مى دهيم .)) آن گاه حق كسانى را كه در تنعيم از وى جدا شدند پرداخت و كسانى را كه با وى رفتند عطا داد و جامه پوشاند...))(374)
ليـكـن شـيـخ مفيد داستان كاروان را اين گونه نقل كرده است : رفت تا به تنعيم رسيد. در آنـجا كاروانى را ديد كه از يمن مى آمد؛ و براى بار و بند خود و يارانش چند شتر از آنها كرايه كرد و به شترداران گفت : هركس دوست داشته باشد با ما به عراق بيايد كرايه اش را كـامـل مـى دهـيـم و بـا او خـوشـرفـتـارى مـى كـنـيـم . هـركـس دوسـت داشـته باشد در طـول راه از مـا جـدا شـود، بـه اندازه راهى كه پيموده باشد، به او كرايه مى دهيم . آنگاه گروهى با او رفتند و گروهى از رفتن خوددارى ورزيدند.))(375)
آيا امام كاروان را مصادره كرد؟آقـاى قـرشـى گـويـد: امـام (ع ) بـا مـصـادره كـاروان اجـازه نـداد كـه اموال آن براى سفره هاى شراب و پشتيبانى از ستم و بدرفتارى با مردم خرج شود. پيش از آن نيز امام (ع ) چنين كارى را در دوران معاويه انجام داد.(376) به اعتقاد آيت اله سيد مهدى آل بحرالعلوم اين مطلب درست نيست و مقام امام والاتر از آن است كه چنين كارهايى را انـجـام دهـد.(377) ولى بـه اعـتـقـاد مـا اين كار هيچ مانعى ندارد. امام (ع ) حكومت يـزيـد و مـعـاويـه را غـيـر مـشـروع مـى دانـسـت و مـى ديـد كـه امـوال مـسلمانان در راه فساد اخلاق و نشر بيهودگى و لودگى مصرف مى شود. از اين رو ضرورت داشت آن اموال را مصادره كند. و در راه فقرا و نيازمندان به مصرف برساند. اين كار چه مانع شرعى و يا اجتماعى دارد؟))(378)
سـيـد بـن طاووس در حاشيه داستان اين كاروان گويد: حضرت آن هديه را گرفت چرا كه اداره امور مسلمانان به دست او بود.))(379)
مؤ يد اين قول كه امام هداياى يزيد را تصرف كرد، روايت هاى چندى است كه درباره ورس هايى كه پس از شهادت امام (ع ) از اردوگاه وى غارت شده بحث مى كند.(380)
آيا امام حسين (ع ) در تنعيم با ابن عمر ديدار كرد؟
در خـبـر ديـگـرى از تـاريـخ آمـده اسـت كه امام (ع ) پس از خروج از مكه (381) در تـنـعـيم با ابن عمر ديدار كرد. در امالى شيخ صدوق آمده است : عبداللّه عمر پس از شنيدن خبر بيرون شدن امام (ع ) از مكّه سوار شد و به سرعت پشت سر آن حضرت حركت كرد. در يـكـى از مـنـزلگـاه هـا بـه امـام (ع ) رسـيـد و گـفـت : اى فـرزنـد رسول خدا، آهنگ كجا داريد؟
فرمود: عراق .
گفت : شتاب مكن و به حرم جدّ خويش باز گرد.
امـام حـسـيـن نـپـذيـرفـت و ابـن عـمـر گـفـت : اى ابـا عـبـداللّه ، جـايـى را كـه رسول خدا(ص ) مى بوسيد به من نشان بده .
امام (ع ) ناف خويش را نشان داد. ابن عمر سه بار آن را بوسيد و گفت : اى اباعبداللّه تو را به خدا مى سپارم ؛ كه تو در اين راه كشته مى شوى !))(382)
در برخى منابع آمده است : ابن عمر در دو ميلى مكّه امام را ديد.(383) در ديگرى آمده است : ابن عمر در فاصله دو يا سه شب راه از مدينه امام (ع ) را ديد(384) و گفت : به كجا مى روى ؟
گفت : عراق ! ـ و طومار و نامه با خود داشت ـ
گفت : نزد آنها مرو!
فرمود: اين نامه ها و بيعتشان است .
گـفـت : خـداونـد بـزرگ پـيـامـبـرش را مـيـان انـتـخـاب دنيا و آخرت اختيار داد و او آخرت را بـرگـزيـد و دنـيا را نخواست . شما پاره تن رسول خدا(ص ) هستيد، به خدا سوگند هيچ كـدامـتـان هـرگـز به دنيا نخواهيد رسيد و خداى عزوجلّ آن را باز نگرفت از شما. مگر به خاطر چيزى بهتر، بازگرديد.
حضرت نپذيرفت و گفت : اين نامه ها و بيعتشان است !
