 اين معجزه را ديدند همانجا تا صبح به ساحت مقدس ((قمر بنى هاشم (ع ))) توسل و دعا و زيارت و روضه خوانى و گريه و زارى پرداختند.
بعد كه سر اثاثيه خودشان آمدند ديدند همه چيز سر جايش است الاّ آن مقدار چيزى كه دزدها برده بودند و كنار انداخته بودند و فرار كرده بودند.
و سيدى در قافله ما بود كه سالها گنگ بود وقتى آن گير و دار و پرتوى از نور خدا وقامت زيباى پسر ((على (ع ))) را ديده بود زبانش باز شد و همه اش ‍ صلوات مى فرستاد.(65)
اى ولايت شفاى بخش علل
از شهيدان مقام تو افضل
طى نمودى ره حسين و على
نه بگفتن كه هر كجا به عمل
تا دو دست تو اوفتاد از تن
به عوض كردگار عزوجل
بَهْرِ پرواز بر تو داد دو بال
كه بگيرى بهشت را به بغل
كوس همت ببام عرش زدى
از جوانمرديت كه بود اكمل
بَهرِ يارىِّ زاده زهرا
مرگ آمد بكام تو چو عسل
غير يارىِّ دين همه عالم
آمد اندر برابرت مهمل
شهد عالم همه به كامت بود
بى حسين عزيز چون حنظل
اى كه بهر گرفتن حاجت
همه دم سوى تست روى ملل (66)خردمند بانوى بنى هاشم

وقـتـى كـه زينب به سن ازدواج رسيد, على براى او كسى را كه در شرافت خانوادگى شايستگى هـمسرى او را داشت برگزيد, خواستگاران فراوانى از جوانان محترم و ثروتمند بنى هاشم و قريش براى زينب مى آمدند, ولى براى نوگل خاندان پيغمبر و بانوى خردمند بنى هاشم , عبداللّه بن جعفر از همه شايسته تر بود.
پدر عبداللّه , جعفربن ابى طالب است كه ذوالجناحين (داراى دو بال ) و ابوالمساكين (پدر بينوايان ) لقب يافت .
جعفر,برادر تنى على و محبوب پيغمبر بود, ابوهريره در باره جعفر مى گويد: پس از رسول خدا(ص ), بهتر از جعفربن ابى طالب كسى نبود.
جـعفر هنگام ستمگرى و سختگيرى قريش , براى حفظ دينش به حبشه هجرت كرد, و وقتى كه از حـبـشـه بـا عـده اى از مـسـلمانان به مدينه بازگشت , رسيدن او به مدينه با فتح خيبر مصادف شد,رسول خدا, جعفر را در بغل گرفت و ببوسيد و چنين گفت : نمى دانم از آمدن جعفر دل شادترم و يا از فتح خيبر.
و نيز از رسول خدا شنيده شد كه مى فرمود: مردم از ريشه هاى گوناگون هستند, و من و جعفر از يك ريشه هستيم .
جعفر با سپاهى كه در سال هشتم هجرت به سوى روم مى رفت , عازم جهاد با روميان شد.
رسـول خـدا چـنين قرار داده بود كه فرماندهى سپاه با زيدبن حارثه ((22)) باشد و اگر او كشته شـود فـرمـانـدهـى با جعفربن ابى طالب خواهد بود ((23)).
سپاهيان اسلام رفتند, تا به حدود بلقاء رسيدند, در آن جا با سپاهيان هرقل روبه رو شدند.
مـسـلـمـانان در دهكده موته جاى گرفتند و جنگ خونينى در گرفت و زيد در حالى كه پرچم رسـول خـدا را در دسـت داشـت و جـنگ مى كرد, روميان او را با نيزه هاى خودشان قطعه قطعه كردند.
جـعـفـر, پرچم را به دست گرفت و به نبرد پرداخت .
تااين كه دست راستش از تن جدا شد.
جعفر عـلم را به دست چپ گرفت و به نبرد ادامه داد, دست چپش هم جدا شد.
علم را در بغل گرفت و آن قـدر پـاى دارى كـرد تـا كشته شد.
جعفرنخستين فرزند ابوطالب است كه در راه اسلام كشته شده .
مـادر عـبـداللّه بن جعفر, اسماء دخت عميس است , وى خواهر ميمونه ام المؤمنين و سلمى همسر حمزة بن عبدالمطلب ولبابه همسر عباس ابن عبدالمطلب است .
((24))
جعفر با اسماء ازدواج كرد و او مـادر هـمه فرزندان جعفر است .
اسماء پس از شهادت جعفر به همسرى ابوبكر درآمد وبراى او مـحـمـدبـن ابى بكررا آورد و پس از مرگ ابوبكر, على بن ابى طالب او را گرفت , اسماء براى على , يحيى و محمداصغر را آورد.
