له (يعنى حدود 92 كيلومتر) فاصله دارد.))(407)
ديدار بشر بن غالب اسدى (408) با امام (ع )
سـيـد بن طاووس گويد: سپس رفت تا به ذات عرق رسيد. در آنجا با بشر بن غالب كه از عـراق مـى آمـد ديـدار كـد و دربـاره مردم آنجا پرسش كرد و او گفت : من در حالى آنجا را تـرك گـفـتـم كـه دل ها با تو بود و شمشيرها با بنى اميّه ، حضرت فرمود: راست گفت : بـرادر بـنـى اسـد، خـداونـد آنـچـه بـخـواهـد انـجـام مـى دهـد، و آنـچـه اراده كند فرمان مى دهد.))(409)
اشاره
هـم در ديـدار امـام بـا فـرزدق و هم با بشر بن غالب ديده مى شود كه هر دو به امام (ع ) اطلاع مى دهند كه دل هاى كوفيان با او و شمشيرهاشان با بنى اميه است ! اين قضيه پيش از رسـيـدن خـبر قتل مسلم بن عقيل بود نيز ملاحظه مى كنيم كه امام (ع ) هر دو را تاءييد مى كند! اين تاءييد از موثّق ترين دلايل تاريخى است كه امام (ع ) از همان آغاز مى دانست كه كوفيان او را رها كرده خواهند كشت و از همان آغاز مى دانست كه سرنوشت او شهادت است .
درنگ
بـشـر بـن غـالب پس از ديدار با امام (ع ) كجا رفت ؟ و چرا به كاروان حسينى نپيوست ؟! بـه ويـژه ايـن كـه وى روايـاتـى در دعـا، اثـر دوسـتـى اهـل بـيـت ، امـامـت و اخـبـار قـائم و غـيـره را از آن حـضـرت نقل كرده است كه حاكى از اعتقاد وى به محبت اهل بيت مى باشد.
آيـا او در جـدا شـدن از امـام (ع ) و يـارى نـكـردن آن حضرت عذرى داشته است ؟ ما با تتبع قـاصـرمـان ، در ايـن بـاره چـيزى نمى دانيم و مورّخان و رجاليّون نيز در اين باره خاموش اند!
فرزدق ... بار ديگر
بـلاذرى بـه نـقـل از زبـير بن خرّيت گويد: از فرزدق شنيدم كه گفت : با حسين (ع ) كه آهـنـگ كـوفـه داشـت ، در ذات عـرق ديـدار كـردم . او بـه مـن فـرمـود: بـه نـظـر تـو اهـل كـوفـه چـه خـواهند كرد؟ من مجموعه اى از نامه هاشان را به همراه دارم . گفت : مرو كه رهايت مى كنند. تو نزد مردمى مى روى كه دل هاشان با تو است ولى دست هاشان بر ضد تو است . ولى او از من نپذيرفت !))(410)
پـيش از اين درباره محل دقيق ديدار امام با فرزدق بحث كرديم . پذيرفتنى ترين و قوى تـريـن نـظـريـه ايـن اسـت كـه فـرزدق در بـسـتـان بـنى عامر واقع در نزديكى هاى مكّه و اوايـل سرزمين حرم ، با امام (ع ) ديدار كرد. زيرا لازم است كه اين ديدار در روز ترويه و روز خروج امام (ع ) از مكّه و بسيار نزديك شهر بوده باشد، تا فرزدق بتواند مراسم حج را به دقت به جا آورد.
آيا امام (ع ) در ذات عرق با عون بن عبداللّه بن جعده ديدار كرد؟
بـلاذرى گـويـد: ((گـويـنـد: عون بن عبداللّه بن جعفر بن جعده در ذات عرق با حسين (ع ) ديـدار كـرد و نامه پدرش را كه در آن خواستار بازگشت امام (ع ) بود، به ايشان تسليم كرد؛ و خطراتى را كه در پيش راه دارد يادآور شد. ولى امام نپسنديد!))(411)
از اين روايت چنين بر مى آيد كه عون در مكّه بود و رفت تا در ذات عرق به امام (ع ) رسيد؛ و پدرش در اين هنگام در مكّه به سر مى برد. گويا راوى به خطا نام عون بن عبداللّه بن جـعـده را بـه جـاى نـام عـون بـن عـبـداللّه بـن جـعـفـر نـوشـتـه اسـت ! بـه ايـن دلايل :
يـكـم : در تـاريـخ آمـده اسـت كـه عـون و محمد، پسران عبداللّه جعفر بن ابى طالب پس از خروج امام (ع ) از مكّه ، به وى پيوستند.
