بودند، اتفاقاً پول هم نداشتم كه به وسيله آن از بازار غذايى تهيه كنم .
به آنها چيزى نگفتم و از منزلشان بيرون آمدم ولى گرسنگى مرا اذيت مى كرد، بحرم ((آقا حضرت ابوالفضل (ع ))) مشرف شدم ، بعد از نماز و زيارت جلوى ضريح مطهر رفتم و دستم را داخل شبكه هاى ضريح كردم و عرض حال كردم ، هنوز حرفم تمام نشده بود كه مشاهده كردم از شبكه ضريح مطهر چيزى حركت كرد و پيش من آمد، خوب كه نگاه كردم ديدم يك شامى است كه قيمت آن در آن وقت دو قران و نيم بود، آن را برداشتم و شكر خدا را كردم و از ((حضرت عباس (ع ))) تشكر نمودم .(30)
كيست همانند تو در روزگار؟
كه اش سه امام آمده آموزگار
يافته اى تربيت اى نور عين
از على و از حسن و از حسين
داده خدا روح عبوديّتت
نور سقايت ز طفوليتت
بعد على آن ملكوتى عذار
امر سقايت بتو شد واگذار
بهر سقايت چو تو مُقْبِل شدى
ساقى خاص حرم دل شدى (31)شفاى مرد فلج
عالم جليل القدر دانشمند ارجمند ((حاج شيخ حسن )) كه از نوادگان ((مرحوم آيت الله العظمى صاحب جواهر رضوان الله تعالى عليه )) است از ((حاج منشيد بن سلمان )) كه انسان عارف و بصير و با خدا و مورد اعتماد بود نقل كرد:
مردى از طايفه براجعه به نام ((مخيلف )) پاهايش فلج مى شود و سه سال از ابتلاى او به اين مرض مى گذرد و هر چه معالجه و درمان مى كند اثرى نمى بيند ولى چون از آن عاشقان ((ابى عبدالله الحسين (ع ))) است با اينكه فلج است و پاهايش حركت نمى كند به رفقايش مى گويد: ((زير بال مرا بگيريد و مرا به مجلس عزادارى حضرت سيدالشهداء ببريد.))
مردم هم كمكش مى كردند و او را به حسينيه مى آوردند، چون به سختى مى نشست همه اش به محمد و آل محمد صلوات اللّه عليهم اجمعين متوسل مى شد و آنها را به درگاه حق شفيع قرار مى داد تا خوب شود.
(شيخ خزعل از علماى صاحب نفوذ و معروف خوزستان ، حسينيه اى داشت كه دهه اول محرم در آنجا سوگوارى با عظمتى بر پا ميكرده و در آن شهر رسم بود كه وقتى سخنران يا مداح به ذكر مصيبت مى رسيد مردم مى ايستادند و با لهجه هاى مختلف جواب مى دادند و بعد به سر و سينه مى زدند).
روز هفتم محرم مرسوم بود كه مصيبت ((حضرت ابوالفضل العباس (ع ) )) را مى خواندند، در اين روز زير بغل ((مخيلف )) را گرفتند و كنار منبر نشاندند كه پايش را زير منبر دراز كند.
ذاكر بخواندن شهادت نامه و مصيبت رسيد اهل مجلس از زن و مرد قيام كردند و با نوحه و زارى و عزا به سر و صورت و سينه مى زدند، همينكه جوش و خروش بلند شد و همه گرم عزادارى شده و از خود بى خود شدند، فرياد ((وا عباسا)) بلند شد و گويا در و ديوار مجلس با عزاداران هم ناله بود. كه يك مرتبه ديدند ((مخيلف )) دردمند و فلج ، و زير منبر نشسته ! روى پاهايش ايستاد و ميان سينه زنها آمده و به سر و سينه و صورت مى زند ونوحه سرايى مى كند، و مى گويد: ((من مخيلفم كه آقاحضرت عباس (ع ) مرا شفا داد.))
وقتى كه مردم خرمّشهر اين معجزه و كرامت را از ناحيه ((حضرت اباالفضل (ع ))) ديدند شور و غوغايى بپا شد و تمام عزاداران به سوى ((مخيلف )) هجوم آوردند و لباسهايش را به عنوان تبرك پاره پاره كردند و دست و صورتش را بوسه ميزدند.
آن روز مجلس عزادارى ادامه پيدا كرد، با اينكه بنا بود ظهر اطعام كنند، ولى تا نزديكى هاى شب طول كشيد و همچنان مردم با شور و هيجان و احساسات وصف ناپذير آرامش نداشتند و صداى وا عباسا را با گريه بلند جواب مى دادند.
تا اينكه كم كم جوش و خروش حسينى بحال عادى برگشت و از او سؤ ال كردند: ((چطور شفا پيدا كردى ؟!))
