اسق مرا كشت ، جنازه ام را از او بـگـيـرى و بـه خـاك بسپارى . به حسين نيز بنويسى كه نيايد و گرنه آنچه بر سر من آمد بر سر او نيز خواهد آمد!
عمر سعد گفت : يا امير! او چنين و چنان مى گويد.(323)
ابـن زيـاد گـفـت : اى پـسـر عـقـيـل ، آنچه درباره دَيْن ات گفتى ادا كن و در اين باره آنچه خـواهـى انـجـام ده ، ما مانع نمى شويم . اما درباره جنازه ات ، پس از آن كه تو را كشتيم ، اخـتـيـار بـا مـا اسـت ؛ و مـا كـار نـداريـم كـه خـداونـد مـى خـواهـد بـا جـنـازه تـو چـه كند!(324) اما حسين ، اگر نزد ما نيايد ما او را نمى آوريم و اگر آهنگ ما كرد دست از او بر نمى داريم ! ولى اى پسر عقيل مى خواهم بدانم چرا به اين شهر آمدى ؟ و مردم را متفرق و پراكنده ساختى و آنان را به جان يكديگر انداختى ؟
مـسـلم گـفـت : مـن بـراى چـنـين كارى به اين شهر نيامدم . ليكن شما منكر را آشكار ساخته ، مـعروف را پنهان كرده ايد و بدون رضايت مردم بر آنان حكم مى رانيد و آنان را وادار به كارى كه خدا فرمان نداده است مى كنيد و در ميان آنها مانند قيصر و كسرى رفتار مى كنيد. مـا آمـديـم تـا آنـان را امـر بـه مـعـروف و نهى از منكر كنيم و آنها را به كتاب خدا و سنّت پـيـامـبـر دعـوت كـنـيـم . مـا شايسته اين كار بوديم و از هنگام شهادت على بن ابى طالب خـلافـت از آن ما بوده و پيوسته نيز از آن ماست . ليكن آن را به زور از ما گرفتند، زيرا شما نخستين كسانى هستيد كه بر امام هدايت خروج كرديد و ميان مسلمانان تفرقه افكنديد و حـكـومـت را بـه غـصـب گـرفـتـيـد و با صاحبان حكومت با ظلم و تجاوز منازعه كرديد. شما مـصـداق قـول خـداى تـبـارك و تـعـالى هـستيد كه مى فرمايد: ((وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا اَىَّ مـُنْقَلِبٍ يَنْقَلِبُون ))(325)... آنگاه ابن زياد آغاز به دشنام على (ع )، حسن (ع ) و حسين (ع ) كرد!
مـسـلم گـفـت : تـو و پـدرت سـزاوار نـاسزا هستيد. هر طور خواهى قضاوت كن . ما خاندانى هستيم كه گرفتارى به ما سپرده شده است ! [سختى و ناملايمات از ما جدا نمى شود!]
عـبـيداللّه زياد گفت : او را بالاى قصر بريد و گردن بزنيد و سرش را به جسدش ملحق كنيد.(326)
مـسـلم گفت : به خدا سوگند، اى ابن زياد اگر تو از قريش بودى و ميان من و تو رحم يا خويشاوندى اى بود مرا نمى كشتى . ليكن تو پسر پدرت هستى !
سـپـس ابـن زيـاد او را بـه درون كـاخ بـرد و مـردى از اهـل شـام را كه مسلم ضربتى سخت به او زده بود فرا خواند و گفت : مسلم را بگير و به بـالاى قـصـر بـبـر؛ و بـا دسـت خـويـش او را گـردن بـزن تـا درمـان غـم سـيـنـه ات باشد!))(327)
نخستين شهيد نهضت حسينى از بنى هاشم
مـسـلم بـن عـقـيـل را بـه بـالاى قـصـر بـردنـد. او در آن حال تسبيح مى گفت و استغفار مى كرد و مى گفت : خداوندا ميان ما و مردمى كه ما را فريفتند و رهـايـمـان كـردنـد، خـود داورى فـرمـا. او پـيـوسـتـه بـديـن حـال بـود تـا آن كـه وى را بـالاى قـصـر بـردنـد و آن شـامـى آمـد و آن حضرت را گردن زد.))(328)
در روايـت طـبـرى آمـده اسـت : ابـن زيـاد گـفـت : آن كـسـى كـه ابـن عقيل بر سر و شانه اش زده كجاست ؟ چون او را آوردند، عبيداللّه گفت : بالا برو و تو او را گـردن بـزن . او را بـالا بـردنـد و در حـالى كـه تـكـبـير سر مى داد و بر فرشتگان خـداونـد و پـيـامـبـرانـش درود مى فرستاد و مى گفت : پروردگارا ميان ما و مردمى كه ما را فريفتند، به ما دروغ گفتند و ما را خوار كردند داورى فرما. مسلم را به جايى مشرف به بـازار قـصـابان (329) امروز بردند و گردن زدند و پيكرش را در پى سرش ‍ افكندند!))(330)
افتخار به هنگام مرگ
بـكـيـر بن حمران احمدى ، قاتل مسلم ، فرود آمد. ابن زياد گفت : او را كشتى ؟ گفت : بله . گـفـت : هـنـگـامـى كـه او را بـالا مى برديد چه مى گفت ؟ گفت : تكبير و تسبيح مى گفت و استغفار مى كرد. چون او را نزديك آوردم كه بكشم گفت : پروردگارا ميان ما و مردمى كه ما را فـريفتند، به ما دروغ گفتند و ما را خوار كردند و ما را كشتند داورى فرما! گفتم : پيش بـيـا. سـپـاس خـدايـى را كـه قـصاصم را از تو گرفت . آنگاه ضربتى زدم كه كارگر نيفتاد! گفت : اى بنده ! آيا اين جراحتى كه وارد آوردى به جاى خون تو بس نيست ؟!
