 بـن جـنـدب : روايـت شـده اسـت كـهرسـول خـدا(ص ) فـرمود: ((آخرين صحابى من كه مى ميرد، در آتشاسـت )). سمرة بن جندب ـ هم پيمان انصار ـ در بصره و ابو محذوره، در مكه ماند. سمره از هر كس كه از حجاز مى آمد درباره ابومحذورهمـى پـرسـيد و ابومحذوره از كسانى كه از بصره مى آمدند دربارهسمره مى پرسيد. تا آنكه ابومحذوره پيش از وى مرد. (ر.ك . انسابالاشـراف ، ج 1، ص 527). ابـن اثـيـر گـويـد: ((او درسال 59 در بصره مرد. او كه براى درمان بيمارى كزاز پيشرفتهاش روى ديـگ پـر از آب داغ مى نشست ، درون همان ديگ افتاد و مرد))(اسـدالغـابـه ، ج 2، ص 355). ولى ابـن ابى الحديد مى نويسد:((او ـ يـعـنـى سـمره ـ از شرطه هاى ابن زياد بود و در دوران حركتحسين (ع ) به عراق مردم را براى رفتن به جنگ او تشويق مى كرد))(شرح نهج البلاغه ، ج 4، ص 74).
هـمـچـنـين ابن قتيبه در كتاب المعارف (ص 172) تصريح كرده استكه سمره در سال شصت و چندم مرد. بنابر اين به گفته ابن اثيردرباره اينكه سمره در سال 59 در بصره مرد، توجهى نمى كند.
سـمـرة بـن جـنـدب از بـدسـيـرتـانـى بـود كـهرسـول خـدا(ص ) را هـمـراهـى كـرد و درطـول زنـدگـى ، در خـدمـت جـريـان نـفاق بود. ارتكاب كارهاى حرامبرايش بى اهميت بود. در كتاب كافى (ج 8، ص 321، حديث 515)آمده است كه به سر شتر پيامبر(ص ) زد و آن را شكست . آنگاه شتربـه حضور پيامبر(ص ) رسيد و نزدش شكايت كرد. او آشكارا خدا ورسولش را نافرمانى مى كرد. در تهذيب (ج 7، ص 147) از زرارهاز امـام بـاقـر(ع ) نـقـل شـده اسـت : سمرة بن جندب در خانه يكى ازانـصار، درخت خرمايى داشت . منزل آن انصارى بر در باغ بود و اوبـدون اجـازه بـر سـر درخـت خـرمـايـش مـى رفت . مرد انصارى از اوخـواسـت كـه هـنـگـام آمـدن ، اجـازه بـگـيـرد، ولى او خوددارى ورزيد.انـصارى نزد رسول خدا(ص ) آمد و شكايت كرد و داستان را برايشبـازگـونمود. پيامبر(ص ) در پى او فرستاد و شكايت انصارى رابرايش باز گفت و فرمود: هرگاه خواستى وارد شوى اجازه بگير.
او بـازهـم خـوددارى ورزيـد. پـس از چـانـه زدن هـاى فـراوان ، مـردانـصارى حاضر شد تا هر قيمتى را كه او بخواهد بپردازد ولى اوبازهم از فروش خوددارى كرد. رسول خدا(ص ) فرمود: در برابرايـن درخـت ، در بـهـشـت نخلى با شاخه هاى آويخته به تو مى دهم .بـازهـم نـپـذيرفت . آنگاه رسول خدا(ص ) به مرد انصارى فرمود:بـرو و درخـت را بـكـن و پـيش او بينداز كه در اسلام نه زيان ديدناست و نه زيان رساندن .
طـبرى به نقل از ابى سوار عدوى گويد: ((سمره از قبيله من در يكبـامـداد، 47 مـرد را كـه گـردآورنـده قـرآن بـودند كشت )) (تاريخطبرى ، ج 5، ص 237).
او هـمـچـنـيـن بـه نقل از عوف گويد: ((سمره از مدينه به راه افتاد.چون به خانه هاى بنى اسد رسيد، مردى از يكى از كوچه ها بيرونآمـد و پـيـش قراولان سپاه به او برخوردند. يكى از آن ميان به مردحمله كرد و با نيزه به دهانش زد! سپاه رفت و سمره سر رسيد و اورا در خـونـش غـلتـان ديـد. پـرسـيـد چـه شـده اسـت !؟ گفتند: پيش ‍قراولان سپاه امير او را زده اند. گفت : هرگاه شنيديد كه سوار شدهايـم از نـيـزه هـاى مـا بـرحـذر بـاشـيد.)) (تاريخ طبرى ، ج 5، ص237).
سـمـره از مـزدورانـى بود كه معاويه آنان را استخدام كرده بود تابه خدا و پيامبرش دروغ ببندند. نقل شده است كه معاويه صد هزارديـنـار بـه او داد تـا نـقل كند كه آيه شريفه ((ومن الناس من يعجبكقَوْلُه فى الحياة الدنيا... والله لا يحب الفساد)) درباره على (ع ) وآيـه ((ومـن النـاس مـن يشرى نفسه ابتغاء مرضاة الله والله رؤ وفبـالعـبـاد)) دربـاره ابـن مـلجـم نـازل شده است ؛ ولى او نپذيرفت .دويـسـت هزار دينار داد. نپذيرفت . سيصد هزار دينار داد، نپذيرفت .سـرانـجـام چـهـارصـدهـزار دينارداد و او پذيرفت ! (ر.ك شرح نهجالبلاغه ، ابن ابى الحديد، ج 4، ص 73).
