ز مكّه و تنگ گرفتن بر وى در بـيـابـان بـود. تـا ايـن كـه بـشـود بـه آسانى او را از ميان برد. دكتر عبدالمنعم ماجد با تـاءكـيـد بر اين مطلب مى نويسد: به اعتقاد ما، والى يزيد در حجاز، براى جلوگيرى از خـروج امـام حـسـيـن (ع ) از مـكـّه بـه سـوى كـوفـه ، تلاش جدّى به خرج نداد. زيرا شمار بـسـيـارى از شيعيان در دستگاه او بودند. شايد هم ارزيابى او اين بود كه از ميان بردن حـسـين (ع ) در بيابان و دور از ياران آسان تر است ، و پس از آن نيز بنى هاشم يزيد را مـتـهـم مـى سـاخـتـنـد كـه او مـرانـى را فـرسـتـاد تـا بـا دسـيـسـه امـام را از مـكـّه خـارج كنند.(78)
شايد منشاء چنين اشتباهى امور زير بوده باشد:
1 ـ دكـتـر مـاجـد و بـه تـبـع او شـيخ قرشى پنداشته اند كه اءشدق در مكّه مكرّمه نيروى نـظـامـى بـزرگـى در اخـتـيـار داشـت ولى بـراى جـلوگـيـرى از خـروج امـام (ع ) تنها به فرستادن يك دسته از آنها بسنده كرد، كه از مقاومت در برابر كاروان نسبتاً بزرگ حسينى در آن هـنـگـام ناتوان ماند. اين امر براى ما روشن مى سازد كه تلاش براى جلوگيرى امام (ع ) جدّى نبوده است . در نتيجه آنان چنين پنداشته اند كه مقصود حقيقى از اين تلاش ، دور سـاختن امام (ع ) از مكّه و تنگ گرفتن بر او در بيابان و در نتيجه از ميان بردن آسان وى بود.
حـقـيـقـت ـ چـنانكه پيش تر گفتيم ـ اين است كه شهرهاى مدينه و مكّه ، هر دو، شهرهاى دينى بـودنـد و واليـان آنـهـا جـز بـه نـيـرويـى مـحـدود، آن هم به منظور انجام كارهاى ادارى و قـضـايى و حفظ امنيت داخلى نياز نداشتند. اين دو شهر، مانند شهرهايى چون كوفه نبودند كـه اسـاس بـنـا نهادنشان هدف هاى نظامى بود و شمار فراوانى نيروى مسلح در آنجابه سر مى بردند. به همين دليل هر قيامى كه در شهرهاى مكّه و مدينه صورت مى پذيرفت ، بـا نـيـروهـاى اعـزامى از خارج سركوب مى شد. مانند واقعه حرّه در مدينه و واقعه از ميان بردن عبداللّه زبير در مكّه .
2 ـ تـا هـنـگـامـى كـه امـام (ع ) بـا يـزيـد بـن مـعـاويـه بـيـعـت نـمـى كـرد قـتـل او حـتـمـى بـود، هـرچـنـد كـه به لانه جنبده اى از جنبندگان زمينى پناه مى برد. ولى امـويـان قـتل وى را در چنان شرايط زمانى و مكانى و پوشش هاى پيچيده اى انجام مى دادند كـه هـيـچ شـبـاهتى با رويارويى نظامى اى كه شرايط زمانى و مكانى آن را خود امام (ع ) انـتـخـاب مـى كـرد، نـداشـت . زيـرا در حـالت نـخـسـت حـكـومـت امـوى مـى تـوانـسـت كـه بـر قـتـل امـام سرپوش نهد و با هزار و يك ادّعا آن را انكار كند. ولى در حالت دوم امام (ع ) مى تـوانـسـت از واقـعـه كـشـتـه شـدن خـويـش و در راستاى تحقق همه اهداف مورد نظرش بهره بردارى كند.(79)
از اين رو امويان به شدّت اصرار داشتند كه امام (ع ) را در مكّه بكشند و نه بيرون آن . ان هم به وسيله يك ترور در شرايط و پوششى پيچيده ، سرّ گفتار عمرو بن سعيد نيز همين اسـت كه پس از شنيدن خبر خروج حسين (ع ) از مكّه به مردان خويش ‍ گفت : ((بر هر شترى ميان زمين و آسمان سوار شويد و او را بجوييد!)) مقصود وى از تلاش براى فريب امام (ع ) با امان اموى (80) و جايزه و نيكى و حسن همجوارى براى بازگرداندن امام (ع ) بـه مـكـّه و پـس از آن تـلاش سـركـوبـگرانه اى كه از دست بردن به تازيانه فراتر نرفت ، نيز همين بود.
ايـن تلاش سركوبگرانه ، كوششى جدّى براى بازگرداندن امام (ع ) به مكّه بود؛ و آن طـور كـه آقـاى قرشى و دكتر ماجد معتقدند، جنبه صورى نداشت و براى دور ساختن امام از مكّه نبود.
