طفه و پر از حماسه ، پر از رشادت و پر از تسليت ، با لطافت مى جوشد و مانند آب روان ، درياوار در بستر تاريخ روى هم مى غلطد »(19) و پايان هم نمى پذيرد ، اگر اين معناى بى نهايت بزرگ نيست پس معناى بى نهايت بزرگ چيست ؟

از بنيه اين شاخصان اصالت ، و درياى كرامت ، و حريم عظمت ، آزادى ضبط نفس ، حكومت بر نفس ، شجاعت ، قانون ، محبّت ، صلابت ، لطف و دلسوزى ، قهرمانى و رزم آورى ، خوددارى و خود نباختن در منطقه قدرت امويان آلوده و بد طينت ، و خود باختن در برابر حضرت حسين (عليه السلام)مرد حقيقت و فضيلت به حد كامل و سرشار توأماً بيرون مى ريزد .

اين همه حقايق در دنياى روان و جان اين غيرتمندان نشان دهنده اين واقعيّت قطعى است كه : اينان در خوبى و وفادارى نمونه ندارند ، و در مرحله ايمان و اخلاق و شخصيّت و عظمت و شرافت و عشق و محبّت ، بى نهايت بزرگند . و آنان كه قدر اين ملكوتيان با رفعت را نشناختند ، و در برابر آن رجال الهى چون سگ ها به پارس كردن پرداختند ، و دست به قتل آنان زدند ، و حرم عصمت آنان را به اسارت بردند ، و براى ارضاى هواى نفس يزيد و ابن زياد خود را به شيطان فروختند ، بى شك و ترديد بى نهايت كوچكند .

اينان ، اعتبار و شخصيت از كسى وام نگرفتند ، و با بستن خود به ديگرى كسب مقام نكردند ، بلكه در سايه قرآن و اهل بيت (عليهم السلام) از تشخيص صحيح برخوردار شدند ، و به راه و چاه ، بصيرت پيدا كردند ، و حقّ و باطل را از هم باز شناختند ، و با قوّه اراده و نيروى همّت به ميدان آوردند ، و تشخيص بر حقّ خود را ملاك حركت و عمل قرار دادند ، و در آن طوفان سهمگين فكرى و اجتماعى و سياسى ـ كه پسر هند جگر خوار و عمرو عاص حيله گر و دين فروختگان پست فطرت بر جامعه تحميل كرده بودند ـ به راه درست و صراط صحيح رفتند ، و از وجود حضرت حسين (عليه السلام)قدردانى كرده پروانهوار به دور شمع وجودش گرد آمدند ، و جان را در راه خدا به محضر الهى و عرشى او هديه كردند ، و كلاسى ابدى براى درس گيرى جن و انس با شهادت و فداكارى خود برپا نمودند .

پيامبر عزيز (صلى الله عليه وآله) ، به شهيدان كوى جگر گوشه اش حضرت حسين (عليه السلام)مى بالد آنجا كه مى فرمايد :

يَرْتَحِلُ اِلى اَرْض مَقْتَلِهِ وَمَصْرَعِهِ اَرْضُ كَرْب وَبَلاء تَنْصُرُهُ عِصابَةٌ مِنَ الْمُسْلِمينَ ، اُولئِكَ سادَةٌ شُهَداءِ اُمَّتى يَوْمَ الْقِيامَةِ

حسين من پس از آوارگى به سرزمين قتلگاه و آرامگاه خود زمين كربلا كوچ مى كند . در آنجا گروهى فداكار از غيرتمندان مسلمين به او يارى مى دهند ، اينان به روز قيامت سروران شهداى امّت من هستند .

ملاحظه مى كنيد كه : رسول باعظمت اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) اينان را مافوق همه شهيدان قلمداد كرده است ، شهيدانى كه خود مافوق همه امّتند ; چرا كه خيرى بالاتر از شهادت نيست ، و شهيدان كوى اسلام از تمام مؤمنان و مسلمانان برترند ، و شهداى كربلا از همه شهيدان بالاتر و بهترند ، و معناى بى نهايت بزرگ جز اين نيست .شهيدان منحصر

اهل منطق و اصول مى گويند : تعريف بايد جامع افراد و مانع اغيار باشد وگرنه تعريف ناقص است و نمى تواند هويت تعريف شده را آن چنان كه هست نشان دهد .

تعريف جامع و مانع نسبت به شهيدان كوى حسين اين است كه : اگر هر كدام از آنان را از جايگاه مخصوص خود برداريم ، در تمام عالم هستى كسى را نمى يابيم كه جاى او بگذاريم .

