 ياران خود چنين گفت : هركس از شما مى خواهد آماده است بيايد از من پيروى كند, و گرنه آخرين ديدار است .
سپس براى آن ها داستانى قديمى از زمان پيغمبر ((12)) نقل كرده , چنين گفت : وقتى , با عده اى از مسلمانان براى جهاد رفته بوديم .
سپاه اسلام پيروز شد و غنايم بسيارى به دست آمد.
همه شادان وخشنود بودند.
سلمان فارسى ((13)) كه همراه ايشان بود به آنان خبر داد كه به همين زودى ها حسين جنگ مى كند و كشته خواهد شد.
سپس سلمان ياران خود را مخاطب ساخته چنين گفت : اگـر بـه سـرور جـوانـان اهـل بـهـشت رسيديد, از جان فشانى در ركاب او خشنودتر باشيد, تا از غنيمت هايى كه امروز به دستتان رسيده است .
ابن اثير مى گويد: پس از آن كه زهير سخن سلمان فارسى را براى همراهان خود نقل كرد, متوجه خانواده اش گرديد و زن خود را طلاق گفت , مبادا به او گزندى رسد.
آن گاه ملازمت حسين را برگزيد تا با آن حضرت كشته شد.
بـه طـورى كه مورخان نقل مى كنند: حسين از كودكى مى دانسته كه براى او چه چيز مقدر شده است هم چنان كه اين سروش نيز براى خواهرش زينب در هنگام ولادت رخ داد.
آن هـا مـى گويند كه , سلمان فارسى براى تهنيت ولادت زينب حضور على بن ابى طالب شرفياب شـد و على را اندوه ناك ومتفكر يافت .
على از مصيبت هايى كه دخترش در كربلا خواهد ديد سخن گـفت .
آن گاه على شهسوار دلير, صاحب رايت منصورى , ملقب به شير اسلام به گريه درافتاد و بناليد.
آيـا ايـن گـفـتـه هـا, بـه تمامى , از اختراعات راويان و مجعولات داستان سرايان شب است ؟ آيا از افـزوده هـاى ستايش گران وتصورات ناقلان معجزات و كرامات است ؟ آيا اين سخنان از بافته هاى پنداريان و خواب هاى خيال بافان است ؟ چـيـزى اسـت كه مستشرقان به صحتش اطمينان كرده اند و رونالدسون در كتاب عقيده شيعه ولامـنس در كتاب فاطمه ودختران محمد آن را پابرجا شمرده اند.
و اكثر مورخان اسلام در اين كـه ايـن گـفته ها راست و درست است ترديدى ندارند,كمتر فردى از آن ها به يكى از اين خبرها بـه نـظر شك وترديد ننگريسته است .
نه تنها نويسندگان قديم اين مطالب را منزه از ترديد و شك دانـسـته اند, بلكه در نويسندگان امروز كسانى هستند كه ايمانشان به سايه هاى حزن واندوهى كه گهواره زينب را فراگرفته بود, كمتر از پيشينيان نيست .
ايـن نـويسنده مسلمان هندى محمد حاج سالمين است كه در نخستين فصل از كتابش (سيدة زيـنب ) ذكر مى كند كه چگونه اين نوزاد با اشك و آه استقبال شد, سپس مى گذرد و بعد از آن كه مـرويـاتى از آن سروش شوم نقل كرده , پيغمبر بزرگ راتصوير مى كند, كه با دلى سوزان و چشمى اشك بار روى نواده اش خم شده و زينب نو رسيده را مى بوسد, زيرا مى داندچه روزهاى سياهى در پس پرده در انتظار اين كودك است ! سـالـمـيـن سـپـس مـى پـرسد: سوزش دل پيغمبر(ص ) چه اندازه بود وقتى كه از عالم غيب آن كشتارگاه جانگداز را مى ديد كه منتظر نور ديده اش است ؟ و چقدر قلب نازنين و مهربانش لرزيد هنگامى كه در چهره اين كودك شيرين , سرانجام جگر سوز او را بخواند؟ ولـى , انـكـار نـمـى كـنم كه در آن روز چيزى از اين شايعه پخش شده باشد, و امروز پس از آن كه واقـعـيـتى داشته , سايه هايى شده و بر صورتى كه ما نقاشى اش مى كنيم افتاده باشد, به طورى كه رنگ آميزى تاريخ به آن ها زيبا گردد و ترديد نيست كه اين ها سايه هايى هستند كه گهواره نوزاد را درغم و اندوه مى پوشانند و براى او بهترين عواطف غم زدگى ودل سوختگى را بر مى انگيزانند.
