نرسيديم كه شمار ما به سيصد تن رسيد! مسلم همراه مردانى از قبيله مراد رفت و كاخ را به محاصره در آورد. سپس مردم كوفه يكديگر را صدا زدند و بر ما گرد آمدند. به خدا سوگند اندكى نگذشت كه مسجد از جمعيّت پر شد و تا شب هنگام به يكديگر مى پيوستند...))(249).
عـبـيـد اللّه زيـاد، پـس از زدن و زنـدانـى كـردن هـانـى و پس از آن كه توطئه مشترك او و شـريـح قاضى و عمرو بن حجاج زبيد براى باز گرداندن قبيله مذحج از كاخ و پراكنده سـاخـتـن جـمـاعـتـشـان قـريـن تـوفـيـق گـرديـد ـ از بـيـم آن كـه مـبـادا مـردم بـه او حـمـله كنند(250) ـ به سوى مسجد شتافت ، در حالى كه اشراف مردم و نگهبانان و خدم و حـشـم او را هـمـراهى مى كردند. منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى گفت : اما بعد، اى مردم بـه فرمانبردارى خدا و پيشوايانتان چنگ زنيد. اختلاف و تفرقه مكنيد كه هلاك مى شويد، خـوار مـى گـرديد، كشته مى شويد، بر شما ستم مى شود و محروم مى گرديد. دوست تو آن كـسى است كه به تو راست مى گويد، و آن كس كه هشدار مى دهد عذرها را خواسته است .))(251)
روايت تاريخى در ادامه مى گويد:
((آنـگـاه آهـنـگ فرود آمدن كرد. هنوز از منبر پايين نيامده بود كه ديده بانان از سوى خرما فـروشـان بـا شـتـاب وراد مـسـجـد شـدنـد و مـى گـفـتـنـد: ابـن عقيل آمد! ابن عقيل آمد! و عبيد اللّه به سرعت وارد قصر شد و درها را بست .))(252)
در روايـت ابـن اعـثـم آمـده اسـت : هـنـوز ابـن زيـاد اين خطبه را به پايان نرسانده بود كه فـريـادى شـنـيـد. گـفـت : اين چه صدايى است ؟ گتفتند: يا امير، مواظب باشيد كه مسلم بن عقيل همراه همه كسانى كه با او بيعت كرده اند حركت كرده است ! عبيد اللّه از منبر پايين آمد و شتابان وارد كاخ شد و درها را بست .))(253)
در روايـتـى ديـگـر آمـده اسـت : عبيد اللّه پس از شنيدن خبر آمدن مسلم ، به كاخ پناه برد و درها را بست ، مسلم پيش آمد و قصر را در محاصره گرفت . به خدا سوگند اندكى نگذشت كـه مـسـجـد از جمعيّت پر شد، آنان تا شب هنگام به يكديگر مى پيوستند و در نتيجه كار بر عبيد اللّه سخت شد.))(254)
((مـسـلم بـن عـقـيـل ـ رحـمـة اللّه ـ در هـمـيـن هـنـگـام پيشروى به سوى او را آغاز كرد. در اين حـال هـجـده هـزار تن يا بيشتر همراهش ‍ بودند و بزرگان و افراد مسلح در ركابش حضور داشـتـنـد. ايـنـان بـه عـبـيـداللّه زيـاد دشـنـام مـى دادنـد و پـدرش را لعـنـت مـى كردند.))(255)
((مـردم بـا ابـن عـقـيـل بودند و تا شبانگاه تكبير مى گفتند و به يكديگر مى پيوستند و كارشان استوار بود.))(256)
((كـار بـر عـبيد اللّه تنگ شد و مهم ترين كار وى اين بود كه در قصر را محكم چسبيد. در ايـن حـال بـيـش از سـى نـگـهـبـان و بـيـست تن از اشراف مردم و خانواده و دوستانش با وى نبودند.))(257)
اقدام اشراف و دوستدارن ابن زياد
بزرگان كوفه و دوستداران ابن زياد ـ آنهايى كه به دنياى وى چشم دوخته بودند و از خشونتش هراس داشتند ـ پس از شنيدن خبر وضعيتى كه در قصر و اطراف آن براى او پيش آمـده اسـت ، مـخـفـيـانـه به او مى پيوستند تا حضورشان را نزد وى به اثبات برسانند. روايـت تـاريـخـى مـى گـويـد: ((اشـراف مـردم از در مقابل دارالروميين ، به ابن زياد مى پيوستند.))(258)
كار با سنگ و دشنام آغاز شد!
تـنها كارى كه همراهان ابن زياد در قصر، يعنى اشراف دوستدار وى و پاسبانان و خدم و حـشـم انـجـام دادنـد ايـن بـود كـه از بـالاى قصر بر مردم مشرف شوند تا آنها را ببينند. پاسخ جمعيّت به پا خاسته چيزى جز سنگ و دشنام به ابن زياد و پدرش نبود. ((آنها كه بـا ابـن زيـاد در كـاخ بـودنـد، از بـالا جـمـاعت را مى نگريستند و بيم داشتند كه با سنگ بينندشان و ناسزا گويند و عبيد اللّه و پدرش را دشنام دهند.))(259)
سپس تير بود و كلوخ !