جواب داد: وقتى كه مردم ايستادند و به سر و سينه مى زدند و گريه مى كردند و مى گفتند: واويلا على العباس از خود بى خود شده و حالت خواب و بيدارى به من دست داد، يك وقت ديدم آقايى خوش سيما و نورانى و بلند قامت ، سوار بر اسبِ بلند بالا و درشت اندام به مجلس حاضر شد و پيش ‍ من آمد و فرمود: ((مخيلف چرا بلند نمى شوى با اين مردم همراهى كنى و براى عباس به سر و سينه بزنى ؟))
گفتم : ((آقا جان عليل هستم .))
فرمود: ((برخيز و به سر و سينه بزن .))
گفتم : ((آقا نمى توانم مريضم .))
باز حضرت فرمودند: بلند شو.
گفتم : ((آقاجان پس دستت را بده تا بگيرم و بلند شوم .))
يك وقت صدا زد: ((مگر نمى بينى دست در بدن ندارم .))
گفتم : ((پس چطور بايستم .))
فرمود: ((ركاب اسب مرا بگير و بلند شو.))
دست بركاب گرفتم و از زير منبر بلند شدم ، يك وقت ديدم هيچكس نيست فهميدم ، ((آقا حضرت اباالفضل قمربنى هاشم (ع ) مرا شفا داده است ،)) من هم خودم را ميان جمعيت عزادران انداختم و با آنان به عزادارى پرداختم .(32)
زهى فرزند حيدر كز رشادت
ربود از جملگى گوى سعادت
عيان از دامن ام البنين شد
درخشان كوكب زهد و عبادت
به رضوان غبطه ميورزند بر او
كه دارد افسر فيض و سيادت
به مولايش حسين بن على داشت
ز جان عباس اخلاص و ارادت
ادب را بين كه ماه از بعد خورشيد
تجلّى كرد هنگام ولادت
ولى پيش از برادر، آن علمدار
روان شد سوى ميدان شهادت (33)

ختم اباالفضل (ع ) مرحوم علامّه بزرگوار ((حاج شيخ محمد باقر بيرجندى )) در ((كتاب كبريت الاحمر)) نقل كرده : ن در عالم خواب گوينده اى را ديدم كه مى گفت : ((هر كس با اين عبارت ((عبداللّه اباالفضل دخيلك )) يعنى اى بندخدا اى ابوالفضل دستم به دامنت پناهم بده . متوسل به حضرت اباالفضل العباس (ع ) شود حاجتش برآورده مى شود.
من بارها با اين عبارت ، به ((حضرت عباس ع)) متوسل شده ام و به نتيجه رسيده ام و از راهى كه گمان نمى كردم ، مشكلاتم حل مى شد.
از آن جمله وجهى لازم داشتم و خيلى هم برايم گران بود كه از لئام خلق قرض كنم ، به ((آقا حضرت اباالفضل (ع ))) متوسل شدم بى فاصله يكى از برادران دينى كه از او چنين كارى معهود نبود، بيست تومان براى حقير فرستاد و مهم من ((به بركت توسل به حضرت باب الحوائج اباالفضل العباس ‍ (ع ))) بر طرف شد و نظير آن زياد مشاهده كردم .(34)
منبع جود و عطا مظهر اخلاص و صفا
نور حقّ ماه بنى هاشم و شمع شهدا
ميوه باغ على مير شجاعان عرب
زاده شير خدا خسرو فرخنده نسب
نظر لطف و عنايت ز من اى شاه مپوش
كه مرا جان بهواى تو رسيده است بلب
نكند عاشق كوى تو تمناى بهشت
كز حريمت دل افسرده ما يافت طرب
در ره عشق (رسا) هر كه بمطلوب رسيد
دگر از دامن جانان نكشد دست طلب (35)مصيبت وارده
((مرحوم سيّد محمد ابراهيم قزوينى رضوان الله تعالى عليه )) در صحن ((حضرت ابوالفضل (ع ))) امام جماعت بودند و مرحوم ((شيخ محمد على خراسانى عليه الرحمه )) كه از واعظان بى نظير بود بعد از نماز ايشان منبر مى رفت ، يك شب مرحوم ((واعظ خراسانى )) مصيبت ((حضرت ابوالفضل (ع ))) را مى خواند و از اصابت تير به چشم مقدس آن حضرت يادى مى كند.
مرحوم قزوينى ، كه سخت متأ ثر شده و بسيار گريه كرده بود، به ايشان گفت : چنين مصيبتهاى سخت را كه سند خيلى قوى هم ندارد چرا مى خوانيد؟!
شب در عالم رؤ يا محضر مقدس ((حضرت اباالفضل العباس (ع ))) مشرف ميشود.
((آقا قمر بنى هاشم (ع ))) خطاب به ايشان فرمود:
((سيد ابراهيم ، آيا تو در كربلا بودى كه بدانى روز عاشورا با من چه كردند؟! پس از آنكه دو دستم را از بدن جدا كردند، سپاه دشمن مرا تيرباران نمود، در ا