مـا مـى تـوانـيم بر اين بيفزاييم كه زهرا در هنگام باردارى چندان خندان و در آسايش نبود, بارها پريشان حالى و اندوه بر اوچيره مى شده و اين ناراحتى و پريشانى از قديم با زهرا بوده است , و كمتر از او جدا مى شده و شايد آغاز آن از مرگ مادرش خديجه باشد و سپس از آن روز كه عايشه به خانه رسـول خـدا قـدم نـهاد و به جاى مادر سفركرده اش نشست ,جايى كه ساليانى دراز به فاطمه , آن دخـتـر بـرگـزيـده و محبوب , اختصاص داشته , اين غم و اندوه با كندى رو به افزايش بوده است .
سـپـس , مـيان اين دختر و زن پدر آن چه كه مانندش در نظاير آن پيدا مى شود رخ مى داده و آن مـطـلبى است كه پس از سال ها عايشه بدان اعتراف كرده است و بعضى از دانشمندان باختر از آن سخن گفته اند.
از آنان بودلى را دركتاب پيامبر و لامنس را در كتاب فاطمه و دختران محمد بـه ياد دارم .
اينان در خانه هاى پيغمبر يك جور دو دستگى تصوركرده اند: يكى دسته عايشه آن زن دل ربـا و ديـگـر دسـته فاطمه آن دختر فضيلت , و دور نيست كه باردارى فاطمه درافزوده شدن رنج هايى كه از دست عايشه مى ديده اثرى بسزا داشته , به ضميمه غم و اندوهى كه در اثر از دست رفتن مادر خويش احساس مى كرده است .
زيـنـب را مى بينيم در فضاى آن خانه شريف دوباله راه مى رود و مورد عنايت مخصوصى از ناحيه جـد بـزرگـوارش اسـت وافراد خانواده او را بسيار دوست مى دارند و با وى مهر مى ورزند, از دور مـى بـيـنـيـم كـه زيـنب دخترى است شيرين , دردامان زهرا, نخستين درس هاى زندگى را فرا مى گيرد.
و پـس از آن كـه از آغوش مادر پاى بيرون مى گذارد, بزرگ ترين آموزگارانى را كه جزيرة العرب پرورش داده مى بيند:جدش رسول خدا(ص ), پدرش شهسوار ميدان و استاد سخن , و دانشمندان و فقهايى از ياران ارجمند پيغمبر.
هـيـچ دخـترى از هم سالان زينب - در آن چه ما مى دانيم - به چنين تربيت عالى كه زينب در آن محيط برجسته و بزرگ ديده , دست نيافته است .
و تمام اين ها چيزى بوده كه زينب را در كودكى دل شاد مى كرده و آماده اش مى ساخته كه ما او را آسوده و خرم ببينيم .
ولى هنوز به جوانى نرسيده بود كه از آن سروش دردناك آگاه شد.
نقل است كـه روزى در جايى كه پدرش مى شنيد به تلاوت قرآن كريم مشغول بود.
به خاطرش رسيد تفسير بـعـضى از آيات را از پدر بپرسد, درحالى كه از هوش سرشار دختربه وجد آمده بود, پس از جواب با حالت تاثر به سخن خود ادامه داد و به روزهاى سياهى كه در آينده در انتظار اين دختراست اشاره كـرد.
تـعجب پدر افزوده گشت , وقتى كه ديد زينب با لحنى جدى و محكم مى گويد: پدر! من اين ها رامى دانم .
مادرم مرا آگاه كرد تابراى فردا آماده ام سازد.
پدر ديگر چيزى نگفت و در خاموشى فرو رفت و قلبش هم چنان از مهر و محبت مى زد و مى تپيد.
خـود را مـى بينم كه سخن را از شيرخوارگى زينب آغاز كرده ام تا سايه هاى پريشانى كه گهواره زيـنـب را فـرا گـرفـتـه بـود نـشان دهم .
اكنون اين سخن را تا چندى كنار گذارده و به دوران كودكى اش روى مى كنم .
زينب را مى نگرم كه با پيش آمدهاى بزرگ روبه رو مى شود و هنوز كودك در سال پنجم از عمر خود است .عنايت حضرت
عالم عادل نبيل ((سيد حسين شوشترى )) رضوان الله تعالى عليه فرمود: روزى به همراه ((حاج سيد على شوشترى )) صاحب كرامات باهره و نيز خاتم المجتهدين ((شيخ مرتضى )) ((اعلى الله مقامهم )) براى زيارت بكربلا مشرف شديم .
من به منزل ميزبان سابق رفتم ، افراد منزل غذايشان را ميل كرده بودند و چيزى هم نداشتند، و چون از آمدن من بى خبر بودند غذايى را براى من نگه نداشته 