گـويـد: ((آنـگـاه ابـن عـمر دست به گردن امام انداخت و گفت : به خدا مى سپارمت اى كشته !))(385)
تا آنجا كه ما جست وجو كرده ايم ، در هيچ يك از منابع تاريخى مكان دقيق اين ديدار مشخّص و تـعـيـيـن نـشده است . مطابق نقل روايت امالى صدوق در اين ديدار در يكى از منزلگاه هاى ميان راه بود و ديگر منابع تاريخى از فاصله دو ميلى مكّه يا فاصله دو يا سه شب راه از مدينه حكايت دارند.
بـلى ، سـمـاوى در بـحث از مسير امام از مكّه به عراق تصريح دارد كه اين ديدار در تنعيم انـجـام شـد. وى مى گويد: بامدادان حركت كرد و هنگامى كه ابن عباس و ابن زبير مانع او گـشـتـنـد بازنگشت . چون بر تنعيم گذشت ابن عمر كه بر سر چاه آب خويش بود، مانع شد ولى او بازنگشت ...))(386)
ولى سـمـاوى بـه مـاءخـذى كـه مـحـل ديـدار را تـعـيـيـن كـرده اشـاره اى نـدارد، شـايـد دليـل اين استنتاج ـ كه ديدار در تنعيم بود ـ فراتر از يك اشاره و دلالت تاريخى است . يا شايد مقصود عبداللّه بن مطيع عددى است ، ولى به اشتباه ابن عمر را به جاى ابن مطيع نـوشـتـه است . زيرا اين ابن مطيع بود كه بر سر چاه آب خود با امام ديدار كرد، نه ابن عمر، واللّه العالم .
منطق ابن عمر
عـبـداللّه عـمـر يـكـى از زبـان هـايـى بـود كـه در خـدمـت امـويـان عـمل مى كرد. او يكى از بوق هاى امويان بود كه پيوسته در سرور مخالفان ، آهنگ خلاف مـى زد و تـلاش مـى كـرد كـه جـبـهـه مـخـالفان بنى اميه را از درون نابود سازد. اين كه بـرخـى مـورخـان وى را يـكـى از سـمـبـل هـاى مـخـالفـت قـلمـداد كـرده انـد سـخـن قابل اعتنايى نيست . زيرا هيچ كجاى زندگى ابن عمر نشان نمى دهد كه وى موضع مخالف و جدّى داشته است . بلكه هر كجا صحنه اى از مبارزه صادقانه بود وى در آنجا غايب بود.
چـنـانـچـه بـه كـنه رفتار عبداللّه عمر دقت شود، روشن مى گردد كه وى از همان آغاز به شـدّت بـه جـريـان نـفـاق كه حزب سلطه آن را رهبرى مى كرد وابسته بود؛ و پيوسته ، حـتـى در دوران رهـبرى معاويه و يزيد، نيز در خدمت اين حزب بود. حقيقت ابن عمر اين است ، حال ممكن است در ظاهر روابط حسنه اى هم با سران مبارزه به طور عام و امام حسين (ع ) به طـور خـاصّ، بـه تـكلّف داشته باشد. معاويه در يك وصيت بى پرده به يزيد حقيقت ابن عـمـر را آشـكـار مى كند و مى گويد: ((امّا ابن عمر با تو است ، پس ‍ ملازم او باش و او را وامگذار.))(387)
در اين ديدار نيز ديده مى شود كه ابن عمر، به طور غير مستقيم از زبان امويان صحبت مى كند. معاويه كه بانى اشاعه تفكر جبرگرايى بود به مردم چنين القا كرد كه حكومت وى بـر مـردم و رفـتـارش بـا آنها قضاى غير قابل تغيير خداوند است و مردم به ناچار بايد تابع اين اراده خداوندى باشند. او همچنين از طريق وُعّاظ السّلاطين ـ مانند ابن عمر ـ در ميان مردم پخش كرد كه خداوند براى خاندان پيامبر(ص ) آخرت را مى خواهد نه دنيا را. به اين مـعـنـا كـه خـداونـد نخواسته است اين برگزيدگان حكومت كنند. از اين رو به خاطر چيزى بهتر، حكومت را از آنان گرفته است .
شگفت اينجا است كه ابن عمر در رواج تلاش خود ـ در راستاى اجراى فرمان امويان ـ براى جـلوگـيـرى امام از ادامه سفر به سوى عراق ، خود را فراموش كرده از ياد مى برد كه او بـا يـكـى از افـراد خـانـدان پاك پيامبر صحبت مى كند ـ كسانى كه آنان با قرآن هستند و قـرآن نـيـز بـا آن هـا اسـت و از آنـهـا جـدا نـمـى شود و از همه مردم به خواست خداوندى در تـشـريـع و تـكـويـن آگاه ترند ـ و به امام (ع ) مى گويد: به خدا سوگند، هيچ كدام از شـمـا هـرگـز به حكومت نخ