زگشتند و او نيز به آنان حمله كرد. ميان او و بـكير بن حمران احمدى دو ضربه ردّ و بدل شد. بكير ضربه اى زد و لب بالاى مسلم را بريد و شمشير از لب پايين و دو دندان پيشين او بيرون آمد. مسلم يك ضربت ناگهانى بـه او نـواخـت و ضـربـت ديـگـرى بـر شانه اش زد كه نزديك بود به شكمش فرو رود. دشـمـنـان كـه ايـن را ديـدنـد از پشت بام خانه بر او مشرف شدند. از آنجا او را سنگباران كـردنـد و دسـتـه هـاى نى را آتش ‍ مى زدند و از بالاى خانهت سرازير مى كردند. مسلم كه چنين ديد، با شمشير آخته ، [وارد كوچه شد و] در راه به آنان حمله برد و با آنها جنگيد!
آنـگـاه محمد بن اشعث به او حمله كرد و گفت : اى جوان ، تو در امانى ؛ خود را به كشتن مده .(305) مسلم به جنگ ادامه داد و اين رجز را مى خواند:
اقسمت لا اءُقتَلُ اِلاّ حُرّاً
وَ اِن رَاءيتُ المَوت شيئاً نُكرا
كُلَّ اْمرى ء يوماً ملاق شرّا
وَ يخلط البارد سُخنا مُرّاً
رُدَّ شُعاع الشمس فاستقرّا
اءخافُ اءنْ اءُكذَبَ اءو اءُغَرّا(306)
سوگند خورده ام كه آزده كشته شوم ، هرچند كه مرگ را چيزى ناپسند بيابم ؛
هر مردى روزى شرّى را ديدار مى كند و سرد را با گرم تلخ در مى آميزد
پرتو خورشيد بازگشت و مستقر شد، من بيم دارم كه به من دروغ بگويند و فريبم دهند.
مـحـمـد ابن اشعث گفت : به تو دروغ نمى گويند و خدعه نمى كنند و فريب نمى دهند! اين مردم عموزادگان تواند و نه كشنده و زننده تو!
سـنـگ هـا مسلم را ناتوان كرد و از پيكار باز ماند. نفس او بريد و پشت را به ديوار خانه تكيه داد.
محمد بن اشعث نزديك شد و گفت : تو در امانى !
گفت : آيا در امانم ؟
گـفـت : آرى . مـردم هـم گفتند: تو در امانى ! به جز عمرو بن عبيداللّه بن عباس سلمى كه گفت : ((من نه سر پيازم و نه ته پياز)) و كناره گرفت .
ابـن عـقـيل گفت : بدانيد كه اگر امانم نمى داديد دست در دست شما نمى گذاشتم ! استرى آوردنـد و او را سـوار كـردنـد. گـرد او را گـرفـتـند و شمشير را از گردنش باز كردند! گويى در اين لحظه از خود نوميد شده بود. چشمانش اشك آلود شد و گفت : اين آغاز نيرنگ است .
محمد بن اشعث گفت : اميدوارم هيچ مشكلى برايت پيش نيايد!
گفت : اين جز يك آرزو و اميد نيست ! امانتان چه شد؟ انّا للّه و انّا اليه راجعون !؛ و گريست . آنـگـاه عـمـرو بـن عـبـيـداللّه بـن عـبـاس ‍ گـفـت : كـسـى كـه در پـى چـيـزى مثل آنچه تو مى جويى بر آيد، وقتى پيش آمدى مانند اين ، پيش آيد نمى گريد!
گـفت : به خدا سوگند من به حال خودم نمى گريم و اندوه من براى كشتن نيست . اگر چه هـرگز در آرزوى هلاك خويش نبوده ام . ليكن براى خاندانم كه به سويم مى آيند گريه مى كنم . من براى حسين و خاندان حسين مى گريم !
سـپـس رو بـه مـحـمـد بـن اشعث كرد و گفت : اى بنده خدا، به خدا سوگند، مى بينم كه از گـرفـتـن امـان بـراى من ناتوان خواهى شد! آيا اميدى به تو هست ؟ آيا مى توانى از نزد خود بردى را از طرف من سوى حسين بفرستى ؟ من يقين دارم كه او و خاندانش يا امروز به سـوى شـمـا بـيـرون شده اند و يا آن كه فردا حركت خواهند كرد. بيتابى اى كه در من مى بينى به اين خاطر است . فرستاده شا بايد بگويد كه مسلم مرا نزد تو فرستاده است و او خـود در دسـت آنـان اسير است ! او آمدن تو را مساوى كشته شدن مى بيند و مى گويد كه بـا خـانـواده ات برگرد، مبادا كوفيان تو را بفريبند. اينان ياران پدرت هستند كه آرزو داشـت بـراى دور شـدن از آنـان بـمـيـرد و يـا كـشـتـه شود! كوفيان به من دروغ گفتند، و دروغگو بى اراده است .
