ثال او مى توانست شمارى از مردان قبيله مذحج را با خود همراه ببرد؛ تا آن كـه ابـن زيـاد بـا وجـود آنها نتواند به او اهانت كند و يا او را به زندان افكند يا به قـتـل بـرسـانـد. يـا ايـن كـه مـى تـوانست يك دسته از آنان را بر در قصر بگمارد تا در صورتى كه او از وقت معيّنى تاءخير مى كرد، به كاخ يورش برند.
ايـن پرسش ها به جاى خود درست است ؛ و بسيار بعيد مى نمايد كه چنانچه فرستادگان ابـن زيـاد از جلاّ دان و افراد مشكوك مى بودند، هانى احتياط لازم را براى مشكلات اجتماعى ديـدار بـا ابـن زيـاد در قـصـر بـه عمل نمى آورد. ليكن فرستادگانى كه ابن زياد ـ با آگاهى و نيرنگ ـ برگزيد، از كسانى بودند كه هانى درباره هيچ يك از آنان شك نكرد. از جـمـله آنها عمرو بن حجّاج زبيدى [پدر همسرش ] بود كه دخترش ، رويحه ، همسر هانى بـود. ديـگـرى اسـمـاء بـن خـارجـه ، يـا پـسرش حسّان ،(208) رئيس قبيله فزاره بود.(209) شخص ديگر محمد بن اشعث ، رئيس قبيله كنده بود.(210) اين هـا هـمه از بزرگان و اشراف كوفه بودند؛ و هيچ گاه به ذهن هانى خطور نمى كرد كه بدعهدى يا خيانتى از آنان سر بزند.
وجـود ايـن قـرايـن ، هـانـى را وادار كـرد كـه هـرگـونـه احـتـمال سوئى را بعيد بشمارد. اين بود كه نيرويى آماده نساخت و براى مشكلات احتمالى اين ديدار مقدمات لازم را فراهم نياورد. حيله ابن زياد درباره وى كارگر افتاد و هنگامى كه فرستادگان او به هانى گفتند كه به دليل نرفتن وى ، عبيداللّه درباره اش پرس و جو كرده و گفته است كه اگر بداند بيمار است به ديدارش مى رود، سخن آنان را پذيرفت . هانى مطمئن بود كه ابن زياد تا اين هنگام از جاى مسلم بى خبر است . از اين رو جامه خواست و پوشيد و سوار استر گردد و همراهشان رفت !
بـا بـعـيد شمردن هرگونه احتمال سوء و اطمينان از اين كه ابن زياد تا آن لحظه از جاى مـسـلم بـى خـبـر است ، عاقلانه نبود كه از ديدار با او خوددارى ورزد يا از ترس او نيرو آمـاده كـنـد، يـا ديـدار با او را به دادن امان مشروط گرداند. زيرا همه اينها امر پوشيده را آشـكار مى كرد و بر اتهام مهر تاءييد مى زد و نسبت به وقتى كه رهبر نهضت براى قيام بـر ضـد ابـن زيـاد تـعـيين مى كرد زيان مى رساند. شايد همه اين موارد به ذهن هانى بن عروه رسيده بود؛ ولى براى از ميان بردن اين زيان ها و بدى ها بى باكانه رفتار كرد. از ايـن رو، آنـچـه نـويـسـنـده تجارب الامم عنوان كرده است بعيد نمى نمايد. او مى گويد: عـبيداللّه هانى بن عروه را فراخواند و او اجابت نكرد، مگر آن كه امان بدهد! گفت : امان را براى چه مى خواهد، آيا اتفاقى افتاده است ؟ در اين هنگام عموزادگان و سران عشاير آمدند و گـفـتـنـد: جـان خـويـش را بـه خـطـر مـيـنـداز، كـه تـو بـى گـنـاهـى ؛ و او را آوردنـد...))(211) نـقـل طبرى نيز كه مى نويسد: ابن زياد به اسماء بن خارجه و مـحـمـد بـن اشـعث گفت : ((هانى را نزد من بياوريد، گفتند تا امان ندهى او نمى آيد! گفت : امان را مى خواهد چه بكند، آيا اتفاقى افتاده است ؟! برويد و اگر جز با امان نيامد، امانش بدهيد!...))(212)
2 ـ به نظر مى رسد كه حيله ابن زياد، حتى برخى از فرستادگان وى به نزد هانى بن عـروه را هـم فـريـب داد. زيـرا سـيـاق داسـتـان حـاكـى از آن اسـت كـه اسـمـاء بـن خـارجـه (213) يـا پـسـرش حـسـان از نـيـرنـگـى كـه ابـن زيـاد نـسبت به آنان و هانى زد غـافـلگـيـر شدند؛ و پس از رفتارى كه ابن زياد نسبت به هانى روا داشت اعتراض كرد و گـفـت : بـهـانـه را بـه يـك سـو بـنـه ؛ به ما فرمان دادى كه اين مرد را بياوريم و چون آورديـم بينى و صورتش را شكستى و خونش را بر محاسنش جارى ساختى و پنداشتى كه او را مى كشى ؟ ابن زياد گفت : آيا تو اينجا هستى ؟ سپس او را با مشت و تخته سينه اى و پـس گردنى زدند. و در گوشه اى نشاندند. در روايت الفتوح آمده است : ((او را زدند كه بـر پـهـلو افـتـاد... سـپـس در گـوشـه اى از كـاخ زنـدانـى شـد و در آن حـال مـى گـفـت : اِنّ ا للّهِ وَ اِنّ ا اِلَيـْهِ راجـِعـُون ، اى هـانـى جـانـم سـوگـوار تـو اسـت !))(214)
طـبرى درباره محمد بن اشعث گويد: ((گفته اند كه اسماء نمى دانست كه عبيداللّه به چه مـنـظور در پس اش فرستاده است . ولى محمد مى دانست !...))(215) ولى خواه او از نقشه ابن زياد با خبر بوده و يا نبوده است ، مى بينيم كه ـ زير تاءثير نفاق خانوادگى اش ـ چاپلوسانه به ابن زياد مى گويد: به هر نظرى كه امير بدهد راضى هستيم ، خواه به سود ما باشد يا به زيان ما؛ امير ادب كننده است !