در اين هنگام ابن زياد گفت : هنگام مرگ نيز گردنفرازى !))(331)
گفت : سپس با زدن ضربت دوم او را كشتم ))(332)
چه بسيار نشانه هاى الهى كه ابن زياد از آنها سر برتافت !
ابـن اعثم كوفى گويد: سپس مرد شامى نزد عبيداللّه آمد، در حالى كه وحشت زده بود! ابن زياد گفت : چه كردى ؟ آيا او را كشتى ؟
گفت : بله ! اما منظره اى ديدم كه بسيار ترسيدم !
ابن زياد گفت : چه ديدى ؟
گـفـت : هـنـگام كشتن وى ، در خويش مردى را ديدم سياه و زشت چهره كه انگشتانش (لبانش ) مى گزيد. از ديدن او چنان ترسى به من دست داد كه هرگز سابقه نداشت .
ابـن زيـاد تـبـسـمـى كـرد و گـفـت : ((شـايـد تـرسـيـده اى ! چـون تـا بـه حال از اين كارها نكرده اى ))(333)
قتل هانى بن عروه (رض )
سـپـس عـبـيـداللّه بـن زيـاد فـرمـان داد هـانـى بـن عـروه را بـيـاورنـد و بـه مـسـلم بـن عـقيل ملحق كنند. محمد بن اشعث گفت : خداوند كار امير را درست گرداند؛ شما از منزلت او در ميان قبيله اش آگاهى . آنان مى دانند كه من و اسماء بن خارج او را نزد تو آورديم . اى امير تـو را بـه خـدا سـوگـنـد او را بـه مـن بـبـخش ، كه من از دشمنى خاندانش بيم دارم . آنان سروران كوفه اند و شمارشان از همه بيشتر است .
ابن زياد او را از اين خواهش باز داشت و فرمان داد هانى را با شانه هاى بسته به بازار چوبداران ببرند.
هانى كه فهميد كشته مى شود، مى گفت : اى مذحج ! اى قبيله ام !
سـپـس دسـتـش را از بـند بيرون آورد و گفت : آيا چيزى نيست كه به وسيله آن از خود دفاع كنم ؟!(334)
اما او را دوباره بستند و بندها را محكم كردند و گفتند: گردنت را بكش !
گفت : نه به خدا، من كسى نيستم كه شما را بر ضد خود يارى دهم .(335)
يـكـى از غـلامان عبيداللّه زياد به نام رشيد(336) با شمشير به (گردن ) او زد كه كارگر نيفتاد.
هانى گفت : بازگشت به سوى خداوند است . خدايا به سوى رحمت و رضوان تو، خداوندا ايـن روز را كـفـّاره گـنـاهـانـم قرار ده ! زيرا كه من نسبت به پسر دختر پيامبر تو تعصب ورزيـدم ))(337) سـپـس رشيد پيش رفت و ضربت ديگرى زد و او را كشت ـ خدايش رحمت كند ـ))(338)
كشاندن شهيدان در كوچه و بازار
آنگاه جلادان ابن زياد اقدام به كشاندن آن دو پيكر مطهر در كوچه و بازار كردند.
طـبـرى نـقـل كـرده اسـت كـه عـبـداللّه بـن سـليـم و مـذرى بـن مـشـمـل ، هـر دو از بـنـى اسـد، از زبـان مـردى از قـبـيـله بـنـى اسـد كـه خـبـر قتل مسلم را آورده بود، به امام حسين (ع ) گزارش دادند كه او پيش از بيرون آمدن از كوفه ديده است كه مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را كشته اند و پايشان را گرفته و در كوچه و بازار مى كشيدند.))(339)
وارونه دار زدن دو شهيد
((سـپـس عـبيداله زياد فرمان داد كه مسلم بن عقيل و هانى بن عروه ـ رحمهما اللّه ـ را وارونه بـه دار كـشـيـدنـد. او در صـدد بـرآمـد، سـرهـاى آن