ابـن اشـعث گفت : به خدا چنين مى كنم و به اطلاع ابن زياد مى رسانم كه به تو امان داده ام !(307)
محمد بن اشعث ، ابن عقيل را بر در كاخ برد و اجازه ورود خواست كه به او اجازه داده شد. او خبر ابن عقيل و ضربتى را كه به بكير به وى زده است به اطلاع ابن زياد رساند، و او گفت : دور باد! ابن اشعث ماجراى خود با ابن عقيل و امانى را كه به او داده است باز گفت . عـبـيداللّه گفت : به چه حقّى دادى ؟ مگر تو را فرستاديم كه امانش دهى ؟ ما تو را براى آوردنش فرستاده بودى ؛ و محمد خاموش گشت .
ابـن عـقـيـل بـا لب تـشنه به در كاخ رسيد. در آنجا گروهى نشسته در انتظار اجازه ورود بودند، مثل عمارة بن عقبه بنى ابى معيط، عمرو بن حريث ، مسلم بن عمرو و كثير بن شهاب ... در هـمـيـن حـال كـوزه آبـى كـنـار در گـذاشـتـه شـده بـود. ابـن عقيل گفت : از اين آب به من بنوشانيد.
مـسـلم بـن عـمـرو گـفـت : آيـا مـى بـينى كه چقدر خنك است ؟ به خدا سوگند قطره اى از آن نخواهى نوشيد تا آن كه در جهنّم آب جوشان بنوشى !
ابن عقيل گفت : واى بر تو، كيستى ؟
گـفـت : مـن پـسر كسى هستم كه هنگامى كه تو حق را انكار كردى ، او آن را شناخت و هنگامى كـه تـو نـسـبـت بـه امـام خـويـش خيانت كردى ، نيكخواه وى بود و آنگاه كه تو سركشى و نافرمانى كردى او شنيد و فرمان برد! من مسلم بن عمرو باهلى هستم .
ابـن عـقـيـل گـفـت : مـادرت عزادار باد. چه جفاكار و خشن و سنگدلى ! اى پسر باهله تو به دوزخ و جاودانگى در آتش جهنّم سزاوارترى . سپس به ديوار تكيه داد و نشست .
طبرى نيز گويد: عمرو بن حريث غلام خويش به نام سليمان را فرستاد. او كوزه اى آورد و به مسلم آب داد.
نـيـز نـقل كرده است : عمّارة بن عقبه غلام خويش به نام قيس را فرستاد. او كوزه آبى آورد كـه روى آن دستمالى بود و جامى نيز با آن آورد. سپس جام را پر كرد و به او نوشانيد. هـرچـه مـسـلم آب مـى نـوشـيـد، جام پر از خون مى شد. بار سوم كه جام را پر كرد و مسلم خـواسـت كـه بـنـوشـد، دنـدان هاى پيشين وى در جام افتاد. گفت : الحمدللّه ، اگر روزى من بود، آن را مى نوشيدم .))(308)
روايتى ديگر، درست تر و شورانگيزتر
ابن اعثم كوفى گويد: ((گفت : مسلم با شنيدن صداى سم اسبان و بانگ مردان فهميد كه در طـلب وى آمـده انـد. آن حضرت به سوى اسب خويش شتافت و آن را زين و لجام كرد. زره پـوشـيـد، عـمـامـه بـسـت و شـمـشـيـرش را بـه كـمـر بـسـت . در ايـن حال مردم به او سنگ مى زدند و دسته هاى نى را به آتش مى كشيدند.مـسـلم ـ رحـمـة اللّه ـ تـبـسمى كرد و گفت : اى نفس به سوى مرگ برون شو كه گريز و گـزيـرى از آن نـيـسـت ! سـپـس به زن فرمود: خدايت رحمت كند و پاداش نيك دهد. بدان كه اينها از سوى پسر تو است ! ولى در را بگشا.
گـفـت : زن در را بـاز كـرد و مـسـلم هـمانند شير ژيان به آنان حمله كرد و آن قدر بر آنان شمشير زد كه شمار بسيارى از آنان را كشت .(309)
چون اين خبر به عبيداللّه بن زياد رسيد، نزد محمد بن اشعث فرستاد و گفت : سبحان اللّه ، ايـن بـنـده خـدا، مـا تـو را بـه جـنگ يك تن فرستاديم [و او اين چنين شكافى بزرگ ميان يـارانـت افـكند] محمد بن اشعث به او نوشت : اى امير! آيا نمى دانى كه مرا به جنگ شيرى ژيان و شمشيرى برّان در قبضه قهرمانى شجاع از خاندان بهترين انسان ها فرستاده اى ؟
آنگاه عبيداللّه به او پيام داد: او را امان بده كه جز با دادن امان بر او دست نخواهى يافت !(310)
مـحـمـد بـن اشـعـث بـه سـخـن درآمـد و گـفـت : واى بـر تـو اى پـسـر عقيل خود را به ك