ْفُذُها بَصَرَهُ ، وَيَعْلَمُ اَنَّ الدّارَ وَراءَها ، فَالْبَصيرُ مِنْها شاخِصٌ ، وَالاَْعْمى اِلَيْها شاخِصٌ ، وَالْبَصيرُ مِنْها مُتِزَوِّدٌ ، وَالاَْعْمى لَها مُتِزَوِّدٌ

و غير اين نيست كه دنيا « مجموعه امور مادى و ظاهرى » ديدگاه نهايى انسان كوردل است ، او « از ديدن غير دنيا محجور ، و » بعد از آن و بالاتر از آن را نمى بيند ، ولى انسان بينا و بابصيرت « و آن كه دلش بنور معرفت روشن است » ، نگاهش از دنيا به باطن و اعماق آن نفوذ نموده ، « و بعد از اين امور مادى بالاتر و برتر از آن را مى بيند » و ميداند كه آرامگاه و قرارگاه ابدى در وراى اين جهان است ، پس بينا از دنيا به آخرت سفر مى كند و نابينا به سوى دنياى محض در حركت است ، و بينا « براى حيات ابد » از دنيا توشه بر مى گيرد ، و نابينا براى دنياى فانى و زودگذر توشه فراهم مى نمايد .

وجود آدمى با آن همه استعدادها و عظمت ها كه در امتداد تاريخ از خود نشان داده ، و اديان الهى آن ها را اثبات ، و حكما و دانشمندان آن ها را توضيح داده اند ، نمى تواند سر از اين خاكدان بيرون بياورد ، و مقدارى از مواد پاكيزه طبيعت را به مدفوع تبديل نموده ، و مقدارى البسه بپوشد و معادن و سرمايه هاى زمين را مستهلك بسازد ، و لحظاتى بخندد و لحظاتى بگريد ، و ساعت هايى شادان و ساعت هاى ديگر اندوهگين گردد ، روزى پيروز و روزى ديگر با شكست مواجه شود ، و سپس يك يا چند عدد مانند خود ، موجوداتى بى هدف را روى اين كره خاكى براى كشتن و كشته شدن و بردگى به هوا و لذّت رها كند ، و سپس اعضاى كالبد بدن خود را با آن همه استعدادها و امكانات بدون بهره بردارى از آن ها به عالم طبيعت كه از آن گرفته بود ، به خود همين عالم تحويل بدهد و برود ! !

با اين تفاوت كه موقع سر بر آوردن از عالم طبيعت به وسيله فعّاليت هاى مثبت و شكوفايى قوانين هستى وارد عرصه زندگى مى شود ، و موقع رفتن ، همه اجزاى موجوديت خود را بدون اختيار و دو دستى تقديم مار و مور و ساير حشرات زمينى مى نمايد ، و در بعضى جوامع همان اجزا را طعمه آتش مى نمايند كه به خطاى وجود خود پى ببرد ، بعد از اين هرگز به فكر شكوفايى وجودى نيفتد ، نه ! هرگز حقيقت چنين نيست كه كامل به حركت بيفتد و در پايان كار ، در بدترين سراشيب پستى ها سقوط كند !

ولى زمينيان چنين تصوّر نابجا و خطرناكى دارند كه بر مبناى آن تصوّر ، زندگى مى كنند و سپس به اسفل سافلين سرنگون مى شوند .

اما آسمانيان كه از بينايى و خرد بهره مندند ، از واقعيات اين دنيا وسايلى براى پرواز به رشد و كمال خود اتّخاذ مى كنند ، و مطلوب ترين و محبوب ترين واقعيات دنيا را بهترين وسيله براى پرواز تلقّى مى نمايند .

زمينيان ، خودبين و آسمانيان ، خدابين هستند .

مادّيگران جز شكم و شهوات نمى بينند و ملكوتيان غير حقّ مشاهده نمى نمايند .

زمينيان فقط در جستجوى عناصر مادّى هستند ، و عرشيان در تعقيب رضاى دوست .

كوردلان ، فداى ابزار مادّى مى گردند ، و فرشته خويان ، فانى در حضرت يار .

زمينيان ، مرده متحرّك و منبع رذايل و خباثت ، و آسمانيان ، زنده و جاويد و آيينه اسما و صفات حقّند .

آسمانيان ، آزاد از هوا و هوس ، و زمينيان اسير اميال و شهوتند .

عرشيان فرش نشين با تمام وجودشان سراينده حقيقت ، و زمينيان كوردل ، زمزمه كنندگان وَهم و خيالند .

