 و مردم عراق به مـن نـامـه نـوشـتـه نـزد خـود دعـوت كـرده انـد. عـبـداللّه گـفـت : اى فـرزنـد رسول خدا(ص )، خدا را به يادتان مى آورد، مبادا حرمت اسلام شكسته شود! تو را به خدا سوگند درباره حرمت قريش ! تو را به خدا سوگند درباره حرمت عرب ، به خدا سوگند اگر در طلب آنچه در دست بنى اميه است برآيى تو را خواهند كشت . و اگر تو را بكشند پـس از آن هـرگـز از قـتـل هـيـچ كـس بيم نمى كنند. به خدا سوگند اين حرمت اسلام و حرمت قـريـش و عـرب است كه شكسته مى شود! چنين مكن و به كوفه مرو و خود را در معرض جنگ بـنـى امـيـه قـرار مـده . حـسـيـن (ع ) سـخـن او را نـپـذيـرفـت و بـه راه خـويـش ادامـه داد.))(429)
اشاره
عبداللّه بن مطيع يك بار پيش از اين بر سر چاهى كه ميان راه مدينه و مكّه حفر مى كرد با امـام ديـدار كـرد و ايـن دومين ديدار او با امام (ع ) بود.(430) عدوى ((مردى بود از قـريـش كه تمام همّتش رسيدن به عافيت و منفعت شخصى بود و به منزلت قريش و عرب بـيـش از اسـلام اهـمـّيـّت مـى داد. او نـه جـويـاى حـق بـود و نـه اهـل دفـاع و يـارى آن . ادعـاى وى بـراى دوسـتـى اهل بيت نيز با آن كه به منزلت الهى آنان آگاهى داشت ، دروغ بود. دروغ بودن ادعاى وى آنجا روشن مى شود كه به ابن زبير پيوندد و حكومت كوفه را به دست مى گيرد ((و در جـسـت وجـوى شـيـعه بر مى آيد و آنان را مى ترساند.))(431) و براى مقابله با قـيـام مـخـتـار بـا آنـان مـى جـنـگـنـد. او از خـود قـاتـلان امـام حـسـيـن (ع )، امـثـال شـمـر بن زى الجوشن و شبث بن ربعى و ديگران كمك گرفت ! در نخستين خطبه اى كـه در كـوفـه خـوانـد، اعـلام داشـت كـه فـرمـان ابـن زبـيـر مـيـان اهـل كـوفه مطابق سيره عمر بن خطّاب و عثمان بن عفان رفتار مى كند! ولى شوق كوفيان براى سيره على (ع ) و ردّ سريه ديگران او را غافلگير ساخت .))(432)
امـام حـسـين (ع ) نسبت به او و ادّعاهايش شناخت كامل داشت ! ولى با ادب اسلامى عالى خويش بـا او رفـتـار مـى كـرد. حـضرت دعواى دوستى ابن مطيع و اين را كه نمى خواهد امام كشته شـود تكذيب نكرد، ولى از امور مربوط به نهضت جز به قدر لازم چيزى به او نگفت . در ديدار نخست با وى تنها همين اندازه گفت كه به مكّه مى رود و پس از آن همين اندازه گفت كه ((چـون بـه آن شـهـر رسـيـدم ، دربـاره آيـنـده كار خويش استخاره مى كنم .(433) خـداوند هرچه را دوست بدارد مقدّر مى سازد!))(434) ولى در ديدار دوم چون در راه عـراق بـود، نـاگـزيـر بـايـد ظـاهـر عـلّت سـفـر خـود يـعـنـى نـامـه هـاى اهـل كـوفـه را بـاز مى گفت . در هر دوى اين دو ديدار به خوبى ديده مى شود كه امام به مخالفت عدوّى توجّهى نمى كند و بى اعتنا مى گذرد.

6 ـ خزيميّه
((به ضم اول و فتح دوم ، تصغير خزيمه و به گمان من منسوب به خزيمة بن خازم است . خـزيـمـيـه يـكـى از مـنزلگاه هاى حج است پس از ثعلبيه از سوى كوفه و پيش از اجفر واقـع اسـت . گـروهـى گـفـتـه انـد كـه مـيـان آنـجـا تـا ثـعـلبـيـه 32 مـيـل فـاصـله است و گفته شده است : حزيميه به حاء بدون نقطه .))(435) گفته شـده اسـت : خـزيـمـيـه : مـنـسـوب اسـت بـه خـزيـمـة بـن حـازم و پـيـش از زرود واقـع اسـت .))(436)
ابـن اعـثـم كـوفـى گـويـد: ((حسين رفت تا در خزيميه فرود آمد و يك شبانه روز در آنجا مـاند. چون بامداد شد خواهرش ، زينب ـ دختر على ـ نزد حضرت آمد و گفت : آيا چيزى را كه ديشب شنيدم به شما خبر دهم ؟!
