اموى گرفتار آمـده بـود، امـام حـسين (ع) با اين موج در مبارزه بود و مى كوشيد تا براى روشنگرى و دعوت و دفاع از حق ميان آن شكاف اندازد، و با دلايل محكم در نشان دادن راه روشن ؛ امر به معروف و نهى از مـنـكـر؛ تـعـليـم و تـربـيـت امـّت از طـريـق بـرگـزارى و تـشـكـيـل مـجـالس ‍ وعـظ و ارشـاد در مـكّه و مدينه ، اذهان عمومى را نسبت به وارونگى و گمراهى امـويـان روشـن سـازد. مردم در مجلس امام حسين (ع)، آرام و بى حركت و به تعبير معاويه گويى پـرنـده بـر سـرشان نشسته بود سراسر گوش بودند و اين به خاطر بلندى منزلت وتوجّه فـراوان مـردم بـه سـخـن آن حـضـرت ؛ ارتـبـاط تـنـگـاتـنـگ بـا ايـشـان و نـيـز بـه ايـن دليـل بـود كه سخن آن حضرت چنان حقيقت و صلابتى داشت كه ـ به تعبير معاويه ـ هيچ ياوه اى در آن ديده نمى شد.

مى توانيم اين روند دعوت به سوى حق و دفاع از آن را از طرف امام ، در زمينه هاى زير ملاحظه كنيم :

1 ـ 1 ـ شناساندن منزلت ، فضيلت و معرفت اهل بيت (ع)

در اين زمينه به نقل موارد زير بسنده مى كنيم :

بـه مـعـاويه گفته شد كه مردم چشم به حسين دارند، كاش به او مى گفتى به منبر رود و خطبه بخواند؛ كه توان سخن رانى ندارد.

معاويه گفت : به حسن نيز همين گمان را برديم ، اما اين كار تاءثيرى جز رسوايى ما و بزرگ شدن او در چشم مردم نداشت . اما اطرافيانش آن قدر پاى فشردند تا آن كه به حسين (ع) گفت : اى ابـاعـبدالله ، كاش منبر بروى و خطبه بخوانى . امام (ع) منبر رفت و پس از فراغت از حمد و ثناى الهى و درود بر پيامبر(ص) شنيد كه مردى مى گويد: اين كيست كه خطبه مى خواند؟

امـام (ع) فـرمـود: مـا حـزب پـيـروز خـدايـيـم ، عـتـرت و خـويـشـاونـدان رسـول و خـانـدان پـاكـيـزه اويـيـم . يـكـى از دو گـرانـمـايـه ايـم كـه رسـول خـدا(ص) مـا را هـمـسـنـگ كـتـاب خـدا ـ كـه تـفـصـيـل هـر چـيـز در آن اسـت و باطل از پس و پيش در آن راه ندارد ـ قرار داد. تفسير قرآن بر عهده ما نهاده شده است ، تاءويلش بـر مـا پـوشـيـده نـيست و از حقايق آن پيروى مى كنيم . فرمان ما را اطاعت كنيد كه واجب است و با فـرمـانـبـردارى از خـداو رسـول او مـقـرون گـشـتـه اسـت ، چـنـان كـه خـداى عـزوجـل فـرمـايـد: (اطـاعـت كـنـيـد خـداى را و اطـاعـت كـنـيـد رسـول را و صـاحـبـان امـر خـويـش را، پـس چـون در كـارى نـزاع كـرديـد، آن را بـه خـداى و رسول باز گردانيد)(373)؛ و فرمود: (اگر آن را به پيامبر و صاحبان امر خويش بـاز مـى گـردانـدنـد، اسـتـنـبـاط كـنـنـدگـانـشـان آن را مـى دانـسـتـنـد و اگـر فـضـل و رحـمت خدا بر شما نبود، جز اندكى ، پيروى شيطان مى كرديد.)(374) شما را از گوش دادن به نواهاى شيطان پرهيز مى دهم ؛ چرا كه او دشمن آشكار شماست اگر پيروى او كـنـيـد در شـمار دوستان او درمى آييد كه به آنان گفت : (امروز هيچ كس از مردم بر شما چيره نـيـسـت و مـن در كنارتان هستم ، سپس هنگامى كه دو گروه يكديگر را ديدند به عقب بازگشت . و گـفـت : مـن از شـمـا بـيزارم )،(375) آن گاه هدف ضربت شمشير و پيكان خدنگ قرار گـيـريـد و بـا عـمـودهـا خـرد شـويد و هدف تير قرار گيريد؛ و (از هر كس كه پيش تر ايمان نياورده و با ايمانش خيرى كسب نكرده باشد، ايمان او پذيرفته نگردد.)(376)

معاويه گفت : اى اباعبدالله ، بس است ، حق سخن را ادا كردى .(377)

امـام حـسـين (ع) يكبار در مجلس معاويه گفت : (منم فرزند آب آسمان و رگ هاى زمين ، منم فرزند آن كـه بـه شـرافـت حـسـب و نسب و پيشينه افتخارآميز از همه مردم دنيا برتر است ، منم فرزند كسى كه خشنودى او خشنودى خداى رحمان و خشمش خشم اوست .

