 تجمع سپاه عبيد الله را در نخيله كوفه مشاهده نمود و متوجه شد كه اين سپاه براى ستيز با حسين آماده مى شود به خانه خود آمد و تصميم گرفت بلافاصله براى ملحق شدن به سپاه حسين عليه السلام حركت كند، كه همسرش ام وهب و نيز وهب و همسر وهب نيز وى را همراهى نمودند. با اين كه شهر و اطراف در محاصره نيروهاى امنيتى بوده است . اين خانواده به نوعى مى توانند از كوفه دور شوند و خود را به سپاه حسين عليه السلام برسانند. و شخص عبد الله و نيز فرزندش وهب هر دو در روز عاشورا در دفاع از آرمانهاى حسين عليه السلام شهيد مى شوند امام نيز يارى آنان را مى پذيرد و حتى ام وهب با چوب به سپاه عمر سعد حمله ور مى شود كه امام وى را به خيمه ها باز مى گرداند. (314)
5 - در فراهم آوردن عده و ياران سترگ امام تلاش گسترده اى انجام داد و چون به عراق خيلى اميدوار بود تنها از مردم كوفه استمداد نمى كرد بلكه از ساير مراكز مانند بصره نيز حضرت يارى مى طلبيد.
امام نامه اى به سران شيعه و طايفه ها در بصره مانند مالك بن مسمع ، احنف بن قيس ، منذربن جارود و مسعود بن عمرو و قيس بن هيثم و عمر بن عبيد الله نگاشت و آنان در جريان اوضاع و احوال و تصميمات خود قرار داد. (315)
در بصره خانه زنى به نام ماريه بنت سعد پايگاه تجمع شيعه بود كه در يكى از اجتماعات شيعه برخى تصميم مى گيرند به يارى حسين عليه السلام بشتابند. چنانكه بعد از يكى اين جلسه ها يزيد بن بنيط با دو فرزندش عبد الله و عبيد الله تصميم مى گيرند به امام ملحق شوند و به سمت مكه حركت مى كنند و در مكه به امام ملحق مى شوند و در كربلا هم به شهادت مى رسند. (316)
5 - در روز تاسوعا در هنگام محاصره امام عليه السلام حبيب بن مظاهر كه از طايفه بنى اسد بود به حضور امام مى رسد. به امام گزارش مى دهد كه در اين نزديكى عده اى از بنى اسد حضور دارند، اگر اجازه مى دهيد از آنان يارى طلب نماييم . امام عليه السلام اجازه مى دهد حبيب به درون ان قوم رفته از آنان استمداد مى نمايد و هفتاد نفر از آنان آماده شده همراه حبيب مى ايند، كه با گزارش كه به عمر سعد مى رسد عمر سعد سپاهى را به سوى آنان گسيل نموده درگيرى شديد رخ مى دهد. عده اى از آنان كشته مى شوند. در نهايت كسى موفق نمى شود به سپاه امام ملحق شود، حبيب بن مظاهر تنها بر مى گردد. (317)
داستان عبرت اميز!  
6 - عبيد الله بن حر جعفى بر اثر بى تفاوتى كه مى خواست از گير و دارهاى اوضاع كوفه فرار كند، به اطراف شهر مى رود، امام در مسير حركت خودش ‍ به سمت كوفه در منزلى به نام قصر بنى مقاتل اطراق مى نمايد و مشاهده مى كند كه در كنار وى كاروان ديگرى اطراق نموده است . مى پرسد اين خيمه گاه از كيست ، مى گويند از عبيد الله بن حر جعفى . حضرت حجاج بن عروق از ياران خويش را به نزد وى مى فرستند و از مى خواهد كه به يارى حسين بيايد. عبيد الله با شنيدن پيام حسين سخت نگران شده ضمن استرجاع مى گويد من از كوفه بيرون آمدم كه از جريان ها در كنار باشم نه در سپاه عبيد الله باشم و نه در كنار حسين عليه السلام در هر صورت در خدمت امام حاضر نمى شود و فرمايش امام را ناديده مى گيرد. پيك امام بر گشته و جريان را گزارش مى دهد. امام بعد از شنيدن سخنان پيك ، خود به خيمه عبيد الله مى رود با وى به گفتگو مى نشيند.
نخست از اوضاع بنى اميه و امتناع از بيعت با يزيد سخن به ميان آورده ، آنگاه به وى مى گويد مردم شهر شما، مرا به سوى خود فرا خوانده است و من به ديار آمدهام . آنگاه هنگامى كه بى تفاوتى را مشاهده مى كند، به وى خطاب نموده كه تو به جبهه حق را يارى نرسانده اى و از شهر فرار كرده اى و گناه بزرگى را مرتكب شده اى ليكن راه توبه ، جبران ان هموار است و ان اين كه اينك به يارين من بشتابى .
