 طـور كامل روشن مى كند. نعمان بن بشير به قصر مى چسبد و مى ترسد كه بيرون بيايد و با وارد ناشناسى كه گمان مى كند حسين است به مقابله برخيزد. عبيداللّهِ زياد از بيم آن كه شـنـاخته شود، حتى صدايش را در ميان مردم كوفه بلند نمى كند. پس از آن كه مردم او را مـى شـناسند و سنگباران مى كنند، همه تلاشش اين است كه خود را به درون قصر رساند. مـفهوم اين كارها اين است كه كوفه در آن روز در حالت تحوّن به سر مى برد و آماده طرد نظام اموى بود و در انتظار رهبر شرعى اى كه از مكّه مكرّمه به سويش مى آمد به سر مى برد.
اقدام هاى سركوبگرانه
عـبـيـداللّه پس از ورود به قصر و نفس نفس زدن او از شدت ترس و خستگى و آگاهى بر حقيقت روند حوادث كوفه ، بى درنگ تصميم هاى ستمگرانه و سركوبگرانه اش را اتخاذ كـرد. او در يـك سـخـنرانى تهديدآميز، كوفيان را از تازيانه و شمشير بيم داد و آنان را بـه فـرمـانـبـردارى تـشـويـق كـرد. او مـدّعـى شد كه يزيد به او فرمان داده است تا به سـتـمـديـدگان انصاف دهد، به محرومان عطا بخشد و به كسانى كه گوش شنوا دارند و فـرمـانـبـردارنـد نـيـكـى كـنـد! ابن زياد گفت : ((امّا بعد، اميرالمؤ منين ـ خدا كارش را راست گـرداند ـ مرا به شهر و ديار شما گماشت و فرمان داد تا با ستمديدگان انصاف دهم ، به محرومان ببخشم و به آنهايى كه گوش شنوا دارند و فرمانبردارى مى كنند نيكى كنم ! و بـر فريبكاران و نافرمان ها سخت بگيرم . من در ميان شما پيرو فرمان اويم و پيمان او را در مـيـان شـمـا اجـرا مـى كـنـم . مـن نـسـبـت بـه نيكان و فرمانبرداران شما مانند پدرى مهربانم ! و تازيانه و شمشيرم بر روى كسان نافرمان و پيمان شكن كشيده است . هركس از شما بايد تنها به حفظ جان خويش بينديشد.(148)
آنگاه سخنرانى اش را با يك تصميم سركوبگرانه و ترسناك ادامه داد. ((او بر مهتران و عـامـه مـردم بـسيار سخت گرفت و گفت : نام غريبه ها و كسانى را كه اميرالمؤ منين در پى آنـهـا اسـت و نـام خـوارج و اشـخـاص دو دل را كـه كـارشـان اخـتـلاف و تفرقه است برايم بنويسيد. هر كس نام آنها را بنويسد، آزاد است و هركس هيچ ننويسد، متعهّد است كه در حوزه ريـاسـت او كـسـى بـا مان مخالفت نورزد و هيچ سركشى نسبت به ما سركشى نكند. هر كس چـنـيـن نـكـنـد ذمـّه از او بـرداشـتـه اسـت و مـال او و ريـخـتـن خـون او بـر مـا حلال است . هر مهترى كه در حوزه رياستش كسى پيدا شود كه اميرالمؤ منين در پى او است ، و او بـه مـا گزارش نداده باشد، بر در خانه اش دار زده مى شود و آن مهتر از عطا محروم مى گردد و به جايى در عمان الزاره (149) فرستاده مى شود.))(150)
ايـن تـصـميم ستمگرانه بر روند حوادث كوفه بزرگ ترين تاءثير را گذاشت . زيرا مـهـتـران در آن هـنـگـام واسـطـه مـيـان مـردم و حـكـومـت بـودنـد و مـسـؤ وليـت امـور قـبـايـل بـا آنـهـا بـود. مـقـرّرى ها را ميان آنها تقسيم مى كردند و اقوام به تنظيم دفاتر عـمومى ، كه نام زنان و مردان و كودكان در آن ثبت بود، مى نمودند. هركس به دنيا مى آمد نام او در آن دفتر ثبت مى شد تا برايش حقوق مقرر گردد. هركس مى مرد نامش از آن دفتر حـذف و حـقـوقـش قـطـع مـى گـرديـد. آنـان هـمـچـنـيـن مـسـؤ ول امـور امـنيت و نظم بودند. در هنگام جنگ مردم را بسيج مى كردند و نام كسانى را كه به جـنـگ نمى رفتند به حكومت گزارش مى دادند. چنانچه مهتران در انجام وظايفشان سستى يا كـوتـاهى مى كردند، به شدت كيفر مى ديدند. پس از اين تصميم ، مهتران در دست كشيدن مـردم از انـقـلاب و اشـاعه بيم و ترس در ميان مردم بيشترين نقش را داشتند. پس از آن نيز اينان در بسيج مردم براى جنگ با امام حسين (ع ) نقشى بزرگ ايفا كردند.