آسمانيان ، خانه تن را با كار و كوشش در راه خدا و جهاد فى سبيل اللّه و عمل صالح به ويرانى مى برند ، تا كاشانه دل ، آباد شود و مرغ ملكوتى روح از اين قفس خاكى به كوى محبوب به پرواز آيد ; چنان چه حسين (عليه السلام)و ياران باوفايش به تمام معنى اين راه را طى كردند و در ساعات عرشى عاشورا ، آيينه تن شكستند تا جز محبوب ، احدى در ميانه نماند .

حكيم الهى قمشه اى در اين زمينه بر اساس معارف اسلامى به صورت نظم از آخرين لحظات پيشواى عاشقان خبر مى دهد :
اى دل و دلدار و دل آراى من 	  	بر رخ تو چشم تماشاى من
در رهت اى شاهد زيباى من 	  	شمع صفت سوخت سراپاى من
اى سر من در هوس روى تو 	  	بر سر نى رهسپر كوى تو
گر أرِنِى گوى به طور آمدم 	  	خواستيم تا به حضور آمدم
بِاللّه اگر تشنه ام آبم تويى 	  	بحر من و موج و حبابم تويى
تشنه به معراج شهود آمدم 	  	بر لب درياى وجود آمدم
آينه بشكست و رخ يار ماند 	  	اى عجب اين دل شد و دلدار ماند
نقش بشد جلوه نقّاش شد 	  	سرّ هُوَ اللّه ز من فاش شد

آرى ، اين هفتاد و دو نفر صبغه حقّ به خود زدند و عاقبت ، حقّ شدند ، خانه گِل بگذاشتند و صاحب دل شدند ، بر مرگ خنديدند و حيات جاويد يافتند .

حجاب نفس به يك سو زدند و در نتيجه صاحب نفس مطمئنّه و راضيه و مرضيه شدند ; زيرا وقتى هواهاى نفسانى در كار نباشد طغيان معنا ندارد ، وقتى حجاب اميال و غرايز بى در و پيكر نفسانى در صحنه نباشد ديدن غير حقّ در كار نخواهد بود ، زمانى كه حكومت نفس در ميان نباشد از بندگى شكم و شهوت اثرى نخواهد بود .

عاشقان كوى دوست از بدن و شكم و شهوت و كسب و كار و زن و فرزند برخوردار بودند ، ولى برخورد آنان با آن همه امور ، برخوردى صد در صد الهى ، اخلاقى ، عرشى و ملكوتى بود .

آنان ، از اين مجموعه براى تأمين قدرت و قوّت ، جهت سلوك الى اللّه و پرواز به كوى محبوب استفاده مى كردند .

آنان ، دچار حجاب منيّت ، و پرده غرور ، و گرفتار وساوس و هواجس نفس ، و اسير بند شيطان و شيطنت نبودند . و خلاصه از هرچه دشمنان حقّ به آن آلوده بودند ، پاك و داراى باطنى روشن و ضميرى منوّر و وجودشان براى همه جهانيان اسوه حسنه و سرمشق الهى بود .

اين بود منش حسين (عليه السلام) و ياران او ، و آن بود كيش يزيد و متابعان بدبخت و سيه روز او .

بياييم به اخلاق و عمل حسين (عليه السلام) و ياران باوفايش آراسته شويم ، و از روش دشمنان حسين (عليه السلام) ، تا جان در بدن داريم بپرهيزيم ، كه حسين (عليه السلام)منبع تمام حسنات و فيوضات و بركات ، و يزيد انبان تمام خبائث و رذايل و پستى هاست .

به اين حقيقت غير قابل ترديد توجّه كنيد كه : آراستن وجود به اخلاق حسين (عليه السلام)و يارانش كارى است صد در صد شدنى ، و به دور نگاه داشتن عرصه گاه حيات از رنگ يزيد ، امرى است قابل تحقق ، كه سستى در آراستن و تنبلى در پيراستن ابداً در پيشگاه حقّ به عنوان عذر ، قابل قبول نيست .

ما پس از حادثه باعظمت كربلا ، چهره هاى زيادى را مى توانيم پى بگيريم كه در رفتار و كردار ، اخلاق و پندار و عمل و اطوار ، دنباله رو كاروان نورشدند ، و اين انقلاب حال و احوال ، معلول همّت بلند و اراده والاى آنان بود . و عدّه زيادى را خبر داريم كه به دنبال تاريكى و ظلمت رفتند و عمله ظلم و ستم ، و خادم شهوات يزيد زمان خود شدند ، و اين از جهل و غرور و سستى آنان نسبت به حقّ و ضعف اراده ايشان در جهت حقيقت بود .

حضرت حسين (عليه السلام) اعلام فرمود كه : در همه شؤون حيات من ، براى شما سرمشق هست . اين مردمان هر دوره اند كه بايد با بكارگيرى استعدادهاى خدادادى ، حيات و زندگى خود را با حيات الهى و عرشى و آسمانى حسين (عليه السلام)هماهنگ كنن