سلام كرد، گفتم : آقا دكترها جوابم دادند و گفته اند چشمت خوب نمى شود.
آقا فرمودند: ((چهل روز زيارت عاشورا بخوان انشاالله خدا شفايت مى دهد،)) من هم يك نوار زيارت عاشورا گرفتم و هر روز زيارت عاشورا گوش ميدادم و مى خواندم ، يك مقدارى را خوانده بودم كه يك شب يكى از قوم و خويشان به ديدنم آمد و يك دسته گلى آورد من كه نمى ديدم . گفت : آقاى ((زنجانى )) يك دسته گل برايت آورده ام ، چشمهايت نمى بيند، امّا يك دسته گل مى خواهم برايت بخوانم ، گفتم : بفرمائيد، ((حديث شريف كساء)) را خواند، وقتى كه ((حديث كساء)) تمام شد، روضه ((پنج تن (عليهم السلام ))) را خواند و روضه ((پنج تن )) تمام شد، روضه ((حضرت اباالفضل (ع ))) را داشت مى خواند كه حالم بهم خورد. گفتم : ((يا اباالفضل )) و ديگر افتادم و از حال رفتم ، توى بى هوشى كه بودم در آن حالت ديدم پاى صندلى روضه هستم ، همانجا كه گاهى وقت ها پاى منبر ((حاج آقا محمد بهشتى )) مى رفتم ، اما، هيچكس آنجا نبود و من تنها بودم ، يك آقايى آمدند دو تا بال داشتند با بالهايشان مرا بغل كردند بردند يك جاهاى خوب خوب باغها و گلستانها.
از دور يك آتشى را بمن نشان دادند فرمودند: كفار و منافقين دارند توى آتش مى سوزند، اين ها هم مؤ منين و مؤ منات هستند كه در اين بوستان جايشان خوب است مرا همه جا گردانيدند. بعد مرا آوردند پاى صندلى كه بودم . گفتم : آقا خليى خوشحالم كردى ، تمام غصه هايم برطرف شد، بيائيد برويم منزل .
فرمودند: چشم با هم به منزل آمديم ، گفتم : يك مقدار در منزل ما بنشينيد، فرمود: من خيلى كار دارم مى خواهم بروم گفتم : آقا شما را بخدا مى سپارم ، ولى خود را معرفى نفرموديد؟!
فرمود: ((من قمربنى هاشم اباالفضل هستم .))
حضرت رفتند ولى من هى مى گفتم : ((يا اباالفضل ،)) چشمهايم را باز كردم ديدم چشمهايم مى بيند و هنوز هم مى بينم ، پشت ماشين هم مى نشينم ((الحمد للّه اين به بركت حضرت اباالفضل (ع ) است .))(46)
نيست صاحب همّتى در نشأ تين
همقدم عباس را بعد از حسين
در هوا دارى آن شاه الست
جمله را يك دست بود او را دو دست
آن قوى ، پشت خدا بينان به او
و آن مشوش ، حال بى دينان از او
موسى توحيد را هارون عهد
از مريدان ، جمله كاملتر به جهد
طالبان راه حق را بُد دليل
رهنماى جمله بر شاه جليل
مى گرفتى از شط توحيد آب
تشنگان را ميرسانى با شتاب (47)ماده تاريخ
((حضرت حاج آقاى هاشم زاده اصفهانى )) فرمود:
((مرحوم جنانى )) روح پدر ((مرحوم صغير)) را احضار مى كند، ((آقاى صغير)) مى فرمايد: ((از روح پدرم سؤ ال كن كه اين شعرهايى كه من براى خانواده عصمت و طهارت (عليهم السلام ) گفتم ، آيا در عالم برزخ براى شما نتيجه اى داشته يا نه ؟))
روح پدر مرحوم صغير گفته بود: بله بابا. ((يك ماده تاريخ براى حضرت اباالفضل (ع ) گفته بودى كه وقتى به اين عالم آوردند مرا توى تمام اموات سر فراز كردى .))
يك تكه شعر از آن شهرهاى ماده تاريخ كه بر در صحن و حرم ((حضرت قمربنى هاشم اباالفضل العباس (ع ) ))نوشته .(48)
((زد صغير اصفهانى بهر تاريخش رقم
دردها بر درگه ماه بنى هاشم دواست ))
دستى بدامانت زنم اى مهربان ابوالفضل
از مرحمت لطفى نما بر شيعيان ابوالفضل
ما عاشقان كربلائيم اى مه تابان
جوئيم همه راهش ز تو با صد فغان ابوالفضل
دست جدا شد از بدن در راه مقصد ايدوست
آسان كنى هر كار سخت از دست جان ابوالفضل
از چشمه فيضت بسى سيراب گشتند اى عجب
ما هم بدين حسرت دمادم ناتوان ابوالفضل
تا حق خدائى مى كند روشن چراغ دين است
پروانه سان جمعى ز سوزش هر زمان ابوالفضل
نام حسين و كربلا آتش زند بجانم
سوزد اگر ريزم ز غم اشكى بجان ابوالفضل (49)كودكى اندوه ناك

زيـنب از پنج سالگى پا بيرون نگذاشته بود كه جد بزرگوارش از دنيا رفت و جسد پاكش در غرفه عـايـشـه ((14)) به خاك سپرده شد, ولى پس از آن كه مكه را فتح كرد و خانه خدا را از بت ها پاك نمود, و به چشم خود ديد كه قومش با او بيعت كردند, و دسته دسته داخل دين خدا شدند.
