 ناراحتم . من از شيعيان اين خاندان ام . چون از ابـن زيـاد سـتـمـگر بيمناكم با من عهد و پيمان خدايى ببند كه اين موضوع را از همه مردم پوشيده بدارى .
معقل نيز خواسته اش را برآورده ساخت !
مـسـلم بـن عـوسـجـه بـه او گـفـت : امـروز بـرو و فـردا بـه منزل من بيا تا همراهت نزد دوستمان ـ مسلم بن عقيل ـ برويم و تو را به او برسانم .
شامى رفت . شب را خوابيد و بامدادان به منزل مسلم بن عوسجه رفت . مسلم او را نزد مسلم بـن عـقـيـل بـرد و دوسـتـانـش را بـاز گـفـت . مـرد شـامـى مال را به مسلم داد و با او بيعت كرد.
مـرد شـامى همه روز نزد مسلم بن عقيل مى رفت و همه روز را آنجا بود. همه اخبار را كسب مى كرد و شبانه و در تاريكى نزد عبيداللّه مى رفت و داستان گفتار و كردار آنان را برايش نـقـل مـى كـرد؛ و بـه او اطـلاع داد كـه مـسـلم در خـانـه هـانـى بـن عـروه منزل كرده است .))(196)
اشاره
انـسـان در آغـاز، از آسـانـى انـجـام عـمـليـات نـفـوذ بـه درون قـيـام مـسـلم بـن عقيل ، به دست معقل ، جاسوس عبيداللّه ، از طريق مسلم بن عوسجه ، تاءسف مى خورد. وى از بـزرگان شيعه در كوفه و يكى از شهيدان كربلا است . او در ميان قبيله اش شرافتمند و بزرگوار بود.(197) وى جنگجويى بود شجاع كه در جنگ ها و فتوحات اسلامى از او يـاد مـى شـود؛ و دشـمـنـان بـه شـجـاعـت ، كـاردانى ، بصيرت و پيشگامى او اعتراف دارند.(198)
شايد به ذهن خواننده برسد كه لازم بود مسلم بن عوسجه احتياط و هوشيارى بيشترى به خـرج مـى داد و پـيـش از آن كـه مـعـقـل جـاسـوس را بـه مـحـّل اسـتـقـرار مـسـلم راهـنـمـايـى كـنـد يـا بـراى او اجـازه ورود بـگـيـرد، از مـاهـيـّت كامل او آگاه گردد، كه نتواند حركت را از درون دچار شكاف سازد.
آنچه در عمل واقع شد نشان مى دهد كه مسلم بن عوسجه هوشيارى و احتياط لازم را به خرج داد؛ "ولى مـعـقـل در كـار خـويـش ‍ خـبـره بـود و بـراى مـاءمـوريـتـش تـجـربـه كافى داشت "(199) و توان آن را داشت كه حركت مسلم را از درون دچار شكاف سازد.
معقل براى شناسايى مسلم بن عوسجه ، نيازمند تلاش زياد نبود؛ چرا كه وى از بزرگان و مـشـاهـيـر كوفه بود. معقل درباره چگونگى شناخت مسلم خطاب به وى گفت : ((از كسانى شـنـيـدم كـه گـفـتـنـد: ايـن مـرد نـسـبـت بـه اهـل بـيـت آگـاه اسـت ؛ و نـزد تـو آمـدم تـا ايـن مال را بگيرى و مرا به سوى دوست خود راهنمايى كنى و اگر مى خواهى ، پيش از رسيدن نزد او از من بيعت بگير)).(200)
ابن عوسجه ناخشنودى خويش را از اين كه معقل توانسته بود با اين سرعت او را شناسايى كند ابراز داشت و گفت : ((از بيم قدرت اين ستمگر دوست نداشتم كه پيش از بالا گرفتن كار مسلم مرا شناسايى كنى ...))(201)
وانـگـهـى مـسـلم بـن عـوسـجـه پـيـش از كـسـب اجـازه بـراى مـعـقـل ، چند روزى او را معطل كرد؛ و در اين مدت در منزلش با او ديدار مى كرد: ((چند روزى به خانه ام بيا و من از دوست تو برايت اجازه ورود مى گيرم ...))(202) نيز پيش از آن كـه از مـسـلم اجـازه بـگـيـرد مـعـقـل را نزد وى نبرد. بدون شك كسب اجازه پس از شرح حـال ظـاهـرى مـسـلم انـجـام گـرديـد. از نـشـانـه هـاى مـهـارت ابـن زيـاد و مـعـقـل در كـار جـاسـوسـى ايـن اسـت كـه ابـن زيـاد بـه او سـفـارش كـرد خـودش را اهل شام و از ساكنان حمص معرفى كند.(203)
مـقـصـودش ايـن بـود كـه مـسـلم بـن عـوسـجـه نـتـوانـد دربـاره حـقـيـقـت حـال او در قـبـايـل كـوفـه پرس و جو كند. نيز به نظر مى رسد كه در آن روزگار، مردم حـمـص بـه دوسـتـى اهـل بـيـت مـشـهور بودند، يا آن كه معروف بود كه كسانى از دوستان اهـل بيت در ميان آنها هستند. معقل به اين سبب بايد چنين ادعايى مى كرد كه بتواند به كسى كـه مـى خـواسـت از طـريـق او بـه درون حـركـت مـسـلم نـفـوذ كـنـد، اطـمـيـنـان بـبـخـشـد. مـعـقـل در بـرابـر ابـن عـوسـجـه مدّعى شد كه در شام هم پيمان ذى الكلاع حميرى است ؛ و مشهور است كه بيشتر موالى شام دوستدار اهل بيت بوده اند!خـلاصـه آن كـه مـعـقـل نـقـشه اش را درست طراحى كرد و نقشى را كه برايش ترسيم شده بـود، بـه خـوبى ايفا نمود و در اين كار مهارت تمام نشان داد. ولى اين كه همه روزه نزد مـسلم مى آمد و صبح پيش از همه وارد مى شد و آخرين كسى بود كه از نزدش ‍ مى رفت شك برانگيز بود، پس چرا مسلم و يارانش درباره او شك نكردند؟ جاى شگفتى و حيرت است !
