ان رسيد و پيكهـاى فـراوانـى نـزد ايـشان آمدند و به ايشان نوشتند: اگر نزد مانيايى گناهكارى ! زيرا در اينجا ياران بسيارى دارى و مى توانىقيام كنى . چون تو اصل ، ستون و شايسته و معدن اين قيامى .
بر خواننده آگاه پوشيده نيست كه متن اين روايت سخنانى بى ربطاسـت . زيـرا چـگـونـه كسى كه اصل ، ستون و شايسته و معدن قيامبـاشـد گـنـاه مـى كـنـد؟ آيـا مـمـكـن اسـت كـسـى ازاهـل كـوفـه كـه ـ دسـت كـم ـ به اولويت امام به خلافت اعتقاد داشتهباشد و يا ايمان داشته باشد كه اطاعت از امام واجب است ، نسبت بهايـشـان چـنـيـن جـسـارتـى كـنـد و بـگويد كه اگر به كوفه نيايدگناهكار است ؟!
آرى ، احـتـمـال دارد كـه ايـن نـامـه ، انـشاى يك يا چند تن از منافقانكـوفـه بـوده بـاشـد. ولى بـعـيـد مى نمايد كه منافق بتواند چنينتـعـابـيـرى بـه كـار بـبـرد. از قـبـيـل تـواصـل آن ـ يـعـنى اصل حقى ـ و ستون آن و شايسته و معدن آن هستى !شـايـد هـم انـشـاى كسى باشد كه نسبت به مقام امام و جايگاه ايشانجاهل بوده است .
581- اللهوف ، ص 106.
582- اللهوف ، ص 107. در نقل طبرى ، يزيد بن حارث بن يزيدبـن رويـم و نـيـز بـه جـاى عـروة بـن قـيـس ، عزرة بن قيس آمده است(تاريخ طبرى ، ج 3، ص 278، دار الكتب العلميه ، بيروت )؛ و دركتاب ارشاد آمده است : يزيد بن حارث بن رويم .
583- شـبـث بـن ربعى تميمى مؤ ذن سجاح بود كه دعوى پيامبرىكـرد (طـبرى ، ج 2، ص 268) و سپس اسلام آورد. او در ميان كسانىبـود كـه بـه قـتـل عثمان كمك كردند، سپس با على (ع ) همراه شد وبه فرمان او، خانه حنظلة بن ربيع را ويران كرد. او عليه معاويهنـيـز مـوضعگيرى كرد. سپس به خوارج پيوست و باز توبه كرد.سپس در قتل حسين (ع ) حضور يافت و آنگاه با كسانى بود كه همراهمـخـتار به خونخواهى حسين برآمدند! و رئيس شرطه اش بود! سپسدر قـتـل مـخـتـار شـركـت جـسـت و سـرانـجـام در حـدودسال هشتاد در كوفه مرد (ر.ك . تقريب التهذيب ، ج 1، ص 344).
پـنـدار عسقلانى مبنى بر اينكه شبث بن ربعى در ميان كسانى بودكـه همراه مختار به خونخواهى حسين برآمد و رئيس شرطه اش بود،بسيار نادر و شگفت است ؛ و اين قول را تنها او آورده است . مشهور آناسـت كـه مـخـتـار از هـيـچ يـك از شـركـت كـنـنـدگـان درقتل حسين كمك نگرفت ، بلكه همه آنان را از خود راند و از شمشير وشـكـنجه اش جز شمارى اندك ، جان سالم به در نبردند. او فقط ازعـبـدالله زبـيـر كـمـك گـرفـت . از اينرو رجالى محقق ، شوشترى ،پندار عسقلانى را شگفت دانسته مى گويد: من به اين نتيجه نرسيدهام كـه او كـمـك كـاران قـتـل عـثـمـان ، و يا اعضاى شرطه مختار بودهباشد (قاموس الرجال ، ص 390)
شـبـث از كـسـانـى بـود كـه چـهار مسجد ملعون را براى شادى و مژدهقـتـل حـسـيـن (ع ) سـاخـتـنـد، بـا آنكه در جنگ صفين در جبهه على (ع )حـضـور داشـت (ر.ك . قـاموس الرجال ، ص 199ـ205)، شگفت اينكهابن حبّان در كتاب الثقات (ج 4، ص 371) از وى ياد كرده و گفتهاسـت كـه او خـطـا مـى كـرد. مـزّى نـيـز نـام وى را در كـتـاب تـهـذيبالكمال (ج 8، ص 266) آورده و هيچ اعتراضى هم به او نكرده است .
