م .
گفت پيامبر خودتان ؟
گفتند، آرى .
گفت چه بد مردمى هستيد! به درستى كه علماى ما راست گفته اند كه هر وقت اين مرد كشته شـود، از آسـمـان خـون خـواهـد بـاريـد و ايـن نـيـسـت جـز در قـتـل پيامبرى و يا وصى پيامبرى . آنگاه راهب گفت : من ده هزار دينار مى دهم تا اين سر را ساعتى در اختيار من قرار دهيد، پس از آن او تمام موجودى خود را كه ده هزار دينار بود، به آنان داد و سر مطهر را براى ساعتى مهمان كرد و آن را با گلاب و عطر شستشو داد و تمام مدت را با او سخن گفت و گريست . راهب خطاب به مهمان عزيز خويش گفت : اى سر مطهر! جز خود چيزى ندارم كه تسليم تو كنم ، گواهى مى دهم كه خدايى جز خداى يگانه نيست و جـد تـو مـحـمد صلّى اللّه عليه و آله فرستاده خداست . راهب در آن مدت ، تصويرى از سر مـطـهر نيز تهيه كرد و بعد از آنكه سر را پس داد تا پايان عمر، مسلمان بود و مسلمان از دنيا رفت . (53)
بـه هـرحـال ، سـرانـجـام در مـيان جشن و سرور يزيد و يزيديان ، سرهاى شهدا و اسراى خـانـدان عـصـمـت را وارد دمـشـق كـردنـد. زنـان و بـازمـانـدگـان اهـل بـيـت را در حالى كه به ريسمان بسته بودند وارد مجلس يزيد كردند. حضرت سجاد عليه السّلام رو به يزيد كرده ، فرمود:((اى يزيد! تو را به خدا قسم ! چه مى انديشى در مورد پيامبر خدا اگر ما را بدين صورت مشاهده كند؟)).
بعد از فرمايش آن جناب ، يزيد دستور داد غل و زنجير و ريسمان از اسرا بردارند. آنگاه سـر مـطـهـر امـام حـسـيـن عـليـه السّلام را در برابر يزيد نهادند، چون نگاه حضرت زينب عليهاالسّلام بر سر بريده برادر افتاد، با صدايى كه همه اطرافيان و مجلسيان يزيد را به گريه انداخت فرياد كشيد:
((ي ا حُسَيْن اهُ!
ي ا حَبيبَ رَسُولِاللّهِ!
يَابْنَ مَكَّةَ وَمِنى !
يَابْنَ ف اطِمَةَ الزَّهْر اءِ سَيِّدَةَ النِّس اءِ،
يَابْنَ بِنْتِ الْمُصْطَفى )). (54)
در ايـن هـنـگـام ، يـكـى از زنـان قـريـشـى كه در خانه يزيد بود، به نوبه خود، فرياد ((واحـسـيـنـاه ))سـر داد و مجلس رابيشترمنقلب كرد. (55) در صفحه 269((وقعة الطف )) آمده است كه اين زن ، هند دختر عبداللّه بن عامر كريز و همسر يزيد بوده است .
پـس از آن ، يـزيـد بـا چـوب خـيـزران بـر لب و دنـدان امـام حسين عليه السّلام د كه مورد اعـتـراض ((ابـوبـرزه اسـلمـى )) قـرار گـرفـت . و سـپـس ‍ در حـال عـصـبـانـيّت دستور داد آن صحابى رسول خدا را كشان كشان از مجلس بيرون كردند. (56)
آنـگـاه خـود شـروع بـه خـواندن دوبيت ازاشعار((ابن زبعرى ))كرد كه در نبرد احد گفته بود و سه بيت هم از خود بر آن افزود. ترجمه آن اشعار بدين قراراست :
((اى كـاش ! بـزرگـان طـايـفـه مـن كه در جنگ بدر كشته شدند مى بودند و مى ديدند كه طـايـفـه خـزرج چـگـونه از شمشير زدن ما به جزع آمده اند، تا از ديدن اين منظره ، فرياد شـادى آنـان بـلنـد شـود و بـگـويـنـد: اى يـزيـد! دسـتـت شـل مـبـاد. مـا بـزرگـان بـنـى هـاشـم را كـشـتـيـم و آن را بـه حـسـاب جنگ بدر گذاشتيم و مـقـابـل آن روز قـرار گـرفـت . مـن از فرزندان ((خندف )) (57) نيستم اگر از فرزندان ((احمـد)) انتقام كارهاى او را نگيرم )). (58)
نـاگـفـتـه نـمـاند كه يكى از ابيات كفرآميز يزيد، به گونه اى غير از ظاهر آن ترجمه گرديد.
