عرض فشارقـرار گـرفـتـن را مـوجب زيان و شكست مى دانستند و خاستگاه همه آناعتراض ها، پيشنهادها و نصايح ، همين منطق بود.
به راستى چه اندازه ميان اين منطق و منطق دورانديشى كه سرنوشتاسـلام و امـت اسلامى را پايه محاسباتش قرار داده است تفاوت وجوددارد؟! اين منطق پيوسته روند رويدادهاى سياسى جامعه را زير نظرداشـت و مـى ديـد كـه معاوية بن ابى سفيان ، رهبر وقت حركت نفاق ،بـيـشـتـر امت اسلامى را به بيراهه كشانده است . معاويه ياد و نام وفـضـايـل اهـل بـيـت را در پـرده كـتـمـان نـهـاده و بـه وسـيـلهجـعـل احـاديـث دروغين از زبان پيامبر(ص )، قداست دروغينى را براىخودش و شمارى ديگر از صحابه كه حركت نفاق را رهبرى و يا درركـاب وى حـركـت مـى كـردنـد و در راسـتـاى غـصـب حـقـوق الهـىاهل بيت وى را پشتيبانى مى كردند، دست و پا كرده بود. معاويه باتاءسيس فرقه هاى دينى مانند ((جبريون )) و ((مرجئه )) كه براىخـدمـت بـه امويان و توجيه كارهايشان تفسير دينى ارائه مى دادند،مـردم را از قـيـام و نـهـضـت بـر ضد ظلم و ستم باز داشته بود. اينگـروه ها در تلاش هاى فراوان معاويه براى متفرق ساختن قلبى وطـبـقاتى و زير فشار قرار دادن هر چه بيشتر شيعه ، وى را يارىمى دادند.
بـا تـوجـّه بـه اينكه دوران حكومت معاويه به درازا كشيد، اكثر امّتفـريـفـتـه گمراهى دين اموى گشتند و معتقد شدند كه حكومت معاويهشـرعـى اسـت و تـداوم خـلافـت اسـلامـى پـس ازرسـول خـدا(ص ) اسـت . وى امـام ايـن امـّت اسـت و جـانـشـينان وى نيزجـانـشـيـن شرعى پيامبرند. با كمال تاءسف قاطبه امّت كوركورانهبه اين گمراهى تن دادند و فرمانبردار او شدند. به طورى كه نهتـنـهـا جـز او را نمى شناختند، فكر اين را هم كه ممكن است حقيقت چيزديگرى باشد، نمى كردند!...
مطمئن ترين راه براى شكستن و نابود سازى اين چارچوب دينى اينبود كه مردى با برخوردارى از موقعيّت دينى و پذيرفته شده درنـزد امـّت اسـلامـى ، قـيـام كند. چرا كه قيام او ضامن رسوايى چهرهدروغين بنى اميه بود؛ و واقعيّت جاهليت و فاصله آنان را از تعاليماسلامى آن چنان كه بود روشن مى ساخت . اين مرد كسى جز حسين بنعـلى (ع ) نـبـود؛ زيـرا آن حـضـرت در قـلب اكـثـريت قاطع مسلمانانجـايـگـاهـى بـلنـد داشت و او را دوست مى داشتند و حرمت مى نهادند وتـعظيم مى كردند... اگر واقعه كربلا نمى بود، حكومت امويان باعـنـوان ديـنـى اسـتـمـرار مـى يـافـت و بـا گـذشـت روزهـا وسـال هـا در اذهـان مـردم چنين رسوخ مى كرد كه اسلام جز آنچه بنىاميه مى گويند و بدان عمل مى كنند نيست و فاتحه اسلام خوانده مىشد.
اگـر واقـعـه عـاشـورا نـبود، امكان جداسازى ميان امويت و اسلام نيزوجـود نـداشـت . ايـن سـخـن بـه ايـن مـفهوم است كه اگر روزى امويتزوال پذيرفت ، زوال اسلام نيز حتمى است .
در نتيجه همه قيام ها و انقلاب هايى كه بر ضدّ ستم امويان برپامـى شـد، ضـدّ اسـلامـى تـلقـّى مـى گـرديد. اما پيروزى حسينى درعـاشـورا مـوجب شد كه همه قيام ها و انقلاب هاى پس از عاشورا، بهنام اسلام و بر ضد امويان برپا گردد.(373)
يادآورى
شـايـان ذكـر اسـت كـه امـام حـسـيـن (ع ) در هـمـان هـنـگـامـى كـه درعـمـل بـر پـايـه ايـن منطق ژرف انديشانه ـ يعنى منطق پيروزى بهوسـيـله شهادت ـ رفتار مى كرد، در برخورد با ظاهربينان نيز براسـاس استدلال هاى ظاهرى ، پيشنهادها و نصايح شان را پاسخ مىگفت . همچنين آن حضرت در پاسخ ‌هايى كه ارائه مى داد، به نوع وسطح فكر مخاطب و ميزان خِرد و سطح آگاهى و درجه دوستى و نوعاعـتـقـاد آنـان نسبت به اهل بيت (ع ) و ميزان ارتباطشان با دشمنان آنبزرگواران توجه مى نمود.
