ز آنـجـا ناشى مى شود كه تصور شده است اين نامه نخستين نامه اى بود كه يزيد به ابن زياد نوشت ؛ يعنى همان نامه اى كه به وى فرمان داد با شتاب هرچه تمام از بـصـره بـه كـوفـه بـرود. حـال آن كـه قـضـيـه ايـن طـور نـيـسـت ، بـه دليل اين عبارت كه مى گويد: ((والى خود در عراق ))، اين نامه غير از آن نامه نخست است . مـفـهـوم اين عبارت آن است كه در آن روز و پيش از آن نامه ، ابن زياد ولايت بصره و كوفه هر دو را با هم داشته است ؛ چرا كه ولايت بر بصره تنها، ولايت بر همه عراق اطلاق نمى شـده اسـت . يـعـقـوبـى نـيـز خـود هـمـيـن نـامـه را بـا عـبـارتـى روشـن تـر نـقـل كـرده اسـت كـه بـه خـوبـى نـشـان مـى دهـد ايـن نـامـه غـيـر از آن نـامـه اول يـزيـد اسـت . او مـى گويد: حسين (ع ) از مكّه رهسپار عراق گشت . يزيد عبيداله زياد را ولايـت داده بـود و بـه او نـوشـت : شـنـيـده ام كـوفـيـان بـه حسين (ع ) نامه نوشته و از او خواسته اند كه نزد آنان برود؛ و او از مكّه به سوى آنها در حركت است . اينك شهر تو از مـيـان شهرها و روزگار تو از ميان روزگاران بدو مبتلا گشته اند، يا او را مى كشى و يا آن كـه بـه نـسـب خـود و بـه پـدرت عـبـيـد بـاز مـى گـردى ، هـشـدار كـه از دسـتـت نرود.))(102) از اين روايت به خوبى استفاده مى شود كه ابن زياد پيش از آن كه امام حسين (ع ) از مكّه بيرون بيايد، والى كوفه و بصره گرديده بود. يزيد هم اين نامه را هـنگامى به ابن زياد نوشت كه ولايت كوفه را به وى داده بود، نه آن كه با اين نامه ، او را گمارده باشد. دقّت كنيد!

در آستانه انقلاب (103)
مـسـلم بـن عـقـيـل بـه عـنوان سفير امام حسين (ع ) به سوى مردم كوفه ، در نيمه ماه رمضان سـال شـصـت هـجـرى از مـكـّه بـيـرون آمـد و در روز پـنـجـم مـاه شـوّال هـمـان سـال وارد كـوفـه گـرديد.(104) امام (ع ) قيس بن مسهّر صيداوى و عـمـارة بـن عبيداله سلولى و عبداللّه و عبدالرّحمن ، پسران شدّاد ارحبى ،(105) را بـا وى هـمـراه كـرده بـود. بـنـا بـه قـولى عـبـداللّه بـن يـقـطـر را نـيـز بـا او فرستاد.(106)
امـام (ع ) بـه مـسـلم بـن عـقـيـل سـفـارش كـرد كـه بـر مـوثـّق تـريـن اهـل كـوفـه وارد شود و فرمود: ((آن گاه كه به شهر درآمدى نزد موثّق ترين مردم شهر فرود آى ))(107)
نـقـل شـده اسـت كـه او بـر مـسـلم بـن عـوسـجـه وارد شـد.(108) نـيـز نـقـل شده است ، وى نخست بر هانى بن عروه ، وارد گرديد.(109) ولى مشهور اين اسـت كـه مـسـلم نخست در خانه مختار بن ابى عبيد ثقفى فرود آمد؛ و سپس از آنجا به خانه هانى نقل مكان كرد.(110)
امـام حـسـيـن (ع ) رفـتـن خـويـش بـه كـوفه را منوط به اين امر كرد كه : مسلم بايد به او بنويسد كه مردم كوفه به حقيقت ، همان طورى هستند كه در نامه هايشان آمده و پيك هايشان گـفته اند. آن حضرت در نامه نخست خود به كوفيان نوشت !... چنانچه او براى من نوشت كـه عـامه مردم خردمندان همانطور كه پيك هايتان گفته اند و در نامه هايتان خواندم همراءى هستند، به خواست خداوند به زودى نزد شما مى آيم ...))(111)
در روايت ديگرى آمده است كه امام (ع ) در نامه اى خطاب به آنان چنين گفت : اگر شما همان طـورى كـه پـيـك هـايـتـان گـفـتـه انـد و در نـامـه هـايـتان خوانده ام هستيد، با پسر عمويم برخيزيد و با او بيعت كنيد و او را وا مگذاريد...))(112).
از ايـن روايـت چـنـيـن بـر مـى آيـد كـه وظـيـفـه مسلم (ع ) در كوفه ، تنها به آماده سازى و سـازمـانـدهـى كـوفيان تا آمدن امام و سپس قيام بر ضد حكومت اموى و نوشتن گزارش هاى پـيـاپى درباره وضعيت اهل كوفه و تحوّلات جارى آن دوره ، محدود نبوده است . بلكه مسلم ايـن اخـتـيـار را داشت كه ـ در شرايط استثنايى ـ هر گاه كه مناسب ببيند، حتى پيش از آمدن امـام (ع )، هـمـراه بـا كـوفـيـان بـر ضـد امـويـان قـيـام كـنـد. ايـن چـيـزى بـود كـه در عـمـل نـيـز بـه وقـوع پـيـوسـت و مـسلم ناچار گشت ـ به سبب شرايط استثنايى كه پس از دستگيرى هانى بن عروه ـ در آن روز با همراهانش به قيام مباردت ورزد.