تغيير مقر فرماندهى انقلاب !
شـيـخ مـفيد مى نويسد: مسلم بن عقيل پس از شنيدن خبر آمدن عبيداللّه به كوفه و سخنان او در جـمـع مـردم و چـيزى كه از مهتران و مردم خواسته است ، از خانه مختار بيرون آمد تا به خـانـه هـانـى رسيد و بدان وارد شد. سپس شيعيان به طور پنهانى و دور از چشم عبيداللّه بـه خـانـه هـانـى مـى رفـتـنـد و يـكـديـگـر را سـفـارش بـه پـنـهـان كـارى مـى كردند.))(151)
شـايـد سـبـب انـتقال از خانه مختار به خانه هانى اين بود كه با ماندن در خانه مختار، هم مسلم و هم مختار از سوى جلاّ دان ابن زياد در معرض تهديد بودند. به ويژه آن كه نيروى قبيله مختار در كوفه به اندازه اى كه بتواند از تجاوز ابن زياد جلوگيرى كند، نبود. در حالى كه هانى بن عروه ، قبيله اى عزّتمند و قدرتمند در كوفه داشت . به نوشته مورّخان هرگاه هانى سوار مى شد، چهار هزار زره پوشيده و هشت هزار پياده با او همراه مى شدند؛ و هرگاه هم پيمانان كِنْدى به يارى اش مى آمد، نيروهاى او به سى هزار زره پوشيده مى رسـيد.(152) از آن گذشته ـ پس از تحولات جديد ـ احتياط و هوشيارى ، به مسلم حـكـم مـى كـرد كـه پـس از اطـلاع حـكومت محلى كوفه نسبت به پايگاه اوّلش ، به پايگاه استوار و پنهان ديگرى نقل مكان كند.

نقشه قتل ابن زياد در خانه هانى
ابـن اثـيـر مـى نـويـسـد: هـانـى بـن عـروه بـيمار شد و عبيداللّه به عيادتش آمد. عمارة بن عـبـدالسـلولى بـه او گـفـت : هـمه تدبير گروه ما كشتن اين ستمگر است . اينك كه خداوند امكان آن را برايت فراهم ساخته است ، او را بكش . هانى گفت : دوست نمى دارم كه در خانه ام كشته شود.
ابن زياد نيز آمد و لختى كنارش نشست و سپس بيرون شد.
جـمـعـه اى نـگـذشـتـه بـود كـه شـريـك بـن اعـور بـيـمـار شـد. وى در خـانـه هـانـى مـنـزل كـرده بـود. شـريك نزد ابن زياد و ديگر سران منزلتى والا داشت . او سخت پايبند تشيع بود. او با عمّار در جنگ صفين شركت داشت .(153) عبيداللّه نزد او فرستاد و پـيغام داد: من امشب به ديدن تو مى آيم . شريك به مسلم گفت : اين فاسق امشب به ديدار مـن مـى آيـد. پس از آن كه نشست تو حمله كن و او را بكش . سپس در قصر بنشين كه هيچ كس ميان تو و قصر مانع نيست . اگر من از بيمارى ام بهبودى يافتم به بصره مى روم و اداره آنجا را از سوى تو به عهده مى گيرم .
شـب هـنـگـام عـبـيداللّه آمد و شريك به مسلم گفت كه مبادا از چنگش بگريزد. ولى هانى به عروه گفت : من دوست نمى دارم كه او در خانه من كشته شود.
عـبـيـداله آمـد و نـشـسـت و از شـريـك دربـاره بـيـمـارى اش پـرسـيـد؛ و گـفـت وگـو را طـول داد. شـريـك كـه ديد مسلم بيرون نمى آيد، ترسيد كه عبيداللّه از چنگش بگريزد، و گـفـت : در انـتـظـار چـيـسـتـيـد كـه بـه سـلمـى درود نمى گوييد! آبم دهيد، هرچند كه جانم درآيد!(154)
اين را دو يا سه بار بر زبان آورد. آنگاه عبيداللّه گفت : در چه حالى است ؟ آيا هذيان مى گويد؟ هانى گفت : آرى ، از پيش از بامداد تا كنون كارش همين است . و عبيداللّه بازگشت .
نقل ديگرى حاكى است كه وقتى شريك گفت : آن را به من بنوشانيد و سخنش بر هم ريخت ، مهران (155) به موضوع پى برد و به عبيداللّه چشمك زد و او از جا برخاست . شريك گفت : يا امير، مى خواهم به شما وصيت كنم . گفت : باز مى گردم .
مهران به او گفت : 