طبق روايت ابن اعثم كوفى ـ فرمود: ((همراه پسر عمويم به پا خيزيد و با او بيعت كنيد و او را يارى دهيد و رهايش مكنيد!))در نامه دومى كه به دست قيس بن مسهر صيداوى فرستاد ـ كه به سبب دستگير شدن پيك ، بـه وسـيله ابن زياد به كوفيان نرسيد ـ امام (ع ) از مردم خواست كه با سرعت و جديّت هـرچـه تـمـام تـر دست به كار شوند؛ آنجا كه فرمود: ((چون فرستاده ام نزدتان آمد با عزم و جديّت دست به كار شويد!))(234)
ولى شـيـعـيـان كـوفـه ايـن اقـدام را انـجام ندادند. با آن كه شمار افراد خبره و آگاه به مسائل اجتماعى ، سياسى و نظامى در ميانشان اندك نبود؛ و بسيار بعيد مى نمايد كه فكر چنين اقدامى بارها بر ذهن آنان نگذشته باشد! پس چرا اقدام نكردند؟
شايد بتوان مهم ترين عواملى را كه موجب شد شيعيان اوضاع كوفه را پيش از آمدن امام (ع ) به دست نگيرند، در موارد زير خلاصه كرد:
1 ـ شـيـعيان كوفه ـ كه از قبايل پراكنده تشكيل مى شدند ـ به ويژه در دوران پس از امام حسن مجتبى (ع ) تكيه گاهى از خود نداشتند كه بتوانند در كارها و گرفتارى هايشان به او مراجعه كنند و حل مشكل را از نظر و تصميم و فرمانش بخواهند.
آرى ، بزرگان و اشراف چندى در كوفه بودند كه هر كدام در ميان قبيله خود مؤ ثّر بود؛ ولى ايـن چـنـين نبود كه در رويدادهاى بزرگ و جديد بتوانند تصميمى واحد بگيرند و از تفرقه و چند دستگى جلوگيرى كنند.
ايـن روحـيـّه در مـيـان شـيـعـيـان كـوفه سخت ريشه دوانيده بود. به ويژه آن كه معاويه در طـول بـيـسـت سـال حـكـومـت سـيـاه و سـخـت ، بـا اعـمـال سـيـاسـت هـاى خـاصّ خـودش ، قـبايل را به جان هم انداخت و آنان را سركوب كرد. بر ميزان مراقبت و جاسوسى افزود و شـيـعـيـان را زيـر فـشـار پـيـوسـتـه قـرار داد و رهـبـرانـشـان را بـه قـتـل رسـانـد. ايـن سـيـاسـت مـوجـب احتياط كارى فراوان و ترس شديد مردم از حاكم و بى اعـتـمـادى مـردم نـسبت به يكديگر و فردگرايى به هنگام اتّخاذ موضع و تصميم گيرى آنان شد.
بـراى اثبات آنچه گفتيم ، كافى است كه تفرقه و تشتّت آراء كوفيان را در نامه هايى كـه هـنـگـام حـضـور امـام حـسـيـن (ع ) در مـكـّه بـراى ايـشـان نـوشـتـنـد، دليـل بـيـاوريـم . چـنانچه ميان سران و بزرگان كوفه چندگانگى نمى بود، نامه ها و فرستادگانشان نيز متعدّد نبود.
چنانچه از نظر و تصميم يك رهبر پيروى مى كردند، براى امام (ع ) نيز نامه همان يك تن كـفـايت مى كرد. نه دوازده هزار نامه ! و امام (ع ) نيازى نداشت كه از آخرين فرستاده شان بـپـرسـد: ((به من بگوييد پاى اين همه نامه اى را كه بوسيله شما دو تن فرستاده شده چه كسانى امضا كرده اند؟))(235)
ديـگـر دليـل بـى اعتمادى و بى اطمينانى و فرد گرايى مردم در تصميم گيرى ، گفتار عـابـسـب بـن ابـى شـبـيـب شـاكـرى در حـضـور مـسـلم بـن عقيل است كه بيان شد و تنها باورهاى خود را بيان كرد.(236)
2 ـ يـكـى از پديده هايى كه در ميان همه قبايل عربى ساكن كوفه شايع گشته بود، دو دسـتـگـى مـردم در درسـتـى بـود. اگـر در قـبـيـله اى گروهى مخالف امويان و يا دوستدار اهـل بـيـت پـيـدا مى شد، در مقابل ايشان ، از همان قبيله ، گروهى ديگر بودند كه طرفدار حـكـومـت امـوى بـودنـد و در دسـتـگـاه آنـان خـدمـت مـى كـردنـد. ولى در مـجـمـوع ايـن قـبـايـل ، شـمـار طـرفـداران امـويـان ، از مـخـالفـان بـه طـور عـام و دوسـتـداران اهل بيت به طور خاص بيشتر بود.
