نب حفظ كن اسلام را
دور كن از ديده ما پرده ابهام را
كـيـسـت ايـن نـجـم فـروزانـى كـه از بـدو طـلوع
كـرده حـيـران بـا تحمل در سما اجرام را؟!
كـيـسـت آن پـيك همايونى كه از كرب و بلا
مى برد سوى مدينه از حسين پيغام را؟!
كيست اين خواهر كه چون نعش برادر ديد گفت :
بارالها خير فرما از كرم فرجام را؟!
كـيـسـت آن دخـتـر كه مانند پدر گويد سخن
مى گذارد بر زمين مانند مادر گام را؟!
كـيـسـت ايـن بانو كه از دشمن چو بيند ناسزا
مى كند مقهور منطق ، صاحب دشنام را؟!
سر چو از محمل برون آورد و خواند آن خطبه را
كوفه را لرزاند و برهم زد اساس شام را
قهرمان كربلاام المصائب زينب است
آنكه با تلخى صبرش كرده شيرين كام را (80) يزيد بن ثبيط عبقسى

او از شيعيان پاك دل و از دوستان ابو الاسود دوئلى و در قبيله خود از بزرگان بوده و مورد سلام حضرت مهدى ( عج ) در قائميّات است .

ماريّه سعديّه دختر سعد ، در شهر بصره از شيعيانى بود كه در تشيّع سخت و استوار بود . همواره خانه او مجمعى براى شيعه بود كه در آن گرد آمده الفت مى گرفتند و حديث بازگو مى كردند و سخن مى شنودند و مى سرودند .

به پسر زياد در كوفه خبر رسيد كه : حسين آهنگ عراق دارد و اهالى عراق با او در مكاتبه اند .

به كارگزار خود در بصره فرمان داد كه ديده بانان بگمارد و راه را بر آينده و رونده بگيرد .

ابن ثبيط عبقسى تصميم گرفت كه به قصد حضرت حسين (عليه السلام) از بصره بيرون بيايد . ده پسر داشت ، آن ها را دعوت كرد كه با او همراه شوند و فرمود : آيا كدام يك از شما با من پيشاپيش بيرون خواهيد آمد ؟

دو نفر از آن ها « عبداللّه و عبيداللّه » دعوت او را پذيرفتند . پس با ياران و همگنان خود كه با او در خانه ماريّه سعديّه بودند گفت : من عزم جزم كرده ام و خواهم رفت . از شما كه با من خواهد آمد ؟

آنان گفتند : ما از اصحاب پسر زياد هراس داريم .

اين مرد بزرگ به آنان فرمود : امّا من به خدا قسم همين كه ببينم پاى شترم به سر زمين سخت استوار و آشنا شود ديگر باكى از تعقيب نخواهم داشت ، هر كه خواهد گو مرا دنبال كند .

اين بزرگ مرد با ادهم بن اميّه و بلند همّتان ديگر از بصره بيرون شتافتند ، و به سوى مكه رفتند . محبوب خود را آنجا نديدند . از مكّه بيرون آمده راه بيابان هاى دور دست را پيش گرفته تا خود را به حضرت حسين (عليه السلام)رساندند .

يزيد بن ثبيط پس از استراحت در بنه خود ، قصد ديدار امام كرد و به كوى حضرت حسين روان شد . از طرف ديگر امام هم به جستجوى او رفته تا در بنه و آسايشگاه او وارد شد ، و آنجا به انتظار او نزول اجلال فرمود . به عرض حضرت رساندند كه يزيد به ديدن شما رفته . امام در بنه او به انتظار بازگشت وى نشست « زهى مهر و يگانگى ، زهى بزرگى و بزرگوارى » .

بارى ابن ثبيط به منزل حضرت كه رسيد و شنيد كه امام به سراغ او بيرون رفته است به منزل خود باز گشت تا وقتى به منزل رسيد و چشمش به جمال كشتى نجات افتاد اين آيه را خواند .

بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا . . . ) .

] اين موعظه ، دارو ، هدايت و رحمت [ به فضل و رحمت خداست ، پس بايد مؤمنان به آن شاد شوند كه آن از همه ثروتى كه جمع مى كنند ، بهتر است .

خواندن اين آيه بدان ماند كه به خود گويد : من و اين دولت !
باور از بخت ندارم كه تو مهمان منى 	  	خيمه سلطنت آنگاه سراى درويش

خلاصه اين كه نه از بخت ماست ، بلكه فقط از فضل خداست كه يار در منزل ماست .

پس از قرائت آيه به امام سلام كرد و روبروى حضرت نشست و قصدش را از آمدن كه جان فشانى در محضر حضرت است بيان كرد .

