ت فطرت حيوان ، خدا و قيامت و پيامبر و قرآن و اهل بيت وحى را با خانه اى گلى كه ظاهر آن را با سنگ سرخ زينت داده بود عوض مى كند ! !

امّا حضرت حسين (عليه السلام) و يارانش براى رسيدن به مقصد اعلى و مقام فناى فى اللّه و بقاى باللّه از همه هستى خود گذشت مى كنند .

اين هفتاد و دو نفر به تناسب سنّى كه هر يك داشتند در برابر تهديد بنى اميه به كشته شدن ، ترغيب دشمن به لذّات مادى ، تشويق حكومت به ثروت پيدا كردن ، از مدار ثابت قدمى و تحمّل در برابر حوادث بيرون نرفتند ، تا در روز عاشورا به همراه مولاى خود به حريم قدس دوست سفر كردند .

نمك حقّ را خوردند و پاس نمكدان را تا لحظه آخر حيات نگاه داشتند . ولى دشمن نمك خورد و نمكدان شكست و پاس نمك دهنده را در هيچ يك از امور حيات نگاه نداشت .

آنان ، با قدرت تقوا و احسان و نيكى ، به مقام معيّت با حقّ رسيدند و تا ابد محبوب حقّ شدند .

. . . ثُمَّ اتَّقَوْا وَأَحْسَنُوا وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُـحْسِنِينَ

سپس پرهيزكارى را تداوم بخشند و ايمان خود را ادامه دهند ، و بر پرهيزكارى پافشارى ورزند و كار نيك بجا آورند ; و خدا نيكوكاران را دوست دارد .

إِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَالَّذِينَ هُم مُحْسِنُونَ

بى ترديد خدا با كسانى است كه پرهيزكارى پيشه كرده اند و آنان كه] واقعاً [نيكوكارند .

ياران حضرت حسين (عليه السلام) ، از هر دامى با چشم باز رستند ، و دوستان بنى اميّه به هر دامى گرفتار شدند .

اينك ما هستيم كه دو طايفه را در برابر خود مى بينيم ، طايفه اى الهى و گروهى شيطانى ، قومى آسمانى و جمعى زمينى .

اگر اصولى كه طايفه آسمانى در حيات خود بكار گرفتند بكار گيريم هماى سعادت ابد بر سر ما مى نشيند ، و اگر براى لذّتى اندك و ناپايدار به راه دشمن رفتيم زاغ بدبختى و تيره روزى دائمى روى سرمان لانه مى كند .

از حسين و يارانش پيروى كنيم كه عين خردمندى است ، و از اخلاق دشمنان او اجتناب كنيم كه محض بصيرت و بينايى است ، و راهى كه حزب اموى رفت نرويم كه سيه روزى دائمى و تيره بختى هميشگى است .

ياران حضرت سيد الشهداء (عليه السلام) ، به فرموده رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) سرور شهداى امّت اسلام و به گفته حضرت حسين (عليه السلام) وفادارترين و بهترين مردم تاريخ حيات هستند .

مردم در هر دوره اى اگر آنان را در هر زمينه اى الگوى خود قرار دهند ، و از آنان درس زندگى بگيرند ، هم چون آنان در حدّ ظرفيت خود از فيوضات و بركات و عنايات الهى در دنيا و آخرت بهره مند خواهند شد .

مردم بايد از آنان درس تسليم در برابر حقّ ، عشق به حضرت ربّ ، معرفت به قرآن ، امّت واقعى بودن براى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ، مأموم قابل قبول بودن براى امام معصوم (عليه السلام)و خلاصه درس ايمان و اخلاق و عمل صالح و صبر و مقاومت و ظلم ستيزى و مبارزه بگيرند .

