 ، آن ها را وادار مى كند كه آنان نيز بر رشادت برخيزند ، سخن بگويند و اقدام كنند .

اينجا چون عابس تكيه به حقيقت داشت براى اقدام خود جز اعتماد به نفس را لازم نشمرده ، گفت : اعتماد به ديگرى در مقام خدمت به حقيقت لازم نيست و نبايد هم باشد ، براى اقدام ، در آغاز اعتماد به نفس بايد و بس ، و در بهره بردارى از وجود در انجام ، اكتفاى به احراز حقيقت بايد و بس . رشيدانه گفت : در اقدام ، كمكى لازم نيست جز نفس ، و در بهره بردارى از عمر ، جز به فضيلت نظرى نبايد داشت .

وقتى مردم با مسلم بيعت كردند و زمانى كه از خانه مختار به خانه هانى منتقل شد نامه اى براى حضرت حسين (عليه السلام) نوشت و همراه عابس به مكّه فرستاد .

در هنگامه عاشورا كه تنور جنگ گرم شده و بعضى از اصحاب شهيد شدند ، عابس شاكرى همراه شوذب آماده دفاع از حقّ شد . با شوذب گفتارى عجيب دارد .

در آتش فشان جنگ تو گويى انفجار آتش فشانى از حكمت است . در ميان جنگ هاى هوايى و دريايى و خشكى و سواره و پياده ، جنگ تن به تن از همه خطرناك تر است ، و آن هنگامى رخ مى دهد كه كارد به استخوان رسيده باشد و در آن موقع عقل از سر مى پرد ، و ضبط نفس و حكومت داخلى از بين مى رود ، و اگر حكمى مختصر در نفرات باقى بماند از دايره حفظ جان بيرون نيست ولى اصالت رأى باقى نخواهد ماند .

اينك بنگريم گوينده يك نفر حكيم است در پيراهن سلحشور ، يا سلحشورى در پيراهن حكمت ؟

گويا كوه حكمت منفجر شد ، عابس فرمود : اى شوذب ! امروز مى خواهى چه كنى ، چه بسازى ؟

به پاسخ گفت : چه مى سازم ؟ به همراه تو پيش روى پسر دختر پيامبر جنگ مى كنم تا كشته شوم .

عابس گفت : گمانم به تو همين گونه بود ، حاليا كه تكليف معلوم شد ، پيش افتاده در مقابل ابوعبداللّه فداكارى كن ، تا با كشته شدن چون تو احتساب كند ، هم چنان كه به جان نثاران ديگرش احتساب كرده و من نيز به كشته دادن چون تو احتساب كنم .

احتساب يعنى چه ؟ مرگ عزيزى را بيند و داغ او را در حساب خدا آورد و از خدا عوض بگيرد .

عابس بعد از آن گفت وگويى كه با شوذب كرد ، رو به امام آمد ، پيش روى حضرت ايستاده و به قصد وداع سلام كرد و با جوشش وفا خطاب به حضرت عرضه داشت :

اى ابوعبداللّه ! آگاه باش به حقّ خدا در پشت زمين ، نه خويش و نه بيگانه ، نه دور و نه نزديكى دارم كه عزيزتر يا محبوب تر از تو باشد ، اگر مقدور بود كه براى دفع ظلم و دفاع از اين ستم و جلوگيرى از كشته شدنت ، چيزى عزيزتر از جان و خونم صرف كنم البتّه مى كردم .

شاهد باش كه من همانا بر هدايت تو و هدايت پدرت استوارم و بر آن رفتم .

سپس پياده با شمشير برهنه به جانب آن مردم رفت . احدى را جرأت آمدن به ميدان او نبود .

اين معنى براى پسر سعد سنگين بود .

فرمان سنگ باران داد و فرياد زد : با سنگ بدنش را درهم بشكنيد .

پس از آن فرمان از هر جانب سنگ بارانش كردند . او وقتى چنين ديد ، زره را از تن و كلاه خود را از سر به عقب انداخت و سپس بر آن ديوانگان جهنّمى حمله كرد .

راوى مى گويد : به خداوندى خدا ديدمش كه بيشتر از دويست نفر از اين مردم را در جلوى شمشيرش پراكنده مى كرد و مى تاراند ، بالاخره در ميانه اش گرفتند ، جنگ سختى در گرفت تا او را كشتند و سرش از تن بريدند .

محدّث سماوى مى گويد : از سرهاى بريده اصحاب امام ، سه سر بريده را پيش پاى حسين پرتاب كردند :

اول : سر عبداللّه بن عمير .

دوم : سر عمر بن جناده كه مادرش آن را برگرفت و گفت : احسنت اى ميوه دلم !