ولى مـا از آنجا كه نسبت به جزئيات روند رويدادهاى آن روزگار آگاهى كافى نداريم ، و از داده هاى اندك تاريخى نيز به جز اندازه ترسيم تصويرى كلى در اختيار ما نيست ؛ و از سـوى ديـگـر مـى دانـيـم كـه مـسـلم بـن عـقـيـل و مـسـلم بـن عـوسـجـه و يـارانـشـان در مـسـائل اجـتـمـاعى ، سياسى و نظامى از تجربه كافى برخوردار بوده اند، نمى توانيم آنـان را نـكـوهـش و يـا بـه سادگى متّهم كنيم ! ما وظيفه داريم در برابر اين شخصيت هاى بـزرگ اسـلامـى ادب و احـتـرام كـنـيم و ساحت مقدسشان را از آنچه شايسته آنان نيست پاك بدانيم و به محدوده شناخت اندك تاريخى مان بسنده كنيم و از نتيجه گيرى ها و اتهام هاى نـادرسـت و نـاشـايـسـت بـپرهيزيم . به ويژه اين كه بايد به ياد داشته باشيم عمليات ايـجـاد شـكـاف در درون يك حركت ، از طريق ارسال جاسوسانى كه هويّت اصلى خويش را پـنـهـان مـى داشـتـه انـد از قـديم الايّام معمول بوده است . در روزگار ما نيز چنين وقايعى اتـفـاق مـى افـتـد و ايـن رونـد هـمـيشه باقى است . به ندرت اتفاق مى افتد كه يك حركت سـيـاسـى و انـقـلابى كه قصد دگرگون سازى اوضاع را دارد، دشمنان به درونش نفوذ نـكـرده بـاشـنـد؛ و حـتـى يـافـتـن چنين حركتى ناممكن است ؛ و اين به معناى سادگى و بى تجربگى رهبران آن حركت ها نيست .
دستگيرى هانى بن عروه
هـانـى بـن عـروه مردى سياستمدار و هوشمند بود و با وجود پنهانى بودن گردهماهى هاى مـسـلم و مـريـدان و پـيـروانـش در خانه وى و به رغم سفارش به كتمان ، از عبيداللّه زياد بـيـمـنـاك بـود. هـانـى مـى دانـسـت كـه بـزرگـتـريـن اهـتـمـام عـبـيـداللّه شـنـاسـايـى محل و پايگاه مسلم است ؛ و ناچار از جاسوسان استفاده مى كند و حيله به كار مى برد. هانى از فـريـبـكـارى و خـيـانـت ابـن زيـاد آگـاه بـود. از اين رو از رفتن به قصر خوددارى مى ورزيـد، تـا با پاى خود و به دور از نيروى قبيله اش كه در جامعه كوفه هزار بار روى آن حـسـاب مـى شـد، بـه پـيـشـواز خـطـر نـرفـتـه بـاشـد. نـقـل تـاريخى گويد: هانى بن عروه بر جان خويش ترسيد؛ در نتيجه از حضور در مجلس ابن زياد خوددارى ورزيد و خود را بيمار وانمود كرد.
ابن زياد به مجلسيان خويش گفت : چه شده است كه هانى را نمى بينم !؟
گفتند: بيمار است ؟
گفت : اگر مى دانستم كه بيمار است به عيادتش مى رفتم .
آنگاه محمد بن اشعث (204)، اسماء بن خارجه و عمرو بن حجاج زبيدى ـ كه دخترش ، رويـحـه ، زن هانى بن عروه و مادر يحيى بن هانى بود ـ را فرا خواند و به آنان گفت : چـه شـده اسـت هـانى بن عروه نز