از ايـن رو ـ براى مثال ـ پاسخ آن حضرت به ام سلمه رضى اللّ هعنها و محمد بن حنفيه (رضى ) و عبدالله بن عباس ، با پاسخى كهبـه عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير و عبدالله بن مطيع عدوى وامثال آن مى دهد متفاوت است .
ايـن حـقـيقتى است كه بايد در بررسى گفت و گوهاى آن حضرت مدنـظر داشت و آن را فراموش نكرد، تا بتوان رازِ تفاوت هاى ظاهرىپاسخ ‌هاى ايشان را درك كرد.تلاش عبدالله بن عباس
تـاريـخ چـنـدين گفت و گو ميان امام (ع ) و عبدالله بن عباس را ثبتكـرده اسـت . مـجـمـوعـه اين گفت و گوها نشان مى دهد كه پسر عباستلاش داشت امام حسين (ع ) را از رفتن به عراق ـ نه از قيام و انقلابعليه حكومت بنى اميه ـ باز دارد. دليل وى براى اعتراض به رفتنامام (ع ) به كوفه ، اين بود كه مى گفت ، مردم كوفه بايد ـ پيشاز رفـتـن امام (ع ) ـ در عمل مقدمات رفتن وى را فراهم سازند و زمينهحـضـور امـام در شـهـر خـويـش را آمـاده كـنـنـد. بـراىمـثـال امـيـرشـان را بـيـرون بـرانـنـد و يـا بـهقـتـل بـرسـانـنـد؛ و هـمـه دشـمنان آن حضرت از امويان و مزدوران وجاسوسانشان را بيرون كنند و اداره شهرشان را به دست بگيرند.در چـنـيـن شـرايـطى رفتن امام (ع ) چشم انداز روشنى دارد؛ وگرنهرفـتـن امـام ـ درحـالى كـه هـيـچ حـركـتـى انجام نداده اند ـ كارى استمخاطره آميز كه نتيجه اى جز آشوب و كشت و كشتار ندارد.
از جـمـله ابـن عـبـاس در ايـن بـاره چنين گفت : خدايت رحمت كند، به منبـگـو، آيا نزد مردمى كه اميرشان را كشته اند، اداره امور شهر خودرا بـه دست گرفته اند و دشمنان خود را بيرون رانده اند مى روى؟ اگـر چـنـيـن كـرده انـد، بـه نـزد آنـان برو؛ وگرنه اگر تو رادرحـالى دعـوت كـرده انـد كـه امـيـرشـان بـر آنـان مـسـلّط اسـت وكـارگـزارانـش از مردم ماليات مى گيرند، بدان كه تو را به جنگدعـوت كـرده اند و از اين كه تو را بفريبند و تكذيب كنند و با تومـخـالفـت بـورزنـد و رهـايـت كـنند و در هيبتِ سختگيرترين مردم بهسوى تو بيايند، بر تو ايمن نيستم .(374)
او هـمچنين گفت : اگر عراقيان ، آن طور كه مى پندارند، خواهان توهـسـتـنـد، براى آنان بنويس كه [ابتدا] دشمنانشان را بيرون كنند وسـپـس نـزد آنـان بـرو؛ و اگـر در هـرحـال از رفتن ناگزيرى ، به يمن برو كه دژ و دره فراوان دارد وسرزمينى است گسترده . آنگاه دعوتگران خويش را اين سو و آن سوبـفـرست ، اميدوارم كه در اين صورت به سلامتى به مقصود خويشنايل گردى .(375)
ايـن سـخـنـان ، مـهـم ترين نظرِ عبدالله بن عباس است كه در گفت وگـوهـاى وى بـا امـام (ع ) آشـكـار مـى شود و نشان مى دهد كه محورانـديـشـه وى قـيام امام (ع ) را تاءييد مى كند و تنها اعتراض او بهرفتن آن حضرت به عراق ، پيش از تحرك و قيام مردم آنجاست . اينيـكـى از تـفـاوت هـاى مهم ميان موضعگيرى ابن عباس و موضعگيرىعـبـدالله بـن عـمر است كه با اصل قيام بر ضد حكومت ستمگر اموىمخالف است .
ولى اين نظر، به خودى خود كاشف از انتساب ابن عباس به مجموعهنـصـيـحـتـگـران و دلسـوزانـى كـه بـا عينك پيروزى به قضيه مىنگريستند نيز مى باشد. و اين نگرش چيزى نبود كه خواسته هايش، در صـورت تحرك عملى براى رسيدن به چنين پيروزى اى ، برامام پوشيده باشد.
در ايـنـجـا مـجـمـوعـه گـفـت و گ