دنـيورى گويد: ((عبيداللّه همراه حدود دويست تن از كسانى كه آن روز در مجلس وى حاضر بـودنـد از اشـراف كـوفـه و يـاران و پـاسبانان ، در كاخ پناه گرفتند. آنان بر ديوار قـصر ايستادند و به سوى مردم كلوخ و تير پرتاب مى كردند و آنان را از نزديك شدن به كاخ باز مى داشتند. كار آنان تا شب همين بود!))(260)
آنگاه اقدام هاى بازدارانده آغاز و پرچم هاى دروغين امان برپا شد!
طبرى گويد: ((عبيداللّه كثير بن شهاب بن حصينى حادثى را فرا خواند و فرمان داد كه هـمـراه آن دسـتـه از مـذحـج زيـر فـرمانش ‍ بيرون رود و در كوفه بگردد و مردم را از ابن عـقيل باز دارد و از جنگ بترساند و از كيفر سلطان بر حذر دارد. به محمد بن اشعث فرمان داد تـا بـا كـِنـديـان و حـَضرَموتيان زير فرمانش بيرون رود و براى هر كس از مردم كه نزدش بيايد پرچم امان ببند. به قعقاع بن شورذ هلى ، شبث بن ربعى تميمى ، حجّار بن ابـجـر عجلى ، شمر بن ذى الجوشن عامرى نيز همين فرمان را داد و ديگر بزرگان را نزد خـود نـگـهـداشـت كـه از آنـان كـمـك بـگـريـد. زيـرا شـمـار مـردم هـمـراه وى انـدك بود.))(261)
دستگيرى دو تن از مجاهدان
طـبـرى در ادامـه روايـتش مى نويسد: ((كثير بن شهاب (262) بيرون شد و مردم را پـيـوسـتـه از پـيـوسـتـن بـه ابـن عـقـيـل بـاز مـى داشـت . ابـو مـحـنـف بـه نـقـل از ابن جناب كلبى گويد: كثير يكى از مردان قبيله مكب به نام عبدالاعلى بن يزيد را ديـد كـه سـلاح بـرگـرفـتـه و بـا چـنـد تـن از بـنـى فـتـيـان آهـنـگ ابـن عقيل را دارد. او را گرفت و در كاخ نزد ابن زياد برد و موضوع را گزارش داد.
عبد الاعلى خطاب به ابن زياد گفت : ((آهنگ تو را داشتم .))
گفت : از پيش خود با من وعده نهادى ؟؛ آنگاه دستور به حبس وى داد.
مـحـمـد بـن اشـعـث نـيـز رفـت تـا در نـزديـكـى خـانـه هـاى بـنـى عـمـار ايـسـتـاد. در ايـن حـال عـمـارة بـن صـلحـب از كـه سـلاح پـوشـيـده بـود و آهـنـگ ابـن عـقـيـل داشـت ، آمـد. مـحـمـد او را دسـتـگـيـر كـرد و نـزد ابـن زيـاد فرستاد كه او را به حبس افكند.))(263)
مسلم براى مقابله با ابن اشعث نيروى نظامى مى فرستد!
مـسلم پس از آگاهى بر اقدام دسته هاى ابن زياد به فرماندهى كثير بن شهاب ، محمد بن اشـعـث قـعـقـاع ، شـمـر، شـبـث و حـجّار براى دور كردن مردم از وى و قطع كمك و دستگيرى مـجـاهـدانـى را كـه از نـواحـى كـوفه به وى مى رسيدند نيروى نظامى را به فرماندهى مـجاهد، عبدالرحمن بن شريح شبامى از مسجد اعزام كرد تا ابن اشعث راشكست دهد و به كاخ بـاز گـردانـد، در روايـت طـبـرى آمـده اسـت : ((ابـن عـقـيل عبدالرحمن بن شريح شبامى را از مسجد به سوى محمد بن اشعث فرستاد. وى پس از ديـدن كـثـرت نـيـروهـايى كه به جنگ وى آمده اند آغاز به عقب نشينى كرد ـ وقعقا بن شور ذهـلى بـه مـحـمـد بـن اشـعـث پـيـام داد كـه مـن از عـرار بـه ابـن عـقـيـل رسـيـده ام ـ و مـحـمـد از جايگاهش عقب نشست و از جانب دارالمروميين خود را به ابن زياد رساند.))(264)
گـويـا نـيـروهـاى مـسلم نه تنها مجموعه محمد بن اشعث ، بلكه همه دسته هايى را كه ابن زيـاد بـراى بـر افـراشـتـن پرچم امان و شكست دادن مردم و دستگيرى انقلابيون فرستاده بود، شك