3 ـ شيخ قرشى مى گويد: ((اين اقدام جنبه صورى داشت و امام (ع ) در روز روشن ، بدون مـقـاومـت درخـور ذكـرى بـيرون آمد...)) در حالى كه هيچ ماءخذ تاريخى را نمى شناسيم كه گـفـتـه بـاشد امام (ع ) در روز روشن از مكّه بيرون آمده باشد.(81) بيشتر منابع تـاريـخـى كـه مـتـعـرّض سـاعت خروج امام گشته اند، يادآور شده اند كه خروج آن حضرت سحرگاهان يا در اوايل بامداد بوده است (82) و نه در روشنى روز.
چـنـانـچـه فرض كنيم امام (ع ) در روشنى روز از مكّه خارج شده باشد، باز هم حكومت اموى مـتـعـرّض خـروج امام از مكّه نمى شد، نه آنكه به خروج آن حضرت راغب بود، بلكه مقابله بـا امـام در مكّه به طور جدّ خطر قيام عمومى حاجيان فراوان حاضر در شهر بر ضد حكومت را در پـيـش داشـت ؛ و ايـن مـوضـوعـى بـود كه حكومت اموى از آن كناره مى گرفت و از پى آمدهايش بيمناك بود.
4 ـ در گفتار دكتر عبدالمنعم ماجد، گذشته از اشتباه اصلى ، دو اشتباه ديگر نيز وجود دارد ـ كـه شـيـخ قـرشـى نـيـز با وى در اين باره موافق است ـ آن دو اشتباه اين است : 1 ـ او مى گويد: ((به اعتقاد ما والى يزيد در حجاز، براى جلوگيرى از خروج امام حسين (ع ) از مكّه بـه سوى كوفه ، تلاشى جدّى به خرج نداد، زيرا شمار بسيارى از شيعيان در دستگاه او بودند)) اين ادعايى بس شگفت است ! و ـ تا آنجا كه ما جست وجو كرده ايم ـ به هيچ منبع تاريخى معتبرى كه آن را تاءييد كرده باشد و يا بتوان چنين چيزى را از آن استنتاج كرد، دسـت نـيـافـته ايم . روشن نيست كه نويسنده اين مطلب را از كجا آورده است ؟ بلكه دلايلى تـاريـخـى وجود دارد كه برعكس اين معنا دلالت دارد. مانند سخن امام سجاد، على بن الحسين (ع ) كـه فـرمـود: ((در مكّه و در مدينه بيست مرد كه ما را دوست بدارند نبود))(83) ابـوجـعـفـر اسـكـافـى نـيـز در ايـن بـاره مـى گـويـد: ((امـّا اهـل مكّه ، جملگى با على (ع ) دشمنى مى ورزيدند، همه قريش با او مخالف بودند و عموم مردم همراه بنى اميه و بر ضدّ او بودند!))(84)
شـايـد مـنـشـاء ايـن اشـتباه به غلط ميان اهل مكّه و عمره گزاران و حاجيانى باز گردد كه از بـيرون به مكّه آمده بودند و از امام (ع ) استقبال مى كردند و به خدمت ايشان مى رسيدند و بـه سـخـنان حضرت گوش فرا مى دادند. ولى از اين هم بر نمى آيد كه شمار زيادى از شيعيان امام (ع ) در داخل دستگاه اموى در مكّه خدمت مى كردند.
ب ) او مـى گـويـد: ((بـنى هاشم بعدها يزيد را متهم كردند كه جاسوسان را فرستاد تا با دسيسه ، امام را از مكّه خارج كنند))
خـطـاى در ايـن گـفتار در عدم فرق نهادن ميان اينكه يزيد مردانى را ماءمور كرد كه امام را وادار بـه خـروج كنند و يا اين كه او را غافلگيرانه بكشند يا او را در مكّه دستگير كنند و امـام (ع ) نـاچـار بـه خـروج گـشـت ، نـهـفـتـه است . تاريخ تاءكيد مى كند كه يزيد قصد ربـودن و يـا تـرور امـام (ع ) را داشت ؛ و آن حضرت ناچار به خروج گشت ،(85) نـه آن طـور كـه عـبـدالمـنعم ماجد پنداشته است . بنى هاشم نيز در نكوهش يزيد به خاطر رفـتـار بـا امـام (ع )، تـاءكـيـد كردند كه او كسانى را براى ترور امام گماشته است نه اخـراج او. بـراى مـثـال ابـن عباس در نامه اى خطاب به يزيد مى نويسد: و من هر چيزى را فـرامـوش كـنـم ، ايـن چـيـز را فـرامـوش ‍ نـمـى كـنـم كـه حـسـيـن بـن (ع ) را از حـرم رسول خدا(ص )، به سوى حرم الهى راندى و در آنجا مردانى را براى ترور او گماشتى و سـپـس او را از حـرم خـداونـد بـه سـوى ك