و شـايـد زيـنب خردسال در اين مصيبت ناگوار حاضر بوده , و جد بزرگوارش را مى ديده , كه بر تخت چوبينى مى برند تا درخاكش پنهان سازند.
ما با نويسندگان فضايل و مناقب هم قدم نمى شويم , و نمى گوييم كه زينب در اين حادثه شوم به حقيقت اين سفر حتمى دردناك پى برده , و يا آن كه اساس نزاع ميان آن دو دوست همراه - عمر و ابى بكر - را مى دانسته كه اولى فرياد مى زد:محمد نمرده است , به خدا او بر مى گردد هم چنان كه موسى باز گشت .
رفيقش پاسخش مى دهد: و مـا مـحمد الا رسول قدخلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم و من ينقلب عـلى عقبيه فلن يضراللّه شيئا, و سيجزى اللّه الشاكرين , ((15))
محمد نيست مگر پيامبرى كه پيش از او پـيـامبران بوده و درگذشته اند آيا اگر او بميرد و ياكشته شود, شما به عقايد فاسد نياكانتان خـواهـيـد بـرگـشت ؟ و كسى كه به عقيده فاسد پدر و مادريش برگردد به خداى زيانى نخواهد رسانيد, وخداى پاداش سپاس گزاران را خواهد داد.
سپس وقتى مى بيند كه رفيقش به سخن خود اصرار دارد, در ميان انبوه مردم فرياد مى زند: كسى كـه مـحـمد را مى پرستيد,بداند كه محمد مرد, و كسى كه خداى را مى پرستيد, بى گمان خداى زنده است و نخواهد مرد.
آرى نـمى گويم دختر پنج ساله به حقيقت اين نزاع و يا راز آن مرگ پى برد, ولى بدون ترديد اين دخـتر, مناظر حزن و اندوه را به چشم خود ديده و فريادهاى گريه كنندگان و ناله هاى مصيبت زدگان را با گوشش شنيده است .
كـى مـى دانـد, در درون ايـن كـودك خـردسال تيزهوش چه گذشته , وقتى كه در آن پيش آمد جـانـگداز, خاموش و افسرده برجد بزرگوارش مى نگريسته , مى ديده كه آن حضرت آرميده است , ولى جهان گرداگرد او ناله مى كند و آه مى كشد, و ازسوز و گداز در هيجان آمده و موج مى زند و زبانه مى كشد و مى گدازد, گويا فشارهايى نيرومند و شديد آن را درهم مى پيچاند! چه ترس سهمگينى بر قلب خالى اين كودك چيره شده بود, و روان آرام و بى آلايش او را در هراس انداخته بود؟ چـه حـزن و انـدوهـى بـر اين كودك در پنج سالگى روى آورد, كه صداى مرگ را به او شنوانيد و كاروان سفر آخرت را به وى نشان داد؟ مـن تـصـور مـى كـنم زينب را در حالى كه ايستاده و جد بزرگوارش را در بستر مرگ مى نگرد و مـى بـيـنـد كـه سـرش در دامـان عـايـشه ((16)) مى افتد, و وى با آرامى سر را بر بالين مى نهد و جـامه هايش را به رويش مى كشد و چشمانش را مى بندد وپيشانى عزيزش را مى بوسد.
آن گاه به فضاى خانه مى رود كه ناگهان فرياد و ناله از حجره عايشه بلند شده و به خانه هاى پيغمبر پراكنده مى شود و از آن جا به احد و قبا مى رسد.
جسد پاك غسل داده مى شود و به مشك آلوده مى گردد و به سه پارچه كفن مى شود ((17))
سپس به مردم رخصت داده مى شود كه دسته دسته داخل شوند و با عزيزترين سفر كرده خود وداع كنند.
زيـنـب را مـى بـيـنـيم كه مى نگرد, عده اى مشغول كندن گودال عميقى در حجره زوجه اثيره پـيـغـمـبـر هـسـتـنـد, سپس سه تن ازياران جدش مى آيند كه زينب در ميان آن ها پدرش على رامـى شـنـاسـد و بـا آرامـى جـسـد را در گـودال قـبر سرازير