سـپـس روبـه مـعاويه كرد و فرمود: آيا تو پدرى چون پدر من و نياكانى چون نياكان من دارى ؟ اگـر بـگـويـى نه ، مغلوب مى گردى و اگر بگويى آرى ، دروغ گفته اى . در اين هنگام رقيب گـفـت : نـه ، سخن تو را تصديق مى كنم . سپس امام حسين (ع) فرمود: حق آشكار است و راهش تنگ نگردد و خردمندان حق را مى شناسند.(378)

امـام بـاقـر(ع) بـه نـقـل از پـدر بزرگوارش مى فرمايد: پس از امام حسن گروهى از مردم نزد حـسـين (ع) رفتند و گفتند: اى فرزند رسول خدا، از شگفتى هايى كه پدرت به ما نشان مى داد چه دارى ؟ امام (ع) فرمود: آيا پدرم را مى شناسيد؟ گفتند: همه مى شناسيم . در اين هنگام امام (ع) پـرده آويـخـتـه بـر در خـانـه اش را كـنار زد و گفت : درون خانه را بنگريد. چون نگريستند، گفتند: اين اميرالمؤ منين است و گواهى مى دهيم كه تو خليفه برحق خدايى .(379)

در روايت ديگرى آمده است كه اين سؤ ال پس از شهادت اميرالمؤ منين از آن حضرت پرسيده شد و حـضـرت به يارانش فرمود: آيا اگر على را ببينيد مى شناسيد؟ گفتند: آرى . فرمود: اين پرده را كـنـار بـزنيد. چون كنار زدند، همه او را شناختند در اين هنگام على (ع) به آنان فرمود: همانا هـر كـس از مـا كـه مـى ميرد به واقع نمرده است ، و آن كس از ما كه زنده باشد بر شما حجت است .(380)

حـبـيـب بـن مـظـاهـر اسـدى از آن حـضـرت پـرسـيـد: پـيـش از آن كـه خـداى عـزوجـل آدم را بـيـافـريند شما چه بوديد؟ امام (ع) فرمود: ما شبح هايى نورانى بوديم و بر گـرد عـرش ‍ خـداى رحـمـان مـى چـرخـيـديـم و تـسـبـيـح و تهليل و ستايش را به فرشتگان مى آموختيم .(381)

عـقيصا ـ ابوسعيد دينار ـ گويد: از حسين (ع) شنيدم كه فرمود: هر كس ما را دوست بدارد خداوند او را به دوستى ما سود رساند، گرچه در ديلم اسير باشد. دوستى ما گناهان را مى ريزد چنان كه باد برگ را.(382)

اسـمـاعـيـل بـن عـبـدالله گـويـد: حسين بن على (ع) فرمود: هنگامى كه خداوند آيه واولوا الارحام بـعـضـهـم اولى بـبـعـض فـى كـتـاب الله ) را نـازل فـرمـود، از رسـول خـدا(ص) دربـاره تـاءويـل آن پـرسـيـدم ، فـرمـود: مقصودش كسى جز شما نيست . اولوا الارحام شماييد چون من از دنيا رفتم پدرت على ، به من و جايگاهم سزاوارتر است و چون پدرت از دنـيا رفت ، برادرت به او سزاوارتر است و چون حسن از دنيا رفت ، تو به جايگاهش از همه سـزاوارتـرى گـفـتـم : اى رسـول خـدا(ص) پـس از مـن چـه كسى سزاوار جايگاه من است ؟ گفت : پـسـرت على به جايگاه تو سزاوار است و چون او از دنيا رفت ، محمد به جايگاه او سزاوارتر است و چون محمد از دنيا رفت ، فرزندش جعفر، پس از وى به او و به جايگاهش سزاوارتر است ؛ و چـون جـعـفـر درگـذشـت ، فـرزنـدش مـوسـى به جانشينى او سزاوارتر است ؛ و چون موسى درگذشت ، فرزندش على به جانشينى او سزاوارتر است ؛ و چون على درگذشت فرزندش محمد بـه جـانـشـيـنـى او سـزاوارتـر اسـت ؛ و چـون مـحـمـد درگـذشت ، فرزندش على به جانشينى او سـزاوارتـر است ؛ و چون على (ع) درگذشت ، فرزندش حسن به جانشينى او سزاوارتراست ؛ و پـس از درگـذشـت حـسـن ، نـهـمـيـن فـرزندت غايب مى شود. اين امامان نه گانه از پشت تويند و خداوند دانش و فهم مرا به آنان داده است ، سرشت آنان از سرشت من است . هيچ كس حق آزردن آنان را ندارد (كه اگر چنين كند) خداوند آنان را از شفاعتم محروم گرداند.(383)

نـصـر بـن مـال