 دو را نـزد يـزيـد بـن مـعـاويـه بفرستد.))(340)
((پس از به دار كشيده شدن مسلم بن عقيل و هانى بن عروه ، عبداللّه بن زبير اسدى درباره شان چنين سرود:
اذا كنت لا تدرين ما الموت فانظرى
الى هانئ بالسوق و ابن عقيل
الى بطل قد هشّم السيف وجهه
و آخر يهوى من طمار قتيل
تَرى جَسَداً قد غير الموت لونه
و نضحُ دم سال كل مسيل
فتى كان اءحيى من فتاة حيبة
و اءقطع من ذى شفر من صقيل
و اءشجع من ليث بخضّان مُصحرٍ
و اءجرَاءَ مِن ضارِ بِغبة غيل
اصابهما امر الامير فاءصبحا
اءحاديثَ مَن يَسرى بكلّ سبيل
اءيركبُ اءسماء(341) الهماليج آمناً
و قد طلبته مذحجٌ بذخول
تطوف حواليه مُرادٌ و كلّهم
على رقبة من سائل و مسول
فان انتم لم تثاءروا لا خيكم
فكونوا بغايا اءُرضيت بقليل (342)
اگـر نـمـى دانـى مـرگ چـيـسـت بـه هـانـى در بـازار و بـر ابـن عقيل بنگر
بـه قـهـرمـانى كه شمشير صورتش را خرد كرد، آن ديگر هم كشته شده و از بالا انداخته شده
پيكرى را مى بينى كه مرگ رنگش را دگرگون كرده است و خونى را كه در هر سيلگاهى جارى شده است
جـوانـى را مـى بـيـنـى كه از زن جوان شرمگين با حياتر و از شمشير دو سر جلا داده شده برنده تر بود
شجاع تر از شيرى در صحرا و جسورتر از درنده در بيشه شيران
فرمان امير آن دو را گرفتار كرد، چنانكه داستان همه شيروان گشتند
آيـا اسماء آسوده خاطر بر اسب مى نشيند، در صورتى كه طايفه مذحج از او خون هانى را مى خواهند؟
قـبـيله مراد در اطراف او گردش مى كنند، و همگى چشم به راه اويند كه پرسش مى كنند يا پرسيده مى شوند
شـمـا اگـر انتقام خون برادر خويش را نگيريد، پس زنان زناكارى باشيد كه به اندكى راضى گشته اند.

انتقام ابن زياد از ديگر انقلابيون
عبداللّه بن يزيد كلبى
((عـبـيـداللّه زيـاد پس از كشتن مسلم بن عقيل و هانى بن عروه ، عبدالاعلى كلبى كه كثير بن شـهـاب وى را ميان بنى فتيان دستگير كرده بود فرا خواند. چون او را آوردند، گفت : مرا از كار خويش با خبر كن .
گـفـت : خـدايـت اصـلاح كناد، بيرون رفتم تا ببينم مردم چه مى كنند و كثير بن شهاب مرا دستگير كرد.
گفت : بايد سخت سوگند ياد كنى كه سبب بيرون آمدنت همان چيزى كه گفتى بوده است .
او از سوگند خوددارى ورزيد؛ عبيداللّه گفت : او را به ((جبانة السبع )) ببريد و گردن بزنيد... او را بردند و گردن زدند.
عمارة بن صلخب ازدى
عـمـارة بـن صـلخـب ازدى نـيـز بـه قـصـد يـارى دادن به مسلم بيرون رفت . او را نيز نزد عبيداللّه بردند. گفت : از كدام قبيله اى ؟ گفت : اَزد. گفت : او را به سوى قبيله اش ببريد. بردند و در آنجا گردن زدند.))(343)
عبيداللّه بن عمرو بن عزيز كندى (344)
((وى يـكـى از پـهلوانان شجاع كوفه و از ياران اميرالمؤ منين (ع ) بود كه در جنگ هاى آن حـضـرت شـركـت داشـت . او با مسلم بيعت كرد و برايش از مردم بيعت مى گرفت . ابن زياد فرمان داد وى را بكشند.))(345)
وى يـكـى از فرماندهان چهارگانه اى است كه مسلم براى هر كدامشان پرچم بست . مسلم او را فـرمـانـده گـروه كـنـده و ربـيـعـه سـاخـت و گـفـت : بـا سـواران پـيـشاپيش من حركت كن .(346)
فرمانده ، عباس بن جعده جدلى
((او از شـيـعـيـان بـسـيـار مـخـلص بود و با مسلم بيعت كرد؛ و از مردم براى حسين بيعت مى گـرفـت . پـس از آن كـه مـردم از مـسلم دست برداشتند، ابن زياد فرمان داد او را دستگير و زندانى كردند و پس از شهادت مسلم او را به شهادت رساند.))(347)
او كسى است كه مسلم پرچم دسته شهر را براى او بست .(348)
مختار و عبداللّه بن حارث