حسين (ع ) گفت : چه شنيده اى ؟
گفت : ديشب براى انجام كارى بيرون رفتم و شنيدم كه منادى اى ندا مى داد:
اءلا يا عين فاحتفلى بجهد
و من يبكى على الشهداء بعدى
على قومٍ تسوقهم المنايازينب (س) در سرزمين كربـلا
از هـمـان نـخـسـتـيـن لحـظاتى كه سپاهيان امام حسين عليه السّلام در سرزمين ((طـف )) فرود آمـدنـد، رفـتـه رفته نقش حضرت زينب عليهاالسّلام بيش از پيش ، حسّاس و حساس تر مى شـد. امـام زيـن العابدين عليه السّلام مى فرمايد:((شبى كه فرداى آن ، پدرم شهيد شد، عمّه ام زينب از من پرستارى مى كرد)). (21)
آن طـور كـه از نوشته مورخين برمى آيد، شب عاشورا حضرت زينب كه گهگاهى به خيمه هـا سـركـشـى مـى كـرد، از نـحـوه راز و نـيـازهـاى امام حسين عليه السّلام دريافت كه امام و يارانش به شهادت نزديكند.
امام عليه السّلام به او فرمود:
((يا اختا تعزى بعزاءِ اللّه
فـان سـكـان السـمـاوات يـموتون واهل الارض لايبقون وجميع البرية يهلكون (22)
و ان كل شى ء هالك الاوجهه (به روايتى : الاوجه اللّه )
ابى ، خير منيّ وامّي ، خير منّي واخي ، خير منّي
ولى ولهم ولكل مسلم برسول اللّه اسوة ...)).
يـعـنـى :((خـواهـرم ! تـو بـه وعده هاى الهى ، دلگرم باش ؛ چرا كه ساكنين آسمانها همه فـانـى مـى گـردنـد و اهـل زمـيـن هـمـه مـى ميرند و همه مخلوقات جهان هستى ، راه نيستى مى پـيـمايند و جز خدا، همه چيز نابود مى شود، پدر و مادر و برادرم از من بهتر بودند، من و ايشان و هر مسلمانى بايد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پيروى كنيم )). (23)
اين سخنانِ مقامِشامخ ‌ِامامت ،چنان دروجودمقدس حضرت زينب كبرى عليهاالسّلام كارگر افتاد كـه او را چـون كـوهـى محكم در برابر شدايد ثابت قدم و پابرجا و استوار قرار داد، تا آنـجـا كـه وقـتـى در گـودال قـتلگاه با شمر ستمگر رو به رو مى شود، چنان با متانت و وقار، خردمندانه و شكيبا، رفتار مى كند كه از حوصله بيان و قلم خارج است . آرى ، آرى ، اوسـت كـه مـتـيـن ، صـبـور و بـردبـار، گـلوى بريده برادر را مى بوسد و با شكيبايى زايـدالوصـفـى ، دسـت زيـر پـيـكـر صد چاك برادر برده ، او را قدرى بلند مى كند و در مـنـاجـات بـا خـداى خـويـش عـرض مـى كـنـد:((خـداونـدا! ايـن قـربـانـى را از آل مـحـمـد صـلّى اللّه عـليـه و آله قـبـول كـن ! (اللهـم تقبل منا هذاالقربان ))). (24)
ايـن سـخـن گـهـربار، خود از درجه شناخت و معرفت آن بزرگ زن تاريخ جهان ، حكايت مى كند.
نـمـونـه ديگر از عظمت مقام آن نادره زمان و اسوه صبر و بردبارى و شجاعت ، اين است كه وقـتـى در روز عـاشـورا، آن هـمـه مـصـايـب سـنـگـيـن و شـكـنـنـده را تحمل مى كند، دليرانه فرمانده سپاه دشمن ، ((عمرسعد)) را مورد سرزنش قرار داده و بى هيچ واهمه اى بر او پرخاش مى كند.
((طـبرى )) از قول ((حجاج بن عبداللّه )) نقل مى كند كه :((در ميدان نبرد، نيروهاى پياده از سـمـت راسـت و چـپ بـه امـام حـسين عليه السّلام حمله بردند، او به ميمنه سپاه حمله برد تا پـراكـنـده شـدنـد، بـه مـيـسـره نيز حمله كرد و آنان را هم پراكنده نمود .... به خدا قسم ! هرگز شكسته اى را نديده بودم كه فرزندان و كسان و يارانش ‍ كشته شده باشند و مانند او ، با دلى محكم و استوار و خاطرى آرام و دلير بر پيشروى باشد. به خدا قسم ! پيش از او و پس از او، كسى را همانندش نديدم . وقتى حمله برد، پيادگان از راست و چپ او مانند بـزغـاله هـا فـرار مى كردند. در اين هنگام ، عمرسعد نزديك امام حسين عليه السّلام رسيد، زيـنـب عليهاالسّلام به او گفت :((اى عمر سعد! ابوعبداللّه را مى كشند 