امّا عمرو بن حجاج زبيدى ـ يكى از فرستادگان ابن زياد نزد هانى ـ يكباره غايب مى شود و نـاظـر وقـايـع ايـن ديـدار نـيـسـت . بـا ايـن كـه بـه طـور مـعـمول فرض بر اين است كه وى به عنوان يكى از سه فرستاده براى زدودن كينه ابن زيـاد و هـانـى مـيانجيگرى و يا از هانى حمايت كند. زيرا ابن زياد از حدّ خود تجاوز كرد و بر او ستم روا داشت . به ويژه آن كه هانى بن عروه همسر دخترش ‍ بود!
بـنـابـرايـن غـيـاب نـاگـهـانـى عـمـرو از صـحـنـه واقـع ، دليل بر اطلاع قبلى او نسبت به نقشه ابن زياد براى مجازات هانى ، و همدستى او براى حـبـس و قـتـل وى اسـت . از از ايـن غـيـاب عـمـدى و نـاگـهـانـى دو چـيـز را دنـبـال مى كرد: نخست اين كه خود را از تنگناى عدم دفاع از هانى ، در صورت حضورش ، بـرهـانـد. هـمـان طـور كـه بـا ايـن كـار شـبـهـه هـمـدسـتـى بـا ابـن زيـاد بـراى قـتل هانى را نيز از خود دفع مى كرد. عمرو بن حجّاج زبيدى ، به حق ، يك فرستاده خائن بـود؛ دوم ايـن كـه ايـن خـائن قـصد داشت كه پيشدستى كند و موج خشم قبيله ذحج را كه با شـنـيـدن مصايب هانى مى شوريد و نيروهاى رزمنده اش را براى رهايى او به سوى قصر هدايت مى كرد، فرو بنشاند. او در صدد بود تا اين گروه هاى خشمگين را پراكنده سازد و بـا نـيـرنـگـى مـشـتـرك بـا شـريح قاضى و ابن زياد ـ چنان كه خواهيم ديد ـ از كاخ باز گـردانـد. خـود اين نقش خيانت آميز نيز دليل محكم ديگرى است بر اين كه زبيدى نسبت به نقشه ابن زياد اطلاع قبلى داشته است .
3 ـ ايـن روايـت چـنـيـن وانـمـود مـى كـنـد كـه گـويـى دليـل خـوددارى هـانـى بـن عـروه از تـسـليـم مـسـلم بـه ابـن زيـاد، عامل اخلاق عربى و اسلامى ، يعنى حمايت از ميهمان و دفاع از پناهنده بوده است : ((به خدا سـوگـنـد ايـن كـار مـوجـب ذلّت و نـنـگ مـن اسـت كـه پـنـاهـنـده و مـيـهـمـانـم را تـحـويل دهم ؛ و حال آن كه زنده و سلامتم ، مى شنوم و مى بينم ، بازوانى توانا و ياران فـراوان دارم . بـه خـدا سـوگـنـد كـه اگـرتـنها باشم و هيچ ياورى نداشته باشم او را تـحـويـل نـمـى دهـم ؛ تا آن كه خود قربانى او گردم !)) در اين موضع گيرى ـ و با اين مرتبه اخلاقى ـ براى هانى افتخارى است بس بزرگ !
ولى روايـت هـاى تـاريـخى ديگرى وجود دارد كه تاءكيد مى كند، انگيزه خوددارى هانى از تـسـليـم مـسـلم ، بـسـيـار والاتـر و عـالى تر از انگيزه اخلاقى بود، و آن انگيزه ايمانى مـالامـال از د