. او با ابن مطيع بر ضد مختار جنگيد.هـنـگـامى كه مختار پيروز شد، عمرو گريخت و راه شراف و واقصهرا در پيش گرفت و از آن پس اثرى از وى ديده نشد. (ر.ك . تاريخ‌طبرى ، ج 3، ص 277، 278، 286، 311، 445، 459)، او در روزعـاشـورا فـرمانده جناح راست سپاه عمرسعد بود و با همراهانش برجـنـاح راست سپاه امام حمله كرد. او كسى است كه پيشنهاد داد به جاىمبارزه ، امام را سنگباران كنند. او سپاه كوفه را بر ضد امام تشويقمى كرد و مى گفت : اى كوفيان به فرمانبردارى و جماعتتان پايبندبـاشـيـد و در كـشتن كسى كه از دين بيرون رفته و با امام مخالفتورزيـده اسـت شـك مـكـنـيد. امام حسين (ع ) فرمود: اى پسر حجاج ، آيامردم را عليه من تحريك مى كنى ؟ آيا ما از دين بيرون رفتيم و شماثـابـت قـدم مـانـديـد؟ بـه خـداونـد خواهيد دانست كه چه كسى از دينبـيـرون رفـته و چه كسى سزاوار آتش جاودانه است ! عمرو در ميانكـسـانـى بـود كـه سـرهـا را از كـربـلا بـه كـوفه بردند (ر.ك .البحار، ج 45، ص 13، 19، و 107).
رويحه ، همسر هانى بن عروه دختر همين عمرو بن حجاج بود. وى مادريـحـيى بن هانى است . هانى از كسانى بود كه پس از آمدن مسلم بنعـقـيـل بـه نزد وى ، به بهانه بيمارى از رفتن در مجلس ابن زيادخوددارى كرد. آنگاه ابن زياد عمرو بن حجاج زبيدى ، محمد بن اشعث، و اءسماء بن خارجه را فرستاد تا هانى را نزد او ببرند (ر. ك .الارشاد، ص 208).
نـمـازى يـادآور شـده اسـت كـه عـمـرو، از صـحـابـهمـجهول است و از او به جاى عمرو، به نام عمر ياد كرده است (ر.ك .مستدركات علم الرجال ، ج 6، ص 32).
588- مـحـمد بن عمرو تميمى يا محمد بن عمير بن عطارد (اللهوف ،ص 107) يا محمد بن عمير تميمى (تاريخ طبرى ، ج 3، ص 278)؛از فرماندهان سپاه على (ع ) در صفين بود (ر.ك . لسان الميزان ، ج5، ص 328). او از كـسانى است كه براى ريختن خون عمرو بن حمقخـزاعـى (رضى ) نزد زياد بدگويى كرد تا آنجا كه مورد نكوهشعمرو بن حريث و زياد قرار گرفت (ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 3، ص225). او بـر ضـد حـجـر بـن عـدى شـهـادت داد و در جـنگ با مختار،فـرمـانـده مـُضـَر بـود. سـپـس با مختار بيعت كرد و از سوى او بهآذربـايـجان فرستاده شد. وى با حارث بن ربيعه ، والى كوفه ،بـه نـفـع ابـن زبـيـر با خوارج مى جنگيد. او از كوفيانى بود كهعبدالملك مروان با وى مكاتبه كرد و ولايت همدان را به وى داد. سپسبـه كـوفـه بـازگـشـت و در دوران ولايـت حـجـاج تـاسـال 75 ه‍ در آن شـهـر بـود و بـعـد از آن ، اثـرى از وى ديده نشد(ر.ك . وقعة الطف ، ص 95).
589- الارشاد، ص 203.
590- تاريخ دمشق ، ج 7، ص 144.
591- مـقـتـل الحـسـيـن ، مـقـرم ، ص 148 و ر.ك . مـنـاقـبآل ابى طالب ، ج 4، ص 91.
592- مثير الاحزان ، ص 26.
593- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 290.
594- سـه تـن از يـارانـش يعنى قيس بن مسهّر صيداوى ، عمارة بنعـبـيـد سـلولى و عـبـدالرحـمن بن عبدالله بن كدن ارحبى نيز با وىهمراه بودند (وقعة الطف ، ص 99).
595- زنـدگـينامه ى عابس بن ابى شبيب شاكرى در بخش مربوطبه كسانى كه در مكه به امام پيوسته اند خواهد آمد.
596- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 279؛ و مراد از حنفى در اينجا، سعيدبن عبدالله (رضى ) است .
597- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 279.
599- ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 3، ص 218.
600- مثير الاحزان ، ص 30.601- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 295.
602- همان ، ص 294.
603- الارشاد، ص 223؛ الكامل فى التاريخ ، ج 2، ص 549 .
604- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 295.
605- همان ، ص 294.
606- الكامل فى التاريخ ، ج 2، ص 549.
607- الفتوح ، ج 5، ص 36.
608- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 301.
609- اللهوف ، ص 107.
610- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 279.
611- ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 3، ص 279.
612- الاخبار الطوال ، ص 251.
613- تاريخ طبرى ، ج ، 3، ص 277.
614- همان ، ص 279.