طبرى گويد: معاويه سمره را پس از زياد، شش ماه باقى گذاشت وسـپـس او را عـزل كـرد. سمره گفت : خداوند معاويه را لعنت كند. بهخدا سوگند اگر خداى را همانند معاويه فرمان مى بردم هرگز مراعذاب نمى كرد! (تاريخ طبرى ، ج 5، ص 237).
با اين همه ، گفتار ذهبى جاى شگفتى دارد كه مى گويد: ((سمره ازعلماى صحابه بود كه روايت هاى نيكويى دارد)). شايد مقصود ذهبىاحـاديث دروغينى است كه سمره در نكوهش على (ع ) و براى خدمت بهجريان نفاق ساخته است !
او هـمـچـنـين از قول ابن سيرين نقل مى كند: ((سمره بسيار امانتدار وراسـتـگـو بود)). ذهبى در داستان مرگ او گويد: ((سمره بخور مىكـرد كـه غـفـلت نـمـود و آتـش گـرفـت . اگـر ايـننـقـل درسـت بـاشد همان مقصود پيامبر است ؛ يعنى آتش دنيا)) (ر.ك .سـيـر اعـلام النبلاء، ج 2، ص 186). ذهبى از تحريف صريح سخنپـيـامـبـر(ص ) كـه فرمود: ((آخرين صحابى من كه مى ميرد در آتشاسـت )) ابـا نـدارد كـه مـعـنـايش اين مى شود: آخرين صحابى من باسـوخـتـن در آتـش مـى ميرد! مى بينيم كه تفاوت ميان مقصود صريحپيامبر(ص ) و ادعاى اين كور و بى بصيرت ، چه قدر زياد است !
637- تنقيح المقال ، ج 2، ص 62 .
638- همان ، ص 69 .
639- سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 186.
640- تاريخ طبرى ، ج 5، ص 236.
641- مـامـقـانـى گـويـد: مـاريـه دخـتـر مـنـقـذ يـا سـعـيـد عبديه : ازنـقـل امـام بـاقـر(ع ) كـه فـرمـود [مـاريـه ] شـيعى مسلك و خانه اشمـحل اجتماع و گفت وگوى شيعيان بوده است ، استفاده مى شود كه اوبـر مـذهـب امـامـيـّه و پـرهـيـزگـار بـوده اسـت . (تـنـقـيـحالمـقـال ، ج 3، ص 82). شـوشـتـرى بـر گـفـتـار او حاشيه زده مىگـويد: مى گويم : مصنف ، سخن برخى را ديده است كه ((ابوجعفرگـفـت : مـاريـه ...))؛ و پـنداشته است كه مراد از ابوجعفر، ابوجعفرالبـاقـر(ع ) اسـت . حال آنكه مقصود او ابوجعفر طبرى است (قاموسالرجال ، ج 11، ص 35، چاپ يكم ، مكتبة الصدوق ) نمازى گويد:گفته اند كه مقصود از ابى جعفر، طبرى است ، نه ابوجعفر امام (ع )(مستدركات علم الرجال ، ج 8، ص 598).
642- يزيد بن نبيط عبدى : سماوى در ابصارالعين (ص 19) از وىبـه نـام يزيد بن ثبيط ياد كرده گويد: در برخى كتاب ها ثبيت ونبيط آمده و اين دو نام تصحيف ثبيط است . او و دو پسرش از شهيدانكـربـلايند. در زيارت ناحيه مقدسه بر وى به نام يزيد بن ثبيتدرود فـرسـتـاده شـده اسـت . هـمـان طـور كـه بر پسرانش نيز سلامفـرسـتـاده شـده است . بحث درباره آنها زير عنوان ((كسانى كه درمكه مكرمه به كاروان حسينى پيوسته اند)) خواهد آمد.
643- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 278.
644- ر.ك . ابصار العين ، ص 25.
645- ابـصـار العـيـن ، ص 25؛ ولى مـا بـه سـنـدى تـاريـخـىدال بـر ايـنـكـه بـرخـى شيعيان بصره به امام (ع ) نامه نوشته وخواستار آمدنش به عراق به طور عام يا بصره به طور خاص شدهبـاشند دست نيافته ايم . شايد سماوى به چنين سندى دست يافتهو اين سخن را به قلم آورده است !
646- ابـومـحـمـد، عـبـدالله بـن حـارث بـننـوفـل بـن حـارث بـن عـبـدالمـطلب بن هاشم ، القرشى الهاشمى ،لقبش بَبَّه و مادر او هند، دختر ابوسفيان ، خواهر معاويه ، است ... درروزگار پيامبر(ص )، ولادت يافت و حضرت غذا را با انگشت م