دارمكه دست تو به جاى دست من قطع شود و من بى اجر و پاداش بمانم. بلكه دوست دارم گناه تو بزرگ شود و من پاداش فراوان ببينم !ايـن سخن او را خشمگين ساخت و به او حمله كرد و با ضربت نيزه اورا كـشـت ؛ و هـمـچـنـان بـه پـيـش مـى رفـت ! ابـنواءل از فـقـيـهـان زاهـد و پـارسـا بـود...(الكـامـل فـى التـاريـخ ، ج 2، ص 64؛ و ر.ك . قـامـوسالرجال ، ج 6، ص 644؛ شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد، ج3، ص 132).
در روايـت ديـگـرى آمـده اسـت : عـبـدالله بـنواءل پيش رفت و پرچم را گرفت و جنگيد تاآنكه دست راستش قطعشـد. سـپـس در حـالى كه خون از دستش جارى بود نزد يارانش آمد وبار ديگر با خواندن اين رجز حمله كرد:
نفسى فداكم اذكروا الميثاقاوصابروهم واحذروا النفاقا
لا كوفة نبغى ولا عراقالا بل نريد الموت والعتاقا
جـانـم فـدايـتـان ، پـيمان را به ياد آريد؛ و در برابر آنان شكيباباشيد و از دورويى دورى گزينيد
نـه كـوفـه را مـى خـواهيم و نه عراق را، نه ، بلكه خواهان مرگ وآزادگى هستيم !
573- الارشاد، ص 202؛ تاريخ طبرى ، ج 3، ص 277.
574- البدايه و النهايه ، ج 7، ص 154.
575- تذكرة الخواص ، ص 215؛ خوب است در اينجا يادآور شويمكـه شـرابـخـورى مـعـاويـه و بـوزيـنـه بازى و تنبور زنى اش وبازيچه قرار دادن دين ، امرى قطعى و از مسلمات تاريخ است (ر.ك .مـسند احمد حنبل ، ج 5، ص 347؛ تاريخ ابن عساكر، ج 7، ص 211و نيز اسدالغابه ، ج 3، ص 299؛ تاريخ بغداد، ج 7، ص 213؛الغدير، ج 10، ص 183).
على (ع ) در توصيف معاويه فرموده است : گمراهى او آشكار است وبـاطـنـى رسـوا دارد؛ ابـن ابى الحديد در توضيح اين توصيف مىگويد: اما اينكه درباره معاويه مى گويد: گمراهى او آشكار است ،بـدون شـك ظـهـور در گـمـراهـى و سـركـشى او دارد. و هر سركشىگـمـراه است . اما پنهانى رسوا دارد؛ مى دانيم كه او بسيار شوخ وپـرده در بود. نديم و هم پياله داشت . معاويه از متانت به دور بودو به مقررات رياست پايبندى نداشت ، مگر پس از آنكه بر اميرالمؤمنين خروج كرد و به احترام و وقار نياز داشت ؛ وگرنه در روزگارعثمان بسيار رسوا و به هر كار زشتى نامبردار بود. در دوران عمراز ترس او اندكى خودش را حفظ مى كرد، جز اينكه حرير و ديبا مىپـوشيد. وى در اين هنگام جوان و سبكسر بود و نشان و مستى سلطنتو امـارت در او ديـده مـى شـد. سـيـره نـويـسـان دربـاره اشنقل كرده اند كه در دوران عثمان در شام شراب مى نوشيد. اما پس ازآنكه على (ع ) به شهادت و او به حكومت رسيد، مورخان درباره اشاختلاف كرده اند؛ برخى گفته اند كه او پنهانى شراب مى نوشيدو بـرخـى گـفـتـه اند كه ننوشيد. اما درباره گوش دادن به آواز وطـربـناك شدن و عطا دادن به خوانندگان و ادامه اين كار، اختلافىنـيـسـت . (شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد، ج 16، ص 160).بـنـابـر ايـن مـعـاويه در اشتهار به رسوايى و فسق و فجور دستكمى از پسرش ، يزيد، ندارد.
576- الارشاد، ص 203؛ زندگينامه قيس پيش از اين گذشت و نيزدرباره دو پسران ارحبى و همين طور سلولى سخن گفته شد.
577- هـانـى بـن هـانـى سـبـيـعـى : درفصل اول درباره اش سخن گفتيم .
578- سـعـيـد بـن عـبـدالله حـنـفـى : زنـدگـيـنـامـه اش درفصل اول ، گذشت .
579- الارشـاد، ص 203؛ البـدايـه والنهايه ، ج 8، ص 154 بااندكى تفاوت در نام ها؛ تاريخ ‌يعقوبى ، ج 2، ص 241.
580- اللهـوف ، ص 105، شـايـان ذكـر اسـت كـه صـاحـب كـتـاب((تـذكـرة الشـهـدا)) در ص 64 نـامـه اى ازاهل كوفه به امام حسين (ع ) را نقل كرده است كه مردم از ستم يزيد وزورگـويـى او در ديـگـر سـرزمين ها شكايت مى كنند. آنان همچنين ازعـبـيـدالله بـن زيـاد و سـتـم و سـركـشـى او شـكايت مى كنند و از آنحضرت مى خواهند كه نزد آنان برود؛ چرا كه او از يزيد و پدرشبه خلافت سزاوارتر است .
ملاحظه متن نامه و تعابير زشت آن خواننده را به شك مى اندازد كهنـويـسـنـده اش حـتـى عـربـى روزگـار مـا را هـمكامل نمى دانسته است !
همچنين ديده مى شود كه محتواى نامه با حقايق تاريخى نيز منافاتدارد. زيـرا در اين نامه مردم از جور و ستم يزيد شكايت مى كنند. درحالى كه هنگام حضور امام حسين (ع ) در مكه ، يزيد جز چند ماهى برمـسـنـد حـكـومـت تـكـيـه نـداشـت ؛ و در طـى ايـن چـند ماه اوضاع تغييرقـابـل ذكـرى نكرد. بلكه بالعكس در طى اين دوره نعمان بن بشيرسـهـل گـير و ضعيف بر سر كار بود. از اين گذشته ابن زياد چندروز پس از آمدن مسلم به كوفه وارد اين شهر شد.
نـكـتـه شـگـفـت آور در ايـن نـامـه ايـن اسـت كه مى گويد، امام پس ازخواندن نامه آن را دور انداخت و پيك را هم از خود راند!
بـدون شـك ايـن از اخـلاق امـام (ع ) به دور است و تنها جز در يك جانـقـل نـكرده است كه نامه كسى را به دور انداخته باشد. آن مورد هممربوط به نامه ابن زياد بود كه از آن حضرت مى خواست كه بهاطاعت و فرمان وى درآيد.
بـاز در ايـنـجا شايان ذكر است كه حائرى در كتاب معالى السبطين(ج 1، ص 140) بـه نـقـل از كـتـاب ((التبر المذاب فى المواعظ))سـيـد عـبـدالفتاح بن ضياء الدين اصفهانى (ر.ك . الذريعه ، ج 3،ص 372) مـتـن نـامـه كـوفـيـان را نـقـل مـى كـنـد ـ شـايـد هـمنقل به معنا ـ و مى نويسد: نامه هاى بسيارى به اي