615- در فصل اول درباره معناى اخماس سخن گفتيم .
616- پس صبر كن كه وعده خدا حق است و زنهار تا كسانى كه يقينندارند تو را به سبكسرى واندارند. (روم ، آيه 60).
617- مثيرالاحزان ، ص 27.
618- اصل ضرب المثل چنين است : ((امّا انا فلاناقة لى فى هذه ولاجمل !))
619- الغارات ، ج 2، ص 384، نيز ر.ك . زندگينامه احنف بن قيسدر فصل اول ، ص 32 ـ 34 ـ حاشيه .
620- كـتـاب الجـمـل و النـصـره سيد العتره ، ص 295 / و در بخشاول از موسوعة مصنفات شيخ مفيد.
621- ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 3، ص 280.
622- ر.ك . اللهوف ، ص 114؛ البحار، ج 44، ص 337.
623- ر.ك . ابصار العين ، ص 40.
624- ر.ك . الاصابه ، ج 3، ص 480.
625- مـراد احـنـف بـن قـيـس است (ر.ك . سير اعلام النبلاء، ج 4، ص85؛ اسدالغابه ، ج 1، ص 55).
626- اللهوف ، ص 110؛ مثيرالاحزان ، ص 27ـ29.
627- مثير الاحزان ، ص 29.
628- تـاريـخ طبرى ، ج 3، ص 280؛ و ر.ك . الفتوح ، ج 5، ص42.
 

next page

629- ر.ك . زنـدگـيـنـامـه او در فـصـلاول ، ص 32.
630- ر.ك . زنـدگـيـنـامـه وى در فـصـلاول ، ص 34 ـ 35.
631- ر.ك . البـدايـه والنـهـايـه ، ج 9، ص 49 و ج 8، ص 29 و296؛ المـعارف ، ص 414؛ تاريخ طبرى ، ج 3، ص ‍ 377، 407،484 و 541. سماوى از وى به عنوان عبدالله بن عبيدالله بن معمرتيمى ، تيم قريش ، ياد كرده است . (ر.ك . ابصار العين ، ص 41).
632- ر.ك . زنـدگـيـنـامـه او در فـصـلاول ، ص 34.
633- ولى سـمـاوى دربـاره مـسـعـود يـاد شده مى گويد: او مردم راگرد آورد و براى يارى حسين برايشان سخن گفت ، اما موفق نگشت .در كتب مقاتل آمده است كه او يزيد بن مسعود نهشلى بود و اين تميمىاسـت و كـنـيه اباخالد دارد و از سران اخماس نيست . شايد امام به اوهـم نـامـه نوشته باشد. آنچه از سخنرانى و نامه به حسين استفادهمـى شـود ايـن است كه مردم را وى جمع كرد، نه مسعود. ولى طبرى وديـگـر مـورخـان از دومـى يـاد نـكـرده انـد (ابـصـارالعين ، ص 41)،پوشيده نماند كه گفتار سماوى اشتباه محض است و با سيره مسعودبـن عمرو ازدى ، دشمن اهل بيت ، سازگارى ندارد. شايد منشاء خطاىسـمـاوى ايـنـجـا اسـت كه آنهايى كه امام (ع ) به آنها نامه نوشت ،تـنـها سران اخماس بودند و نه ديگران . و آنها همان هايى است كهفـقـط طـبرى از آنان نام برده است . در حالى كه قضيه اين گونهنـيـسـت ؛ زيـرا اولا: عـبـارت طـبـرى تصريح دارد در اينكه امام حسيننـسـخـه هـايـى از نـامـه اش را براى اشراف بصره فرستاد كه ازسران اخماس نبودند آنجا كه مى گويد: ((و نامه اى را براى سراناخماس و براى اشراف نوشت ...)) (تاريخ طبرى ، ج 3، ص 280).ثـانـيـا: يزيد بن مسعود نهشلى از اشراف بصره و بزرگان شهربـود، هـر چـنـد كـه از سـران اخـمـاس نبود، و مورخان ديگرى كه درنهايت اعتبار هستند، مانند سيد بن طاووس (اللهوف ، ص 110) و ابننـمـا نـوشـته اند كه يزيد بن مسعود نهشلى از كسانى بود كه امامحـسـيـن (ع ) بـه او نـامـه نوشت (مثيرالاحزان ، ص 27 ـ 29). گفتارسماوى درباره زندگى شهيد حجاج بن بدر تميمى سعدى ـ ((حجاج، بـصـرى و از بـنـى سـعد بن تميم بود. او نامه مسعود بن عُمر رانـزد حـسـيـن آورد و بـا او مـانـد و در حـضـورش به شهادت رسيد.))(ابـصـار العين ، ص 212) ـ نيز ناشى از همين اشتباه است و دليلىبـراى آن وجـود نـدارد! زيرا كه حجاج ياد شده (رضى )، طبق آنچهبرخى از مقاتل نوشته اند، پيك يزيد بن مسعود نهشلى بود؛ و خودسماوى نيز در ابصارالعين (ص 213) اين مطلب را نوشته است .
634- ر. ك . ابصارالعين ، ص 213 ـ 214. 635- همان .
636- سـمـرة