مـخـتـار و عـبـداللّه بـن حارث بن نوفل همراه با مسلم قيام كردند، مختار با پرچمى سبز و عـبـداللّه در حـالى كـه جـامـه اى سـرخ پـوشـيـده بـود بـا پـرچـمـى سـرخ بـيـرون آمد.(349)
ليـكـن اين دو هنگامى به كوفه آمدند كه كار از كار گذشته ، محاصره به پايان رسيده بود و مسلم و هانى كشته شده بودند.(350) پس از آگاهى بر اين موضوع مختار پـرچمش را بر در خانه عمرو بن حريث فرو برد و گفت : آهنگ دفاع از عمرو را دارم ! به آنـان اشـاره شـده كه زير پرچم امان عمرو بن حريث درآيند و آن دو چنين كردند. ابن حريث نـيز گواهى داد كه آنان با ابن عقيل ارتباطى ندارند! ابن زياد مختار را ناسزا گفت و با چـوبـدسـتى به سر و صورتش زد كه چشم او شكافت و كور شد.(351) سپس آن دو را به زندان افكند، و تا شهادت امام حسين (ع ) آن دو در زندان بودند.(352)

گزارش امنيتى ابن زياد به يزيد
((عـبـيـداللّه زيـاد پـس از كـشـتن مسلم و هانى ، سرهاشان را به وسيله هانى بن اءبى حيه وادعـى و زبـيـر بـن اروج تميمى نزد يزيد بن معاويه فرستاد و به دبير خويش ، عمرو بـن نـافـع ، فـرمـان داد كـه داسـتـان مـسلم و هانى را براى يزيد بنويسد. دبير نامه اى نـوشت و نامه را طول داد ـ و او نخستين كسى بود كه نامه بلند نوشت ـ عبيداللّه آن را ديد ولى نپسنديد و گفت : اين طول دادن و زياده گويى چيست ؟ بنويس :
اما بعد، سپاس خدايى را كه حقّ اميرالمؤ منين را ستاند و رنج دشمنش را خود از او برداشت . بـه عـرض امـيـرالمـؤ مـنـيـن ـ اكـرم اللّه ـ مـى رسـد كـه مـسـلم بـن عـقـيـل بـه خـانه هانى بن عروه مرادى پناه برد. من بر آن در، جاسوس قرار دادم و مردم را براى دسيسه چينى نزد آنها فرستادم در كارشان كنكاش كردم و بدان پى بردم ! خداوند مـرا بـر آن دو پـيروز كرد و آنان را آوردم و گردن زدم . اينك سرهاشان را همراه هانى بن ابـى حـيـّه هـمـْدانـى و زبـيـر بـن اروح تـمـيـمـى فـرسـتـادم . ايـن دو گوش شنوا دارند و فـرمـانـبـردار و خـيـرخواهند. اميرالمؤ منين مى تواند هرچه دوست دارد از آنها بپرسد، زيرا اينان اهل صدق و فهم و پارسايى اند! والسلام )(353)
((يـزيـد در پـاسـخ نـوشـت : تـو هـمـان گونه كه من خواسته ام بوده اى . دور انديشانه عـمـل و دليرانه اقدام كرده اى . با لياقت و كاردانى خويش ، انتظارى را كه از تو داشتم برآوردى و راءى مرا درباره ات به اثبات رساندى . من دو فرستاده تو را فرا خواندم و از آنـان مـحـرمـانـه پـرس و جو كردم و راءى و فضيلتشان را همان طور كه نوشته بودى يـافتم . نسبت به آنها نيكى كن . شنيده ام كه حسين بن على رهسپار عراق گشته است . مكان هـاى ديده بانى [بنا كن ] و نگهبان بگمار! نسبت به مردم مشكوك باش ! آنان را به تهمت بـگـيـر ولى تـنـهـا آنـهـايـى را كـه با تو مى جنگند بكش ! اخبار همه پيشامدها را برايم بنويس . السلام عليك و رحمة اله ))(354)
ابـن شـهـر آشوب نوشته است كه يزيد ملعون آن دو سر شريف را بر يكى از دروازه هاى دمشق آويزان كرد.(355)
يـعـقـوبـى نـقـل مـى كـنـد كـه يـزيـد بـه ابـن زيـاد نـوشـت و او را بـه قتل امام حسين (ع ) فرمان داد: ((حسين (ع ) از مكّه آهنگ عراق كرد. يزيد عبيداللّه زياد را والى كـوفـه گردانيده بود و به او نوشت : شنيده ام كه كوفيان به حسين نوشته اند كه نزد آنـان بـرود و او از مـكّه به سوى آنها رهسپار شده است . از ميان شهرها، شهر تو و از ميان روزگـاران روزگـار تـو، به او مبتلا گشته است . يا او را بكش يا آن كه به نسب خود و به پدرت عُبيد باز م