سوم : سر سربلند عابس ، چون آن هنگام كه كشته شد سرش از تن بريده شد ، جمعى گرد سرش با هم منازعه كردند و عمر سعد كشمكش آن ها را فيصل داد ، سپس سر را نزد حسين پرتاب كرد ! !ابو ثمامه صائدى

نام مباركش عمرو بن عبد اللّه صائدى و از دلاوران و شجاعان قبيله هَمْدان ، و از پيروان و شيعيان خاص امير مؤمنان (عليه السلام) بود ; و در همه امور و مشاهد و مجاهدت ها با ولى اللّه الاعظم ، صاحب ولايت كليّه و جانشين بلافصل رسول اسلام (صلى الله عليه وآله)همراهى داشت ; و ملازم ركاب سرور عارفان و امام عاشقان و چراغ روح پاكان بود .

پس از شهادت امير مؤمنان با همه وجود و خالصانه و عاشقانه در محضر حضرت مجتبى (عليه السلام)قرار گرفت و جانانه از آن حضرت در امور دين و دنيا متابعت كرد .

پس از هلاكت معاويه و قرار گرفتن آن نابكار در چاه هاويه شيعيان از جمله ابوثمامه در خانه سليمان بن صرد خزاعى گرد آمدند و به وسيله نامه از حضرت حسين (عليه السلام) براى آمدن به كوفه براى مبارزه با امويان و تشكيل حكومت اسلامى دعوت كردند تا به دل گرمى نامه هاى آنان ، نماينده ويژه آن حضرت ، جناب مسلم بن عقيل در كوفه مستقر شد .

به روايت فقيه بزرگ و محدث سترگ و دانشمند كم نظير ، شيخ مفيد در كتاب ارشاد ، ابوثمامه براى مسلم بن عقيل اسلحه مى خريد و ابزار جنگ فراهم مى ساخت و در اين كار كوششى چشم گير و سعى كامل و تلاش جامع داشت ، و اموالى كه براى مسلم مى آوردند به دستور جنابش به وسيله ابوثمامه ، هزينه تهيه اسلحه و ساز و برگ جنگى مى شد .

ابن اثير در كتاب خود معروف به كامل مى گويد : چون ابن زياد وارد كوفه شد و ياران مسلم به سرپرستى او آماده مبارزه با آن جرثومه پليدى و فساد شدند ، مسلم بن عقيل ابوثمامه را به سرپرستى يك بخش از چهار بخش لشگر خود به سوى آن غدّار نابكار گسيل داشت و پرچمى به نام ابوثمامه برافراشت و او را سردار قبيله هَمْدان و تميم نمود .

ابوثمامه دلاور ، آن رزمنده جنگ آور عبيداللّه بن زياد را در قصر دارالاماره محاصره كرد ، و چندان كه توانست در اين محاصره پافشارى ورزيد . و نيت و اراده اش اين بود كه آن دشمن خدا را با همه عوامل و دست يارانش از پاى در آورد ، ولى حيله گرى ابن زياد و ترس مردم كوفه ، مسلم را غريب و تنها گذاشت ، و او را به ناچار در تاريكى شب به خانه طوعه كشانيد ، و ابوثمامه هم پس از بىوفايى مردم و عقب نشينى آنان ، از مبارزه با دشمنان خدا در قبيله خود پنهان شد .

ابن زياد به جستجوى ابوثمامه برخاست ، و در اين زمينه اصرار و پافشارى داشت ; و اگر به او دست مى يافت بى درنگ آن انسان والا را به سخت ترين مرحله دچار شكنجه و سپس او را قطعه قطعه مى كرد . ولى آن عارف عاشق ، و صادق پاك دل و وضو گرفته از چشمه عشق ، در كمال شجاعت و بدون واهمه به صورتى پنهان از راه و بيراه از كوفه بيرون آمد و خود را ميان راه به معشوق ابدى و امام حقيقى و مطلوب واقعى اش حضرت حسين (عليه السلام)رسانيد و دل از غم دنيا و آخرت رهانيد ، و به همه جهانيان ثابت كرد كه در هر شرايطى ، و در هر موقعيتى مى توان صراط مستقيم را طى كرد ، و به دامان معشوق آويخت ، و گوى سعادت و خوشبختى دنيا و آخرت با كوششى اندك و زحمتى خالصانه و بى درنگ به دست آورد .

طبرى و ديگران روايت كرده اند : چون عمر سعد با ارتش نحس خود به كربلا رسيد ، مى خواست فرستاده اى را نزد حضرت حسين (عليه السلام) گسيل دارد ، تا راز آمدن آن حضرت را به آن سرزمين بفهمد ، ولى افراد لشگر از رفتن نزد آن جناب امتناع مى كردند و عذر و بهانه مى آوردند كه