وهـاى مـيـان ابـن عباس و امام (ع ) رانقل مى كنيم .
گفت و گوى نخست
ايـن گـفـت و گـو، سـه جانبه بود و عبدالله بن عمر نيز به عنواننـفـر سوم در آن شركت داشت و در دوران نخست اقامت امام حسين (ع ) درمـكـه مكرمه ، كه ابن عباس و ابن عمر (كه قصد بازگشت به مدينهرا داشـتـنـد) نـيز در آنجا حضور داشتند، صورت پذيرفت . از آنجاكه ما در اينجا در مقام تشخيص ابعاد موضعگيرى و تحرك ابن عباسهـسـتـيـم ، تـنـهـا مـتـن گـفت و گوهاى ميان او و امام (ع ) را مورد دقت وبررسى قرار مى دهيم .
ابن عمر سخن خود را با برحذر داشتن امام از دشمنى با خاندان اموىو ستمگرى هاى آنان و گرايش مردم به دنيا آغاز كرد و بيم خود رااز كـشـتـه شـدن آن حـضـرت آشـكـار كـرد و عـنـوان كـرد كـه ازرسـول خـدا(ص ) شـنـيـده اسـت كـه فـرمـود: حـسـين كشته مى شود وچـنـانـچـه او را بـكـشـنـد و رهـايش كنند و از يارى او دست بردارند،خـداونـد تـا روز رسـتـخيز آنان را وا مى نهد.(376) سپسبـه امـام (ع ) پـيـشنهاد كرد كه او نيز همانند ديگر مردم از در صلحدرآيد و همانند دوران معاويه شكيبايى پيشه سازد.(377)
امـام حسين (ع ) در پاسخ وى فرمود: اى اباعبدالرحمن ، آيا با وجودآن سخن پيامبر(ص ) درباره او و پدرش باز هم با يزيد بيعت كنمو با او از در صلح درآيم ؟!
در ايـن هـنـگـام ابـن عـبـاس گـفـت : راسـت گـفـتـى اى ابـاعـبـدالله ،رسـول خـدا(ص ) در دوران زندگى خويش فرمود: مرا با يزيد چهكـار، خـداونـد در يـزيـد مـبـاركـى قرار مدهاد! او فرزندم و فرزنددخترم يعنى حسين را مى كشد. به آن كه جانم به دست اوست سوگندكـه اگـر حـسـيـن در نـزد مـردمـى كـشـتـه شـود و ازقـتـل وى جـلوگـيـرى نـكـنـنـد، خـداونـد مـيـاندل و زبانشان دوگانگى مى افكند.
آنگاه پسر عباس گريست امام حسين (ع ) نيز با او گريست و فرمود:اى پـسـر عـبـاس ، تـو مـى دانـى كـه مـن فـرزنـد دخـتـررسـول خـدا(ص ) هـسـتم ! ابن عباس گفت : آرى به خدا سوگند، مىدانـيـم و مـى شـنـاسـيـم كـه در دنـيـا هـيـچ كـس جـز تو فرزند دختررسـول خـدا(ص ) نيست و يارى تو همانند نماز و زكات كه هيچ كدامبدون ديگرى پذيرفته نيست ، بر همه مردم واجب است !
حسين (ع ) فرمود: اى پسر عباس ، چه مى گويى درباره مردمى كهپـسـر دخـتـر رسـول خـدا(ص ) را از خـانـه و زاد بـومـش و از حـرمپـيـامـبـر(ص ) و مـجاورت با قبر و زادگاه و مسجد او و هجرتگاه اوبـيـرون رانـده اند و او را ترسان و بيمناك رها كرده اند كه نه مىتـوانـد در جـايـى اسـتـقـرار يـابـد و نـه در مـحـلى مسكن بگزيند وقصدشان اين است كه او را بكشند و خونش را بريزند، در حالى كهنـه بـه خـداونـد شـرك ورزيـده و نـه كـسـى جـز او را بـه دوستىگرفته و نه سنت پيامبر(ص ) را تغيير داده است ؟!