اينان هر يك در موضع خاص خود منحصر بفردند ، فرد ديگرى در بستر تاريخ همانندشان نيست تا در شخصيت و كرامت جايگزين آنان شود .

عباس ، زهير ، حبيب ، مسلم ، برير ، حرّ ، سعيد ، و . . . هر يك منحصر به فردند . خليفه و جانشين و مثل و مانند ندارند ، و شبه و نظير براى آنان پيدا نمى شود .

اين معنى را عموم مسلمانان از قرائت سوره توحيد در نمازهاى واجب و مستحب درباره حضرت حقّ يافته اند كه : ( وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً اَحَدٌ ) .

براى حضرت حقّ كفوى نيست و شبيه و مانندى نمى باشد . احدى از موجودات هستى را در برابر او شأنى نيست تا چه رسد كه شبيه او يا به جاى او باشند .

ياران باوفا و نيكوكار حضرت حسين (عليه السلام) ، كه صبغه الهى دارند گويى همين معنا را ـ بى كفو بودن ـ از محبوبشان ، در آسمان وجود خود طلوع داده اند ، تا جايى كه مولاى عالِم و آگاه و بابصيرتشان در حقّ آنان فرمود :

فَاِنّى لا أَعْلَمُ اَصْحاباً اَوْفى وَلا خَيْراً مِنْ اَصْحابى

لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىْء
)را از افق وجود خود ظاهر كردند ، تا به همه انسان ها بفهمانند كه : استعداد و نيرو و قدرت و قوّت آدمى در حدى است كه مى تواند در معرفت و بينش و اخلاق و عمل و ايمان و فضيلت بى شبه و مثل گردد !

بر كمى عدّه آنان باكى نيست كه هر كدامشان جهانى بى نهايت ، و عظمتى بى مثل و مانند بودند .

آنان ، در ابتداى تكوّن وجودشان در رحم مادر ، يك نقطه جوهرى بيش نبودند ، ولى با تغذيه پاك از منبع پاك ، به خصوص تغذيه معنوى بعد از ولادتشان از عرصه گاه نبوت و قرآن و امامت ، تبديل به شجره طيّبه تنومندى شدند كه :

. . أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّماءِ * تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِين . .

ريشه اش استوار و پابرجا و شاخه اش در آسمان است * ميوه اش را به اجازه پروردگارش در هر زمانى مى دهد .

آنان ، در راه آيين از كشته شدن نهراسيدند و براى نيل به شرف ، از رنج سفر باك نكردند .

آنان ، از تساهل و تغافل و آسايش و تنعّم و نكبت اخلاق و عمل مى ترسيدند !

دشمنان تيره بختشان ، هر يك در برابر خود هزاران جايگزين از درّندگان و وحشيان و ديوان و ددان داشتند ; زيرا از هر گروهى از موجودات پست و خشن و درّنده و هار ، نمونه اى يا نمونه هايى در وجود خود جمع كرده بودند .

آنان ، مصداق اين آيه بودند :

. . . لَهُمْ قُلُوبٌ لاَ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَ يَسْمَعُونَ بِهَا أُولئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ

آنان را دل هايى است كه به وسيله آن] معارف الهى را [ در نمى يابند ، و چشمانى است كه توسط آن]حقايق و نشانه هاى حق را [ نمى بينند ، و گوش هايى است كه به وسيله آن] سخن خدا و پيامبران را [نمى شنوند ، آنان مانند چهارپايانند بلكه گمراه ترند ; اينانند كه بى خبر و غافل] ازمعارف و آيات خداى [اند .

آنان ، قلب را از خدا خالى كردند ، و به جاى آن ، يزيد ـ فرزند زن نصرانيّه بيابانگرد ـ را گذاشتند . چشم از تماشاى جمال ملكوتيان زمان بستند و به جاى آن به تماشاى ابن زياد بى مادر مشغول شدند . گوش از شنيدن حقّ بستند و به جاى آن ، اباطيل بنى اميّه ملعون را نشخوار كردند .

قلبشان براى عشق دروغين و بى مايه طپيد .

چشمشان از چهره هاى ناپاك و آلوده پر شد .

گوششان منبع مزخرفات و قول زور شد ، و در نتيجه از راه انسانيت عقب گرد كرده ، به سوى پستى و كوچكى رهسپار شدند ، و در اين مسير آن چنان به سرعت تاختند تا به اسفل سافلين رسيدند ، و بى نهايت كوچك شدند .

به جاى اين كه با دو بال ايمان و عمل حركت كن