انى وفا نكردى مگر اينكه پيمان خود را با كشتن كسانى كه با آنان عهد بسته بودى ، نقض كردى . تو آنان را بعد از صلح و سوگند و عـهـدهـا و مـيـثـاقـها به قتل رسانيدى ، كشته شدند بدون آنكه كسى را كشته باشند. تنها گـنـاهـشـان ايـن بـود كه از فضايل و مناقب ما ياد مى كردند و به بزرگى مقام ما اعتراف داشـتـنـد. از تـرس آنـكـه بـا تـو بـه جـهـاد بـرخـيـزنـد، آنـان را كـُشـتـى . شـايـد قبل از آنكه دست به كارى مى زدند خود مى مردى و يا آنان وفات مى كردند.
مژده اى معاويه ! كه در روز قصاص ، به حساب تو رسيدگى خواهد شد و بدانكه خداوند تبارك و تعالى را نامه اى است كه خُرد و كلان همه چيز در آن ثبت و ضبط است . و خداوند فراموش نخواهد كرد كه تو مردم را با پندار مؤ اخذه مى كنى و اولياى او را به ناحق به قتل رسانيده اى و يا از خانه و كاشانه آنان را به ديار غربت تبعيد كرده اى . و اينكه هم اكـنون براى پسر ناسزاوارت كه شراب مى نوشد و سگبازى (16) مى كند، از مـردم بـيـعـت مـى گـيـرى و من مى دانم كه زيان اين كارها جز به تو، هيچ كس را نخواهد رسـيـد. از ديـن ، بيزارى جسته اى و بر امت اسلام ، حيله ورزيده اى و در امانت ، خيانت كرده اى و از سـبـك مـغـز نـادان ، سـخـن شنيده اى و پرهيزگاران پارسا را به خاطر آنان آزرده كرده اى ، والسلام )).
در سـال 60 هـجـرت ، مـعـاويـه از دنـيـا رفت و يزيد پليد جانشين او شد. يزيد با زور و فـشـار و تـهـديد، مى خواست از سيدالشهداء عليه السّلام بيعت بگيرد كه امام حسين عليه السـّلام قـيـام كرد و به عنوان اعتراض ، به مكه رفت و سپس از آنجا راهى عراق شد او در ايـن سـفـر پـرارزش و تـاريـخ ‌سـازِ خـويـش ، زن و فـرزنـد و اهـل بـيـت و نـزديـكـان خـود را هـمـراه بـرد، كـه از آن جـمـله اسـت خواهر والامقامش زينب كبرى عليهاالسّلام . (17)
هـنـگـامـى كه سرور آزادگانِ جهان حسين بن على عليهماالسّلام از مكه عازم عراق شد، همسر حـضـرت زيـنب ؛ يعنى ((عبداللّه بن جعفر طيار)) و برادر زاده على بن ابيطالب ، دو پسر خـويـش به نامهاى ((عون و محمد)) را به نزد امام حسين عليه السّلام فرستاد و در نامه اى از او خـواسـت كـه از رفـتـن بـه كـوفه منصرف شود. اين دو، خود را در وادى ((عقيق )) به قافله عشق و شهادت و كاروان سرنوشت ساز تاريخ ، سپاه حسين عليه السّلام رسانيدند. عـبـداللّه بـن جعفر نيز امان نامه اى از حاكم مدينه ((عمرو بن سعيد)) براى امام حسين عليه السـّلام گـرفـت و در وادى ((ذات عـرق )) خود را به امام عليه السّلام سانيد و از آن جناب خواست كه به مدينه برگردد.
امـا آن حـضـرت فـرمـود:((جدم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در خواب به من دستور داده راهـى را كـه در پيش گرفته ام ادامه دهم )) و سپس جواب نامه عمرو بن سعيد را نوشت . و بـه عـبـداللّه داد تـا به مدينه ببرد. عبداللّه به دو فرزند خود محمد و عون سفارش كرد كـه از حـضـرت امـام حـسـين عليه السّلام ست برندارند و آنگاه آن دو را به امام حسين عليه السـّلام سـپـرد و خـود هـمـراه نـامـه آن حـضرت به مدينه رفت . بنا به نوشته برخى از مـُورخـين ، ((عون )) فرزند حضرت زينب عليهاالسّلام و ((محمد)) از همسر ديگر عبداللّه بن جـعـفـر بـود و هردو در كربلا شهيد شدند (18) ، لكن مشهور آن است كه اين دو پسر، فرزندان حضرت زينب بوده اند.