به جهاد و عمل و حركت آنان راضى باشند ، و به وجود آنان كه هستى خود را هديه حقّ كردند عشق بورزند ، و متخلّق به اخلاق آنان شوند ، و از دشمنان آنان در هر دوره اى قولا و عملا بيزارى جسته و راه خود را از راه آنان جدا سازند ، تا در دنيا و آخرت جزء آن كاروان نور محسوب گردند .اسرا در مجلس ابن زياد
بـالا خـره اسـرا را وارد مجلس ابن زياد كردند پسر مرجانه سرمست از غرور فتح مجازى ، پيوسته با چوب دستى بر لب و دندان و سر مطهر حسين عليه السّلام مى زد كه يكى از حـضـّار، بـه قـولى ((زيـد بن ارقم )) به شدت اعتراض كرد و از مجلس خارج شد. (46)
زينب كبرى عليهاالسّلام به طور ناشناس وارد مجلس ابن زياد شد و در گوشه اى نشست ، پـسـر مـرجـانـه پـرسـيد: اين زن كيست ؟ گفتند: او ((زينب )) دختر على عليه السّلام است . عـبـيـداللّه گفت : شكر خداى را كه شما را رسوا كرد و دروغگوييهاى شما را آشكار نمود!! كه ناگهان دختر على عليه السّلام ون شيرى زخم خورده به خروش ‍ آمده ، فرمود:
((اِنَّم ا يَفْتَضِحُ الْف اسِقُ وَيَكْذِبُ الْف اجِرُ وَهُوَ غَيْرُن ا؛
يعنى : فاسق ، رسوا مى شود و فاجر، دروغ مى گويد و آنان غير از ما هستند)).
پسر مرجانه گفت : چگونه ديدى آنچه خداوند با برادرت نمود؟
زينب عليهاالسّلام فرمود:
((جز نيكى ، چيزى نديدم ؛
زيرا خداوند بر آل پيغمبر، شهادت را مقرر كرده و ايشان به سوى خوابگاه هميشگى خود شتافتند.
ولى به همين زودى خداوند تو و ايشان را با هم براى حساب جمع مى كند،
در آن هنگام ، بنگر كه رستگارى از آن كيست ؟
اى پسر مرجانه ! مادرت به عزايت بنشيند)).
ايـنـجـا بـود كـه ابـن زيـاد از فـرط غـضـب ، ديـوانـه وار تـصـمـيـم بـه قتل زينب گرفت ، ولى او را منصرف كردند. (47)
بـعـد از ايـنكه ابن زياد را از كشتن حضرت زينب عليهاالسّلام منصرف كردند، او خشمگين و غضبناك گفت : خداى را شكر كه دل مرا با كشتن حسين آرام كرد و به مراد خود رسيدم !!
در اينجا زينب عليهاالسّلام مجددا به سخن آمد و گفت :
((اگـر شـفـاى دل تـو در ايـن اسـت البـتـه بـه مـراد دل خود رسيده اى )).
ابن زياد گفت : سخنان زينب نيز مانند كلام پدرش على عليه السّلام مسجع است .
زينب كبرى فرمود:((زن را با سجع و قافيه كارى نيست )).
پس از آن ، ابن زياد حضرت امام زين العابدين عليه السّلام را در مجلس ديد و پرسيد اين جوان كيست ؟ گفتند:((على بن حسين )) است . پسر زياد گفت : مگر خدا على بن حسين را نكشت ؟ امـام زيـن العـابـدين عليه السّلام رمود:((مرا برادرى بود كه او را نيز على بن حسين مى ناميدند و مردم او را كشتند))
پسر زياد گفت : بلكه خداوند او را كشت .
امـام سـجـاد آيـه 43 از سـوره زمر را قرائت كرد و گفت :((خداوند هنگام مرگ ، نفسها را مى ميراند...)).
ابـن زيـاد گـفـت : در حـضـور مـن ، حـاضـر جـوابـى مى كنى ؟ دستور مى دهم تو را گردن بـزنـند. با شنيدن اين سخن ، حضرت زينب عليهاالسّلام شتابزده فرمود:((اى پسر زياد! ديـگـر تـو كـسـى از مـا بـاقـى نـگـذاشـتـى ، پـس حـكـم قتل مرا نيز صادر كن )).
امـام زيـن العـابدين عليه السّلام عمه خويش را به آرامش دعوت كرد و خطاب به ابن زياد فرمود:
((آيا مرا به كشتن تهديد مى كنى ؟
مگر نمى دانى كه كشته شدن عادت ماست و بزرگوارى ما در شهادت ماست ؟)). (48)
بـعـد از ايـن گـفـتـگـو، ابـن زيـاد دسـتـور داد اسرا را در خانه اى جنب مسجد جا دادند و خود بـرخـاسـت و بـه مـسـجد رفت و خطاب به مردم كوفه كه در آنجا گرد آمده بودند، گفت : شكر خداى را كه حق را آشكار نمود و اميرالمؤ منين يزيد! و گروهش را يارى كرد و دروغگو را با پيروانش به قتل رسانيد!!
هـمـيـنـكـه سـخن ابن زياد بدينجا رسيد، ((عبداللّه عفيف )) از بين جمعيّت با ناراحتى و خشم فرياد زد:
((اى پسر مرجانه !
آيـا كـار تـو بـه ايـن درجـه بـالا گـرفـتـه كـه فـرزنـد رسول خدا را شهيد كنى و بدو ناسزا گويى !
اى دشمن خدا و پيغمبر!
دروغـگـو تـو و پـدرت هـستيد و آن كسى كه تو را امير كرده خود و پدرش دروغگو است )). (49)
بـلى آثـار بـه ثـمـر رسـيدن قيام امام حسين عليه السّلام رفته رفته آشكار مى شد و در گـوشـه و كـنـار، بـه اَشـكـال مـ