واقدى در تاريخش مى گويد كه عون و يحيى را بياورد.
شـوهـر زيـنـب , عـبداللّه بن جعفر, در حبشه متولد شد, عبداللّه , نخستين نوزاد است از مسلمانان مهاجر به حبشه كه در آن ديار به دنيا آمده است .
ابن حجر در اصابه ((25))
نقل مى كند كه رسول خدا فرمود: خوى و خلقت عبداللّه به من مى ماند سپس دست راست عبداللّه راگرفته و چنين فرمود: بارالها! خاندان جعفر را برقرار بدار و كسب وكار را براى عبداللّه مبارك گردان .
اين جمله را سه بار مكرر مى كند.
و سپس مى فرمايد: من در دنيا و آخرت سرور آن ها هستم .
عـبـداللّه مـردى بـود بـزرگ , جـوان مرد, دلير, پاك دامن , و مركز جود و سخا ناميده شد, احسان فروشى نمى كرد و نيكى رانمى فروخت و هيچ مستمندى را از در خانه اش نااميد بر نمى گردانيد.
محمدبن سيرين مى گويد: بـازرگـانـى شـكـرى بـه مـديـنـه آورد و به فروش نرفت .
اين خبر به عبداللّه بن جعفر رسيد.
به پيش كارش فرمان داد كه آن شكررا بخرد و به مردم ببخشد.
يزيدبن معاويه مال گزافى به طور هديه براى او فرستاد.
موقعى كه مال به دست عبداللّه رسيد, آن را ميان اهل مدينه قسمت كرد و از آن به منزل خود هيچ نبرد.
اين شعر عبداللّه بن قيس رقيات است كه مى گويد: من مانند فرزند نامدار و سفيد بخت جعفر هستم .
او چون مى دانست كه مال باقى نخواهد ماند, به مستمندان و بى چارگان ببخشيد و نام خود را جاويدان كرد.
و اين سخن عبداللّه بن ضرار است كه در ستايش عبداللّه مى گويد: اى فـرزنـد جعفر, تو بهترين جوان مردان هستى و براى هر كس كه در خانه ات را بزند و فرود آيد بهترين ميزبانى .
مـيـهـمانانى بسيار در نيمه شب به خانه تو آمدند, هر غذايى كه خواستند آماده بود و چه سخنان شيرينى از تو شنيدند و چه گشاده رويى هايى از تو بديدند.
ابـن قـتـيـبـه در عيون الاخبار نقل مى كند ((26))
كه هنگامى كه معاويه از مكه باز مى گشت , به مـديـنـه آمد و هدايا ومال بسيارى براى حسن و حسين و عبداللّه بن جعفر و محترمان ديگر قريش فرستاد.
بـه فـرسـتـادگـان سفارش كرد كه پس از رسانيدن مال , قدرى درنگ كنند و ببينند هركدام با هـدايـاى خـود چه مى كنند.
وقتى كه فرستادگان رفتند كه هدايا را برسانند, معاويه به اطرافيان خود روى كرده , چنين گفت : اگر بخواهيد, به شما مى گويم كه هر كس با هديه اش چه خواهد كرد.
امـا حـسـن , مقدارى از عطريات هديه اش را به زنان خود داده و بقيه را به هر كس كه نزد او بود, مى بخشد.
اما حسين , از كسانى كه پدرانشان در صفين كشته شده و يتيم شده اند, شروع مى كند, اگر چيزى بماند, شترهايى قربانى كرده و تقسيم مى كند و شير تهيه كرده به مردم مى دهد.
امـا عـبـداللّه بـن جـعـفـر, به غلام خود مى گويد: بديح , قرض هاى مرا ادا كن و اگر چيزى ماند وعده هايى كه به مردم داده ام انجام بده .
و اما فلان ...
تا آخر.
فـرستادگان كه بازگشتند و هر چه ديده بودند گزارش دادند, همان طور بود كه معاويه گفته بود.
عبداللّه در بخشش هاى خود اسراف مى كرد, و از آن كه مالش از ميان برود و يا به دشمنانش برسد ابايى نداشت .
اگر در كفش به جز جانش نباشد, همان را خواهد بخشيد, حاجتمند بايد از خداى بپرهيزد كه آن را تقاضا نكند.
زنـاشـويى مبارك بارور شد, زينب دختر زهرا براى عبداللّه بن جعفر چهار پسر آورد: على , محمد, عـون اكـبر, عباس , هم چنان كه دو دختر آورد كه يكى از آن دو ام كلثوم است كه معاويه با زيركى سـيـاسـى خـود مـى خواست او را به همسرى يزيد در آورد, تا از پشتيبانى بنى هاشم استفاده كند.
عـبداللّه , اختيار دختر را به دست خالوى او امام ح