شـايـد ايـن بـزرگ تـريـن مـانـع بـر سـر راه بـزرگـان قـبـايل شيعه بود كه نمى توانستد قبايل بزرگ خويش را به طور علنى بر ضد حكومت امـوى بـشـورانـند و اقدامى در خور شايسته انجام دهند. زيرا افراد بسيارى بودند كه در دسـتـگـاه امويان خدمت مى كردند و بلافاصله اخبار مربوط به فعّاليّت و تصميم رهبران را گـزارش مـى دادنـد؛ و با اين كار هم آن اقدام در نطفه خفه مى شد و هم آن رهبر شيعى و طـرفـدارانـش نـابـود مـى شـدنـد. بـراى مثال در قبيله بزرگ شيعى مذحج ، همان طور كه رهـبـرى بـرجـسـتـه همانند هانى بن عرفه ديده مى شود، رهبر ـ يا رهبران ـ ديگرى همانند عـمـروبـن حـجـّاج زبـيـدى (237) نيز ديده مى شوند كه حاضرند حتى بر خلاف مصالح مذحج و به نفع امويان جانفشانى كنند. عمرو بن حجاج با ايفاى نقش مشكوكش ‍ بر امـواج قـيـام مذحج سوار شد(238) و آنان را از حمله به كاخ و آزادسازى هانى بن عروه منصرف كرد و با همدستى شريح و ابن زياد آنان را فريفت و پراكنده ساخت .
ايـن ويـژگـى در قـبـايـل بـنـى تـمـيـم ، بـنـى اسـد، كـنـده ، هـمـدان ، ازد و ديـگـر قبايل كوفه نيز به چشم مى خورد.
بنابراين دشوار بود كه يكى از رهبران شيعى كوفه بتواند افراد قبيله اش را بر ضدّ حـكـومـت اموى وارد ميدان كند، زيرا بزرگانى از همان قبيله طرفدار بنى اميه بودند و مى تـوانستند از درون ، تلاش هاى آن رهبر را بى اثر گردانند؛ و يا آن كه با كمك گرفتن از اموى ها از خارج وارد عمل شوند.
3 ـ عـلاوه بـر دو عـامـل اوّل و دوم ـ كـه مـهـم تـريـن عـوامـل بـودنـد ـ عـامـل سـوم را بـايـد بـه آنـهـا افـزود و آن شـيوع بيمارى ضعف روحى و دوگـانـگـى شخصيت و سستى تجسّم يافته در دنيا دوستى و عافيت طلبى و ناخشنودى از مرگ بود كه به خصوص اكثريت كوفيان آن روز، بدان مبتلا بودند.
روشن ترين مثال در اين زمينه گفتار محمد بن بشر همدانى است ـ كه جزئيات اجتماع نخست شـيعيان با مسلم بن عقيل در خانه مختار و گفتار عابس شاكرى و حبيب بن مظاهر و سعيد بن عـبـداللّه حـنـفـى در آمـادگـى بـراى فـدا شـدن و مـردن در راه يـارى امـام حـسـيـن (ع ) را نقل كرده است ـ آنجا كه حجاج بن على از او پرسيد: آيا تو هم در آنجا چيزى گفتى ؟
او در پـاسـخ گـفـت : مـن دوست مى داشتم كه خداوند يارانم را با پيرزى عزّت بخشد و از كشته شدن ناخشنود بودم و از دروغ گفتن هم بدم مى آمد!(239)
نيز از نمونه هاى روشن ، آن گفتارِ عبيداللّه بن حر جعفى است كه خطاب به امام (ع ) گفت : ((به خدا سوگند من مى دانم كه هركس تو را همراهى كند در آخرت سعادتمند است ، ولى اميد ندارم كه بتوانم براى تو كارى كنم . در كوفه هم يار و ياورى براى شما نديدم ! تـو را بـه خـدا سـوگـنـد مـرا وادار بـه ايـن كـار مـكـن كـه هـنـوز بـراى مرگ آماده نشده ام !))(240)
رهبران شيعى كوفه به ميزان خطر انتشار اين بيمارى پى برده و نسبت به تاءثير بد آن بـر هـر نهضت و قيامى آگاه بودند. آنان بسيار بيمناك بودند كه ممكن است مردم در هر قـيـامـى جـهـادى بـى وفـايـى كـنـند. به عنوان مثال مى بينيم سليمان بن صرد خزاعى در اجـتـمـاعـت نخست شيعيان مى گويد: ((اگر مى دانيد كه حسين را يارى مى دهيد و با دشمن او پـيكار مى كنيد، برايش نامه بنويسيد؛ و چنانچه بيم آن داريد كه بترسيد و سست شويد او را مفريبيد!))(241)
شـايـد عـلل سـه گـانـه فـوق را بـتـوان مـهـم تـريـن عـوامـل عـدم اقدام رهبران شيعه در راستاى تسلط بر اوضاع كوفه ، پيش از آمدن امام (ع )، دانست .(242)
حدود ماءموريت مسلم بن عقيل
مـاءمـ