دوم : نيز در تاريخ آمده است كه بنى جعدة بن هبيره مخزولى در كوفه زندگى مى كردند. آنـهـا از كـسـانى بودند كه پس از شهادت امام حسن (ع ) در خانه سليمان بن صرد خزاعى اجتماع كردند و طى نامه اى به امام حسين (ع )، ضمن تسليت گفتن به ايشان ، عنوان كردند كـه كـوفـيـان نـسـبـت بـه ايـشان حسن نظر دارند و دوستدار آمدن و چشم به راه آن حضرت هستند...(412)
از هـمـه ايـنـهـا گـذشـتـه ، ايـن روايـت را تـنـهـا بـلاذرى نـقـل كـرده اسـت و نـديـديـم كـه مـورخ ديـگـرى نـيـز آن را نقل كرده باشد تا بر كشف رموز و از ميان بردن آشفتگى آن به ما كمك كند.

5 ـ حاجر از بطن الرُمّه
بـه ضـم راء و تـشـديـد مـيم ... درّه اى است مشهور در بلندى نجد. ابن دريد گويد: ((رُمّه دشتى است بزرگ در نجد كه چندين درّه بدان منتهى مى شود))(413) ((الحاجر به جـيـم و راء در لغـت عـرب بـه مـعـنـاى چـيـزى اسـت كـه آب را بـر لب درّه نـگـه مـى دارد...))(414) بـطـن الرمـه : مـنـزلگـاه اهـل بـصـره اسـت هـنـگـام آمـدن بـه مـدينه . اهل كوفه و بصره در آن اجتماع مى كردند و در شمال نجد واقع است ...))(415)
طـبـرى گـويـد: عـبـيداللّه پس از آگاهى بر آمدن حسين از مكّه به سوى كوفه ، حصين بن نـمـير، رئيس شرطه اش را فرستاد تا آن كه در قادسيه فرود آمد و سپاه را ميان قادسيه تا خفّان و ميان قادسيه ، قطقطانه و لعلع سازماندهى كرد. او به مردم گفت : اين حسين است كه آهنگ عراق دارد!))(416)
آنگاه حسين (ع ) پيش رفت تا به حاجر از بطن الرّمه رسيد. از آنجا قيس بن مسهّر صيداوى را به كوفه فرستاد و خطاب به آنان چنين نوشت :
بـسـم اللّه الرحـمـن الرحـيم . از حسين بن على به برادران مؤ من و مسلمانش . سلام عليكم . سـپـاس خـدايـى را كـه جـز او خـدايـى نـيـسـت . امـا بـعـد، مـسـلم بـن عقيل به من نوشته است كه شما حسن نظر داريد و بر يارى ما و طلب حق ما گرد آمده ايد. از خـداونـد مـى خـواهـم كـه كارها را نيك به سامان آرد و شما را بر اين كار پاداشى بزرگ بـخـشد. من در روز سه شنبه هشت روز گذشته از ذى حجّه ، روز ترويه ، از مكّه به سوى شما حركت كردم . چون پيك من نزد شما آمد، آستين ها را بالا زده جديّت به خرج دهيد. من همين چند روزه به سوى شما خواهم آمد. والسلام عليكم و رحمد اللّه و بركاته
قـيـس بـن مـسهّر نامه امام حسين (ع ) را به كوفه برد و چون به قادسيه رسيد، حصين بن نمير او را دستگير كرد و نزد عبيداللّه بن زياد فرستاد. عبيداللّه گفت : بالاى قصر برو و دروغگوى پسر دروغگو را دشنام ده !
قيس بالا رفت و گفت : اى مردم حسين بن على بهترين آفريدگان خدا و پسر فاطمه ، دختر رسـول خدا(ص ) است . او مرا نزد شما فرستاده است . من در حاجر از او جدا شدم . بياييد و او را اجابت كنيد. سپس عبيداللّه بن زياد و پدرش را لعنت كرد و براى على بن ابى طالب طلب مغفرت كرد.
عـبـيـداللّه فـرمـان داد او را از بـالاى قـصـر پايين افكندند. چنين كردند، پاره پاره شد و مرد.))(417)
سـيـد بـن طـاووس گـويـد:... حـسين (ع ) براى سليمان بن صرد خزاعى ، مسيب بن نجبه ، رفاعة بن شدا و گروهى از شيعيان كوفه نامه اى نوشت و آن را به وسيله قيس بن مسهّر صـيـداوى فـرسـتـاد. چـون در آسـتـانه ورود به كوفه قرار گرفت ، حصين بن نمير، از فـرمـانـدهـان عـبيداللّه ، او را بازداشت و بازجويى كرد. قيس نامه را بيرون آورد و پاره كرد. حصين او را نزد عبيداللّه برد، چون در برابر او قرار گرفت ، گفت : كه هستى ؟
گفت : مردى از شيعيان اميرالمؤ منين على بن ابى طالب و پسرش !
گفت : چرا نامه را پاره كردى ؟
گفت : براى اين كه تو ندانى در آن چيست .
گفت : نامه از چه كسى و براى چه كسى است ؟
گفت : از حسين (ع ) به گروهى از كويان كه من نامشان را نمى دانم !
ابـن زيـاد خـشـمـگين شد و گفت : به خد