584- حجار بن ابجر يا ابحر عجلى سلمى ؛ وى از كسانى بود كهبـه حسين (ع ) نامه نوشت و سپس نزد ابن زياد رفت . او نيز وى رافـرسـتـاد تـا مـردم را وادار به رها كردن مسلم (ع ) سازد. سپس بهسپاه اموى به فرماندهى عمرسعد پيوست و پس از آن در زمره سپاهعـبـدالله بـن مطيع عدوى به جنگ مختار رفت . پدرش نصرانى و ازكسانى بود كه بر ضد حُجر بن عدى (رض ) گواهى داد، و در روزقـيـام مـسـلم ، بـراى پـسـرش پـرچـم امـان بـلند كرد. حجار در روزعـاشـورا مـنـكـر نـوشتن نامه به امام (ع ) شد. سپس با مختار جنگيد.آنـگـاه بـه نـفـع مـصـعـب بـا عـبـدالله بـن حـر وارد جنگ شد ولى دربرابرش شكست خورد. مصعب وى را دشنام داد و از خود راند. سپس درشـمـار كـسـانـى از كـوفـيان بود كه عبدالملك مروان به آنان نامهنوشت و آنها ولايت اصفهان را با او شرط كردند و او نيز همه اش رابـه آنـان بـخـشـيد! ولى او با مصعب بيرون رفت و وانمود كرد كهبـه جـنـگ عـبـدالمـلك مـى رود. او تـا سال 71 زنده بود و از آن پساثـرى از وى پـيـدا نـشـد. (ر.ك . مـسـتـدركـات عـلمالرجال ، ج 2، ص 310؛ وقعة الطف ، ص 94).
585- يزيد بن حارث بن رويم ، ابوحوشب الشيبانى . وى در روزعاشورا نامه اش را منكر شد. پس از آنكه يزيد مرد و عبيدالله زياد،عـمرو بن حريث را در كوفه جانشين ساخت و او مردم را به بيعت ابنزيـاد فـراخـوانـد، هـمـيـن يـزيد بن حارث برخاست و گفت : خداى راسپاس كه ما را از دست پسر سميه آسوده ساخت . نه [بيعت نمى كنيم] و كـرامـتـى هـم در ايـن كـار نـيـست . عمرو بن حريث فرمان زندانىكردن وى را صادر كرد، اما بنى بكر مانع اين كار گشتند. سپس درزمـره يـاران خـطـمـى انـصارى به نفع ابن زبير درآمد؛ و او را بهقـتـل سـليـمان بن صُرَد و يارانش ، پيش از خروج ؛ و پس از آن بهحـبـس مـخـتـار تـشويق مى كرد. آنگاه ابن مطيع او را به سوى جبّانهمـراد بـراى جـنـگ بـا مـخـتـار فـرسـتـاد. او بـر راه ها و پشت بام هاتـيـرانداز گماشت و از ورود مختار به كوفه جلوگيرى كرد. سپسبـه وسـيـله بـنـى ربـيـعـه بر ضد مختار شوريد ولى با يارانششـكـسـت خـورد... آنـگـاه مـصعب وى را امارت مدائن داد و سپس از سوىعـبـدالمـلك بر رى حكومت كرد و سرانجام به دست خوارج كشته شد.(ر.ك . طبرى ، ج 3، ص 443 و 425 و 506؛ وقعة الطف ، ص 94).
586- عزرة بن قيس اءحمسى ؛ ازكسانى بود كه عليه حجر شهادتداد. ازايـن رو بـراى امـام (ع ) نـامـه نـوشـت تـا از ايـن گـناهش چشمبـپـوشـد. او شـرم داشت كه ازسوى عمرسعد نزد امام بيايد مباداكهازامـام بـپـرسـدكـه چـرا آمـده اسـت . زهير بن قين در شب نهم محرم درپاسخ وى گفت : به خدا سوگند من هرگز به او نامه ننوشته ام وپيكى برايش ‍ نفرستاده ام و هرگز به او وعده يارى نداده ام . عزرهاز طـرفـداران عـثـمـان بود و ابن سعد در شب عاشورا او را فرماندهسـواره نـظـام سـاخـت . او شب ها نگهبانى مى داد و ازكسانى بود كهسرها را نزد ابن زياد برد (ر.ك . وقعة صفين ، ص 95).
در الارشـاد (ص 203) و الفـتـوح (ج 5، ص 34) از وى بـه جـاىعـزره ، بـه نـام عـروه ياد كرده است . ولى تاريخ طبرى (ج 3، ص278) و انساب الاشراف (ج 3، ص 158) و ابن عدى در الضعفا (ج5، ص 377) و ذهـبـى در مـيـزان الاعـتـدال (ج 3، ص 65) و مـزّى درتـهـذيـب الكـمـال (ج 5، ص 34) از او بـه نـام عـزره يـاد كرده اند.بـنـابـر ايـن چـنـيـن پـيداست كه نام اين مرد عزره است و شايد عروهتصحيفى از اين نام باشد.
587- عـمـرو بـن حـجـاج زبـيـدى از كسانى است كه به دروغ عليهحـجـر بـن عدى گواهى دادند كه به خداوند كفر ورزيده است . او ازكـسـانى بود كه به امام نامه نوشته از او خواستند كه به كوفهبـيـايـد. وى حركت قبيله مذحج را كه براى آزادى هانى بن عروه بهسـوى كـاخ مـى رفتند آرام ساخت و آنان را بازگرداند. عمر سعد اورا در راءس پانصد تن به نهر فرات فرستاد تا ميان امام حسين ويـارانـش و آب حـايـل گـردن