امام او را دعاى خير فرمود سپس بنه و خرگاهش را ضميمه خيمه هاى حسينى كرد .

از امام جدا نشد تا در فضاى ملكوتى جانبازى قرار گرفت . دو پسرش در حمله اول شهيد شدند و خودش در مبارزه تن به تن به وصال جانان رسيد .

اين مرد بزرگ از دعوتى كه در ابتدا از هم قطاران كرد و از پافشارى خود و سر بر شتافتن از كوى حقيقت و از سفر دور و دراز خود به سوى حضرت حسين (عليه السلام) و از تربت آرام خود پيامى مى دهد كه : من چون منش اشرافيّت را در درياى حقيقت انداختم ، به دولت هم قطارى با شهيدان كوى حسين رسيدم . در راه قدر دانى از آن سرچشمه نور و منبع فضيلت آن قدر كوشيدم كه هفت نفر را به همراه خود به توفيق دولت شهادت رساندم . هان اى مردم ! نبايد هراس و وحشت جلوگير راه مقصد شود ، بيابان دور و دراز و بى آب و آبادانى را در راه حقيقت بزرگ مشماريد .

و بمانند سروشى مى گويد : براى موقع شناسى موقعى بهتر از فداكارى و صدق در راه حقيقت نيست .
سر غيرت فرو نارند مردان پيش نامردان 	  	اگرچه از قفا از من جدا سازند آن سر را
زهى مردان كه اندر بيعت فرزند پيغمبر 	  	گر افتد دستشان از تن دهند آن دست ديگر را
زهى اصحاب باهمّت كه پيش نيزه و خنجر 	  	براندازند از تن جوشن و از فرق مغفر را
نهنگانى كه بهر تشنه كامان تا برند آبى 	  	شكافند از دم شمشير صد درياى لشگر را
شهادت بود صهبايى درون ساغر خنجر 	  	زهى مستان كه بوسيدند و نوشيدند ساغر راعابس بن شبيب شاكرى

اين بزرگ مرد حقّ و حقيقت ، از رجال شيعه و رئيس قبيله خود و شجاع بمعنى الكلمه و سخنور و خطيب و پارسا و شب زنده دار بود .

ابوجعفر طبرى مى گويد : مسلم وقتى وارد كوفه شد رجال شهر و مردم شيعه براى ملاقات او به خانه مختار گرد آمدند . او هم نوشته امام را بر آن ها قرائت مى كرد . آنان از شوق مى گريستند . عابس در يكى از آن جلسات از جاى برخاست و بدين صورت داد سخن داد :

اى فرستاده حضرت حسين (عليه السلام) ! راستى را من نه از اين مردمان خبرت مى دهم و نه از انديشه ايشان آگاهى دارم و نه از طرف آن ها وعده فريب آميزت مى دهم ، ولى به خدا قسم من خبرى كه از خودم مى دهم و مى گويم بر آن دل نهاده ام و آخرين تصميم را گرفته ام ، هرگاه و بيگاه كه مرا صدا زنيد اجابتتان مى كنم . به همراهتان با دشمنانتان مى جنگم . براى آن كه نگذارم هيچ صدمه اى به شما نزديك شود ، تا دم مرگ و نفس آخر كه خدا را ملاقات كنم در برابرتان شمشير مى زنم و مراد و مقصودى هم از اين كار ندارم و چيزى نمى جويم جز آنچه نزد خداست .

اين گونه سخنرانى عابس در برابر مسلم در آن انجمن ، هم خدمت به مافوق است و هم به مادون و هم به همگنان وظيفه مى آموزد و زبان به دهان آنان مى گذارده ، دستور به آن ها مى دهد و حرارت مى بخشد .

براى مافوق همين گونه سخن ، كار چندين داعى و مبلّغ را انجام مى دهد . معلوم است خطيب لشگر بلكه كشور ، اگر اعتماد به نفس را به پايه اى رساند كه گفت : با تنهايى هم بايد پيش رفت ، و اكتفا به حقيقت را به پايه رسانيد كه گفت : اين گونه هدف براى جان نثارى كافى است ، در منطقه مردانگى و برازندگى جوّ اعتماد به نفس را ايجاد مى كند ، و به اهتزاز اين جوّ از امواج شجاعت و هنر و رشادت ، ديگران و خود را در عالم زندگى جديدى وارد مى كند و بر حسّ اعتماد مى افزايد و گوينده را در فداكارى پيشرو خواهد كرد . يعنى كم يا بيش مردم را به دنبال خود مى كشاند ، و اگرچه خود او نظرى به اين گونه اغراض نداشته باشد به ناچار