هـمـيـنـكـه يزيد، كينه ديرينه خويش را با بنى هاشم و كفر نهاد پليد خود را با خواندن اشـعـار فوق آشكار كرد و نشان داد كه همچون نياكانش ابوسفيان و هند جگرخوار از كشته شدن كفار قريش در جنگ بدر، رنج مى برد و همانگونه كه ابوسفيان و هند، پدر بزرگ و مـادر بزرگ يزيد از شهادت حمزه سيدالشهداء در احد شادمان شدند، يزيد نيز شهادت حـسـين عليه السّلام را به حساب جنگ بدر مى گذارد و حتى در بيت كفرآميز اشعار خويش ، مـنـكـر رسـالت پـيـامـبـر مـى شـود و فـرامـوش مـى كـنـد كـه در فـتـح مـكـه ، كـسـانـش را رسول خدا آزاد كرد.
در اين هنگام پيام آور خون شهيدان ، دختر على بن ابيطالب ، عقيله بنى هاشم ، زينب كبرى عـليـهاالسّلام خشمگين ازجا برخاست و به گونه پدرش على عليه السّلام بار دگر لب به سخن گشود و چنين گفت :
((سپاس خداوند جهانيان را و درود بر پيامبرش و خاندان پيامبر او باد و چه نيكو فرمايد حقتعالى آنجا كه مى فرمايد:
كسانى كه كار زشت كردند و مرتكب جنايات شدند،
عـاقبت كارشان بدانجا رسيد كه آيات خداى را دروغ شمردند و آن را به مسخره گرفتند.
اى يـزيـد! آيـا پـنـداشـتـى چـون زمين و آسمان را بر ما تنگ گرفتى و ما را مانند اسيران كـشـانـيـدى ، مـا نـزد خـداونـد، خوار شديم و تو بزرگوار شدى ؟ و گمان كردى كه اين پـيـامدها از مقام بلند تو است ؟ لذا بدين جهت بر خود مى بالى و ناز مى كنى و شادمانى كه دنيايت آبادشد و كارها بر مراد دل تو است و آنچه از آن ماست از آن تو شد آرام باش ، دست نگهدار مگر سخن خداى را فراموش كردى كه مى فرمايد:
گمان نكنند آنانكه به راه كفر روند،
اين چند روزه مهلتى كه به آنان داده ايم مقدمه سعادت آنان است ، نه ،
بلكه اين فرصت براى آن است كه بر گناهانشان بيفزايند،
و ايشان را عذابى خواركننده در پيش است .
اى پـسـر آزاد شدگان (59) ! آيا اين از دادگرى است كه زنان و كنيزان خويش رادر پـس پـرده جـاى دهـى و دخـتران پيامبر را با چهره هاى گشاده ، بدون پوشش و چادر، بـه هـمـراه دشمنانشان ، شهر به شهر بگردانى و مردم ، آنان را ببينند و دور و نزديك و پـسـت و شـريـف بـر آنـان بنگرند، در صورتى كه از مردان و حمايت كنندگان آنان كسى باقى نمانده است ! چگونه اميد رحم و مهربانى باشد از كسى كه جگر پاكان را در دهان بگزد و بيرون اندازد و گوشتش از خون شهيدان برويد.
و چـرا در دشـمنى ما كوتاهى كند كسى كه همواره با چشم عداوت و كينه به ما مى نگرد! و سـپـس بـدون آنـكـه احساس گناهى كرده باشد مى گويد: اى كاش بزرگانم كه در بدر كـشـته شدند مى بودند تا شادى از سر و رويشان مى باريد و مى گفتند يزيد دستت درد نكند!!
اى يـزيـد! در حـالى ايـن سـخنان را بر زبان مى رانى كه با چوب خيزران بر دندانهاى ابـى عـبـداللّه ،سـيـدجـوانان اهل بهشت مى زنى . چرا اين سخن را نگويى ؟!! و اين شعر را نـخوانى ؟در صورتى كه دستت به خون فرزندان محمد صلّى اللّه عليه و آله غشته است و ستارگان درخشان زمين را كه از دودمان عبدالمطلب بودند، خاموش كردى .
اكـنـون هـم پـيـران طـايفه خود را صدا مى زنى و مى پندارى كه به تو جواب خواهند داد، ولى بـه همين زودى تو نيز به آنان ملحق خواهى شد، آن وقت آرزو خواهى كرد كه اى كاش ! دستهايت شكسته و زبانت لال مى بود تا نمى گفتى آنچه به زبان آوردى و نمى كردى آنچه انجام دادى )).
در ايـنـجـا زينب كبرى عليهاالسّلام لحظاتى چند مكث كرد و سپس ‍ با خداى خويش چنين گفت :((اى خـداونـد بـزرگ ! انـتـقـام مـا را از كـسـانـى كه در حق مان ظلم روا داشتند بگير و بر آنانكه خون ما را ريختند و حاميان ما را كشتند، غضب نما)).
آنگاه خطاب به يزيد ادامه داد:((اى يزيد! با اين كارهايت نكندى جز پوست خود را و پاره نكردى مگر 