ان حسين عليه السّلام را لعنت مى كنند. زينب چونان پدرش على عليه السّلام سخن مـى گـويـد و كـلامـش بـه قـدرى مـردم را تـهـييج كرده و تحريك نموده كه مستعد انقلابى بـزرگ شـده انـد و زمـيـنـه شـورش ‍ مـهـيـّا شده است ، هرطور هست بايد زينب را ساكت كرد وگرنه لحظاتى ديگر، مردم بر ضد تو و حكومت يزيد بپا خواهند خاست .
عـبـيـداللّه ، سـراسـيـمـه گـفـت : سـر حـسـيـن عـليـه السـّلام را در مـقـابـل زيـنـب قـرار دهيد، باشد كه چون روى برادر راببيند آرام شود. او درست فكر كرده بـود، زيـنـب كـبـرى از عاشورا تا كنون برادر ارجمندش را نديده بود، همينكه ديده او به چهره نورانى برادر در بالاى نيزه افتاد، سكوت اختيار كرد وچنان غرق تماشاى آن شمس تابناك هدايت شد كه به بكلّى رشته كلام را قطع كرد و خطاب به سر مطهر، فرمود:
((اى ماه يكشبه زينب !
چه زود غروب كردى !
هيچ گمان نمى كردم بدين حالت تو را بر بالاى نى مشاهده كنم )).
در ايـنجا طبق نوشته برخى از نگارندگان ، سر زينب كبرى عليهاالسّلام بى اختيار به گوشه محمل خورد، به نحوى كه خون از آن جارى شد. (38)
شايد دليل اينكه وى سر برادر را به ماه يكشبه تشبيه مى كند اين باشد كه همه مردم او را به يكديگر نشان مى دادند. به هرحال ، اين خطبه ناتمام زينب كبرى عليهاالسّلام مردم كـوفـه را مـنـقـلب كـرد و يـك حـركـت فكرى را در آنان ايجاد كرد. اگرچه سربازان ، با ضرب و شتم و تهديد، به پراكنده كردن مردم پرداختند و سعى كردند با عجله ، اسرا را بـه فرماندارى كوفه وارد كنند، ولى به دنبال سكوت حضرت زينب عليهاالسّلام افراد ديـگـرى از اهـل بيت از جمله فاطمه دختر امام حسين عليه السّلام و ام كلثوم ؛ زينب صغرى و حضرت سجاد عليه السّلام نيز سخنرانيهاى مهيّجى ايراد كردند.
فـاطمه دختر امام حسين عليه السّلام كه همسر پسرعموى خود (( حسن بن حسن )) معروف به ((حسن مثنى )) بود (39) و تاريخ ، او را به نام عالمه اى زاهده و پرهيزگار، يـاد كـرده اسـت ، در خـطبه خويش چنين فرمود:((بعد از حمد بى پايان و ثناى بى حد بر ذات بـارى و شـهـادت بر وحدانيت خداوند تبارك و تعالى و شهادت بر اينكه محمد صلّى اللّه عـليه و آله بنده و فرستاده خداست ، درود بر محمد صلّى اللّه عليه و آله و خاندانش باد و شهادت مى دهم كه فرزند پيامبر خدا، بى هيچ جرم و گناهى با لب تشنه در كنار فرات ، سر بريده شد. خداوندا! به تو پناه مى آورم از اينكه بر تو دروغى ببندم و يا اينكه به تو خلافى عرض كنم )). (40)
وى بعد از مناجاتى با خداى خويش ، خطاب به مردم كوفه چنين فرمود:
((اما بعد: اى مردم كوفه ! اى نيرنگبازان فريبكار! بدانيد كه خداوند تبارك و تعالى ما را به وسيله شما و شما را به وسيله ما مورد آزمايش قرار داد، آزمايش ما نيكو بود، خداوند ما را مورد لطف خود قرار داد، ولى شما مخزن علم و حكمت و حجت خدا در زمين را به ناحق شهيد كـرديـد. خـداوند بزرگ به وسيله پيامبرش محمد صلّى اللّه عليه و آله خاندان ما را مورد لطف خويش قرار داد و بر بسيارى از خلق خويش برترى داد،ولى شما مردم ناسپاس ،ما را تـكـذيـب كـرديـد و كـافـرشـديـد و خـون مـا را بـه نـاحـق ريـخـتـيـدو اموال ما را به غارت برديد.پنداريدكه ماازاولادغيرمسلمان بوديم .
شما جدم على عليه السّلام را چندى پيش شهيد كرديد و ديروز پدرم حسين عليه السّلام را شهيد نموديد، اكنون خون ما از دستهاى شما جارى است و اين به جهت كينه ديرينه اى بود كه از ما به دل داشتيد، حال چشمتان روشن و دلتان شاد شد. شما بر خداوند مكر ورزيديد ولى خداوند از بهترين مكّاران است . خداوند شما را به كيفر خواهد رسانيد، منتظر عذاب خدا باشيد. خداوند شما را به جان يكديگر خواهد انداخت به واسطه اينكه خون ما را ريختيد و اموال ما را به يغما برديد.