كـاروان حـسـينى بعد از طى طريق و گذشتن از منازل مختلف ، در وادى طف و سرزمين كربلا فـرود آمـد و سـرانجام در روز عاشوراى سال 61 هجرى ، قهرمانان عاشق پيشه سپاه حسين عـليـه السـّلام عـلى رغـم تـعـداد انـدك خويش ، در برابر لشگريان ابن سعد، حماسه اى جـاويـد آفـريـدنـد و به جهانيان درس شهامت و از خودگذشتگى دادند. و به تمام نسلها و تمامى جهان اعلام كردند كه :((مرگ سرخ بِه از زندگى ننگين است )). و هنوز هم كه هنوز اسـت ، صـداى رسـا و جـانـبـخش حسين عليه السّلام در جهان طنين انداز است كه :((فرومايه پسر فرومايه ! (19) مرا در ميان مرگ و زندگى مخيّر كرده است ولى من مرگ بـا عـزت را بـر زنـدگى با ذلّت ترجيح مى دهم ، من مرگ را جز سعادت ، و زندگى با ستمگران را جز ذلّت و خوارى نمى بينم )).
بزرگ فلسفه قتل شاه دين اين است 	كه مرگ سرخ بِه از زندگى ننگين است
گروهى بر حسين عليه السّلام خرده مى گرفتند و مى گفتند در اين سفر كه سرانجام آن بـه جـنـگ و خـونـريـزى خـواهـد كـشـيـد، چـرا زن و فـرزنـد و اهـل بـيت خويش را به همراه مى برد؟ آنان نمى دانستند كه آن جناب با اين كار خويش ، مى خـواهـد عـمـلاً ثـابـت كـنـد كـه در يـك قـيـام اجـتـمـاعـى ، تـمـامـى بـافـتهاى جامعه از كودك خردسال تا پير كهنسال و زن و مرد، همه بايد حضور داشته باشند و هركدام را رسالتى است كه بر ديگرى نيست .
عـظـمـت ايـن كـار بزرگ آن حضرت ، وقتى آشكار شد كه نبرد عاشورا به پايان رسيد و اهـل بـيـت آن جـنـاب اسير شدند و با پايان يافتن جنگ مسلحانه در ميدان كربلا، رسالت و مسئوليت زينب كبرى عليهاالسّلام و ديگر اسيران ، شروع شد و حركت فرهنگى آنان عليه سپاه ظلمت ، آغاز گرديد. اينجا بود كه اهميت اقدام بسيار بجا و حساب شده امام حسين عليه السّلام اهر گشت .
اگـر حـسـيـن عليه السّلام تنها با گروهى از مردان جنگى قيام كرده بود و افراد خانواده اش را هـمـراه نـمـى برد، با پايان يافتن نبرد، همه چيز تمام مى شد و نهضت نجات دهنده اش نـمـى توانست آن اثر جدّى و سريع را داشته باشد و در تاريخ ، نقشى ابدى را به عـهـده گـيـرد. و بـا توجه به وسايل ارتباط جمعى آن روزگاران ، همه چيز به زودى در بـوته فراموشى قرار مى گرفت و جنگ سرنوشت ساز كربلا مانند هزاران صحنه نبرد ديـگر، در سينه تاريخ ، مدفون مى شد. و چه بسا تحريفگران دربارى ، آن را به نفع يزيد، ثبت مى كردند.
اما اگر قيام ارزنده حسينى همچنان در طول تاريخ براى هميشه تازه و سازنده باقى مانده اسـت ، يـكـى از عـوامل آن اين است كه امام عليه السّلام همه ابعاد آن را محاسبه كرده بود و كاروان اسيران ، همان نقشى را در به ثمر رسانيدن اين انقلاب عهده دار بودند كه گروه 145 نـفـرى شـهـيـدان (20) كـربـلا عـهـده دار آن بـودنـد. و عـظـمـت نـقـش زينب عـليـهـاالسـّلام در سـرپرستى گروه 84 نفرى اسرا به همان اندازه عظمت داشت كه عظمت رهـبـرى حـسـيـن عـليـه السـّلام ر قـيـام خـونين عاشورا از آن برخوردار بود. و اين دو نواده پيامبر، كارشان مكمل كار يكديگر بود.
به هرحال ، از غروب روز عاشوراى سال 61 هجرى ، زينب كبرى مسئوليتى را كه تاريخ بـه او واگذار كرده بود، عهده دار شد و در انجام اين وظيفه خطير، خاطرات تلخ و شيرين و تـجـربـيـاتـى را كـه از آغـاز زنـدگـى تـا سن 51 سالگى از گذشته داشت ، همه را مشعل راهگشاى خويش قرار داد. و اَلْحق ، چه نيكو ماءموريت خويش را انجام داد.
و چـون لب بـه سـخن گشود، خطبه هاى على عليه السّلام را با دنيايى از دانش و بينش و كـوهـى از درد و رنـج و مـصـايـب ، در خـاطـره هـا زنـده كـرد. و مـوجى پرخروش بود كه