وى در پاسخ بهانه مى آورد كه اگر مردم كوفه تو را يارى مى رساندند من پا بر جاترين آنها بودم ، ليكن مردم صحنه را خالى كرده اند و بر تو نيز توصيه مى كنم اقدايم انجام ندهى ليكن اگر تصمى بر ستيز دارى من اسب تيز و تندى و شمشير برنده اى در اختيار تو مى گذارم اما خود از شركت در نبرد معذورم !
امام هنگامى كه مى بيند بى تفاوتى و بى غيرتى وى به اوج رسيده از يارى وى نا اميد مى شود مى فرمايد: ما نيازى به تجهيزات تو نداريم يارى خودت را خواهان بوديم كه تو فردى گمراه هستى كه من گمراهان را به يارى خويش فرا نخواهم خواند: ولم اكن اتخذ المضلين عضدا. آنگاه فرجام كار وى را خود گوشزد مى نمايد كه كسانى كه از رهبرى به حق اهل بيت حمايت نكند. نگون بختى در انتظار آنان خواهد: من سمع داعيه اهل بيتى و لم ينصر هم على حقهم الا الكبه الله على وجهه النار. در تعبير ديگر آمده : فو الله لا يسمع واعتينا احد ثم لا ينصرنا الا هلك . (318) هر كس يارى خواهى ما را بداند و ما را بداند و ما ار براى بدست آوردن حق يارى نرساند فرجام وى تباهى و آتش خواهد بود.
اين جريان از جهاتى قابل بررسى و بهره ورى است كه در مورد ديگرى از اين نوشتار بيشتر به ان خواهيم پرداخت . ليكن نبه طور خلاصه نخست به چند نكته اشاره مى شود:
1 - امام عبيد الله بن حر را كه از سران شيعه بود به يارى خود طلبيد كه مورد سخن فعلى ما نيز همين است كه حضرت در هر جا زمينه مى ديد افراد و گروها را به يارى خويش فرا مى خواند.
2 - امام وى را به خاطر اين كه بى تفاوت مانده و تماشاى صحنه هاى اجتماعى سخت نكوهش نموده و وى را گنهكار خواند و راه جبران ان را رهنمود نمود!
3 - امام هنگامى كه از يارى نا اميد شد فرمود من از گمراهان كمك و يارى نمى خواهم .
4 - عاقبت و سر انجام كار كسى كه از جبهه حق اهل بيت مراقبت نمى كند باز گو نمود تباهى و گرفتارى عذاب الهى است .
5 - يارى رساندن امام حسين عليه السلام در ان شرايط حساس و با توجه به خوف و خطرهايى كه در پيش بوده بر همگان لازم بود است و هيچ عذر و بهانه اى پذيرفته نيست كه كسى خود را از صحنه هاى دفاع از دين و عترت كنار بكشد. بى تفاوتى نسبت به امور اجتماعى و دفاعى گناه نابخوشودنى است . بر اين اساس هيچ كس مجاز نمى باشد رهبرى به حق مانند امام حسين عليه السلام را تنها گذاشته به زندگى خود بپردازند. كه در اين باره توضيح بيشتر خواهد آمد.
6 - جريان باز گشت حر بن يزيد رياحى نيز گواه ديگر بر اين موضوع است كه حضرت حتى در روز عاشورا نيز يارى مى طلبيد و نيروهايى كه آماده مى شدند در كنار امام قرار گيرند، آنان را با روى گشاده مى پذيرفت .
همان گونه كه وقتى حر در انجام كار ديد كه تصميم قطعى جنگ با حسين عليه السلام است ، خود را از سپاه باطل كنار به سپاه حق پيوند خورد و از گذشته خود نيز اظهار پشيمانى نمود و گذشته خود را كه راه را بر فرزند رسول الله (ص ) بسته بود جبران كرد و در راه آرمانهاى حسين به شهادت رسيد. (319) همان پيشنهادى كه حضرت به عبيد الله بن يزيد جعفى نمود ولى چون وى شايستگى ان را نداشت نپذيرفت .
بر اين اساس آنچه در مرحله نخست از قيام مى توان بهره ورى نمود اين كه امام براى دست يازى به اهداف و انگيزه هاى خويش يك حركت بزرگ اجتماعى را پديدار ساخت . يك انقلاب فرا گي