تـاءسـف خـوردن بـر آنـچه از شما فوت شد بى ثمر است و شادمانى شما نيز بر آنچه پـيـش آمـد بى حاصل است . خداوند هيچ خرامان فخر كننده اى را دوست نمى دارد. دستهايتان بريده باد! منتظر عذاب خدا باشيد. در اين دنيا بجان هم خواهيد افتاد و در عذاب آخرت نيز جاويدان خواهيد بود لعنت خدا بر ستمگران باد! اى مردم كوفه ! واى بر شما! آيا دانستيد كـه بـا كـدام دسـت مـا را زديـد و بـا كـدامـيـن پـا بـه سـوى مـا آمـديـد و چـگـونـه بـه قـتـال مـا شـتـافـتيد؟! به خدا سوگند! كه دلى بى رحم و جگرى سخت داريد، خداوند بر دل و گوش و چشم شما مهر نهاده و شيطان ، اعمال زشت شما را در نظرتان زيبا جلوه داده و بر چشم شما پرده كشيده است و راه هدايت را تشخيص نمى دهيد.
اى اهـل كـوفه ! دست شما بريده باد! چقدر خون خاندان رسالت به گردن شماست ! شما چـه نـيـرنـگـهـا كـه نـسبت به برادر پيامبر على بن ابيطالب ، جدم و فرزندان و خاندان طاهرين وى ـ كه اخيار و نيكانند ـ انجام داديد)). (41)
سـخـنـان دخـتـر حـسـيـن عـليـه السـّلام هـمـچنان ادامه داشت كه كوفيان گفتند: اى دختر پسر پـيـغمبر! بس است كه دل ما را سوزاندى و آتش بر نهاد ما زدى . در اين هنگام ، ((ام كلثوم )) زينب صغرى رشته سخن را به دست گرفت و گفت :
((زشـت بـاد روى شـمـا! چـرا حـسـيـن را يـارى نـكـرديـد و او را شـهـيـد نـمـوديـد؟! چـرا امـوال ما را غارت كرديد و ما را اسير نموديد؟! چرا خونهاى پاك را به زمين ريختيد؟! شما بسيار بى رحم هستيد، كسى را كشتيد كه بعد از پيغمبر، بهترين مردان روزگار بود)).
در پـايـان سـخـن ، زيـنـب صـغـرى عـليـهـاالسـّلام بـه خـوانـدن ابـيـاتـى توسل جست و مردم زار زار مى گريستند (42) كه ناگهان حضرت سجاد عليه السّلام خطاب به مردم فرمود: ساكت شويد، بلافاصله سكوت ، همه جا را فرا گرفت و حضرت چنين آغاز سخن كرد:
((سـپـاس خداى را و درود بر پيامبر و خاندانش باد! اى مردم كوفه ! هركس مرا مى شناسد كـه مـى شـنـاسـد و هـر كـس كـه مـرا نـمى شناسد بداند كه من ((على بن حسين بن على بن ابيطالبم )) من پسر همان كسى هستم كه در كنار فرات بى هيچ جرمى و جنايتى سرش را بـريـدنـد و امـوالش را غـارت كـردند و زن و فرزندش را اسير نمودند. من پسر آن كسى هستم كه با شكنجه شهيد شد و اين افتخار ما را كافى است .
اى مـردم ! شـمـا را بـه خـدا سوگند! مگر اين شما نبوديد كه به پدرم نامه نوشتيد و از روى مـكـر و نـيرنگ با وى پيمان بستيد و سپس او را كشتيد. مرگ بر شما باد كه توشه بدى براى آخرت خود فراهم آورده ايد!
با كدامين ديده به پيامبر خدا خواهيد نگريست ؟ اگر به شما بگويد كه شما فرزند مرا كشتيد و حرمتم را نگاه نداشتيد و امت من نيستيد)).
سـخـن حـضرت كه بدينجا رسيد، كوفيان با صداى بلند به گريه پرداختند. آن جناب فـرمـود:((خـداونـد بـيـامـرزد كسى را كه اندرز و سفارش مرا در مورد خداوند و پيامبرش و خـانـدان پـيـامـبـر او قـبـول كـند؛ زيرا ما روشمان روش پيامبر است ))، كه ناگاه كوفيان فرياد كشيدند ما همه با تو هستيم .
ولى در پـاسـخ آنـان حـضـرت سـجـاد عـليـه السـّلام فـرمـود:((هيهات ! هيهات ! اى مكاران نيرنگباز پرفريب ! آيا مى خواهيد ب