مژده شهادت
امـام (ع ) بـه مـسـلم خـبـر داد كـه فـرجـام كـار وى در ايـن راه ، نيل به درجه رفيع شهادت است ، نقل شده است كه هنگام خداحافظى با مسلم در مكّه ، خطاب بـه وى فرمود: من تو را به كوفه مى فرستم و خداوند آنچه كه دوست مى دارد و خشنود است كار تو را رقم خواهد زد. اميدوارم كه من و تو در مرتبه شهيدان باشيم . به بركت و يـارى خداوند رهسپار شو تابه كوفه در آيى ، چون به شهر در آمدى نزد مؤ ثّق ترين مـردمـش مـنـزل كـن و مـردم را بـه فـرمـانبردارى من بخوان . اگر ديدى كه همه بر بيعت من اتـفاق نظر دارند، باشتاب به من گزارش بده تا بر اساس آن رفتار كنم ، ان شاء اله تعالى ))

پنهان كارى
همچنين امام (ع ) مسلم را به ((تقوا، پنهان كارى و مهربانى ))(113) سفارش كرد و فـرمـود كـه اگـر ((مـردم را يـكـدل و مـنـظـم شـده يافت ، به سرعت ، موضوع را به او گزارش دهد.))(114)
شايد مقصود امام (ع ) از پنهان كارى اى كه مسلم را بدان سفارش فرمود پنهان نگه داشتن مـوضـوع سـفـارش تـا رسيدن به كوفه ، سازمان دادن كوفيان براى قيام ، مكان و زمان تحركاتش ، جاى انبار اسلحه ؛ كادر فرماندهى و اشخاص مورد اعتمادش ؛ كلمه رمز حمله ؛ و ديگر مصاديق پنهان كارى بوده است .
در اجـراى هـمـيـن توصيه ، مسلم (ع ) در سازماندهى كوفيان از شيوه پنهان كارى و مداراى بـا با مردم استفاده كرد تا آن كه نيرو و امكانات لازم براى قيام كوفيان همراه وى يا امام (ع ) ـ درصـورت آمـدن بـه كـوفـه ـ در بـرابـر سـلطـه امـوى كامل گردد.
قـاضـى لغـمـان مـى گـويـد: ((شـمـارى از كـوفـيـان بـه طـور پـنـهـانـى بـا مـسـلم بـن عقيل ـ رحمة اللّه عليه ـ بيعت كردند.))(115)
دينورى مى گويد: مسلم بن عقيل پيوسته از كوفيان بيعت مى گرفت ، تا آن كه هجده هزار مرد، پنهانى و آرام با او بيعت كردند.))(116)
فـتـّال نـيـشـابـورى مـى نـويـسـد: ((شـيـعـيـان نـزد مـسـلم بـن عقيل در رفت و آمد بودند، تا آن كه جاى او آشكار شد و خبر آن به لغمان بن بشير، والى كوفه رسيد.))(117)

نخستين اجتماع كوفيان با مسلم
طـبرى مى گويد: آنگاه مسلم پيش رفت تا به كوفه در آمد و در خانه مختار بن ابى عبيد، كـه امروز به خانه مسلم بن مسيّب مشهور است ، وارد گرديد. شيعيان نزد وى در رفت و آمد بودند. همين كه گروهى نزد وى گرد مى آمدند، نامه حسين (ع ) را برايشان خواند و آنان آغاز به گريستن كردند...)).(118)
در ايـن اجـتـماع نخست ، يكى از نمودهاى ثابت جامعه كوفه يعنى اندك بودن شمار مؤ منان راسـتين و آنهايى كه از بند اسارت ((ضعف روحى )) و بيمارى ((دوگانگى )) و ((دوستى دنـيـا و بى ميلى نسبت به مرگ )) آزادند، خود را نشان داد. با وجود كثرت اجتماع كنندگان بـه ظـاهر شيعه ، تنها سه تن پايدار ماندند. آن سه تن بزرگانى بودند كه آمادگى كامل خود را براى امتثال فرمان مسلم و فدا شدن در اين راه را اعلام داشتند؛ و سرانجام نيز رفتند و در كربلا به شهادت رسيدند.
طـبـرسـى داسـتـان را ايـن گـونـه ادامـه م