ابـن عـبـاس گـفـت : نظر من درباره آنها اين است كه ((آنان به خدا ورسـول او كـفـر ورزيـده انـد و جـز بـا كـسـالت بـه نـمـاز نـمـىايـسـتـنـد))(378)، ((نـزد مـردم خـودنـمـايـى مى كنند و جزانـدكـى خـدا را يـاد نمى كنند ميان كفر و ايمان سرگردانند، نه باايـنـان و نـه بـا آنـان ، آنـكـه خـدا گـمـراهش كند هيچ راهى براى اونـخـواهـى يـافـت ))(379) و چـنين كسانى سزاوار بلايىبـزرگ انـد. امـا تـو اى پـسـر دخـتـر رسـول خـدا(ص )، سـرآمـدافـتـخـاركـنندگان به رسول خدايى ، تو فرزند زهراى بتولى ،تـو يـقـيـن دارى كـه خـداونـد از كـردار سـتـمـكـارانغـافـل نيست ، و من گواهى مى دهم كه هر كس از تو دورى جويد و درجـنـگ تو و پيامبرت ، محمد(ص )، طمع بندد، در آخرت خيرى نخواهدديد.
حسين (ع ) گفت : بار پروردگارا تو گواه باش .
ابـن عباس گفت : اى پسر دختر رسول خدا، جانم به فدايت ، گويامرا به سوى خود مى خوانى و از من اميد يارى دارى ! به خداى بىهـمتا سوگند، چنانچه در مقابل چشمانت گردن زده شوم تا آنكه همههـسـتـى ام از كـف بـرود، يـك صـدم حـق تو را ادا نكرده ام ! اينك من درحضور شمايم هر امرى داريد بفرماييد.
در ايـن هـنـگـام پـسـر عـمـر احـسـاس كـرد كـه امـام بـا گـفـتـن جـمـله((پـروردگارا تو آگاه باش )) حجت را بر مخاطب تمام كرده است وابـن عباس با درك مفهوم اين سخن ، قصد يارى امام (ع ) را دارد و مىخـواهـد كـه در قيام بر ضد حكومت اموى به او بپيوندد و بر او نيزواجـب اسـت كه فرمان امام (ع ) را امتثال كند. لذا خطاب به ابن عباسگفت : اى پسر عباس ، اجازه بده از اين سخن درگذريم !
سـپس روبه امام (ع ) كرد و از او خواست كه به مدينه باز گردد واز قـيـام دسـت بردارد و او نيز همانند ديگر مردم از در صلح درآيد وتـا مـرگ يـزيـد صبر كند! او همچنين در اينجا مدعى شد كه چنانچهامـام دسـت از قـيـام بـردارد، اگـر بيعت هم نكند، دست از او برخواهندداشت !
در ايـنجا امام (ع ) مخالفت خويش را با منطق پسر عمر ابراز داشت واو را مـلزم بـه پـذيـرش ‍ ايـن حـقـيـقـت كـرد كـه پـسـر دخـتـررسـول خدا(ص ) با پاكى و هدايت و منزلت ويژه اى كه دارد، ماننديـزيـد بـن مـعـاويـه نـيـسـت ؛ و بـه او فهماند كه امويان از او دستبـرنـخـواهـنـد داشـت تـا از او بـيـعـت بـگـيـرنـد يـا او را بـهقـتـل بـرسانند. آنگاه پسر عمر را دعوت كرد تا او را يارى كند؛ وچنانچه يارى اش نمى كند دست كم در بيعت با يزيد شتاب نورزد!
آنـگـاه امـام (ع ) رو بـه ابـن عباس كرد و گفت : اى پسر عباس ، توپسر عموى پدرم هستى و از آن هنگام كه تو را شناخته ام ، پيوستهامر به نيكى مى كنى . تو با پدرم همراه بودى و مشورت هاى هدايتآميز مى دادى ، او از تو تقاضاى خيرخواهى و مشورت مى كرد و تومـشورت درست مى دادى . در پناه خداوند به مدينه برو و هيچ خبرىرا از مـن پـنهان مكن . من در اين حرم اقامت مى گزينم و تا هنگامى كهبـبـيـنـم مردمش مرا دوست مى دارند و يارى ام مى كنند در آن مى مانم .هـرگـاه كـه مـرا رها كردند. سراغ ديگران مى روم و به سخنى كهابـراهـيم خليل (ع ) هنگام افكنده شدن در آتش بر زبان راند و آتشبـر او سـرد و سـلامـت شـد، يـعـنـى ((حـسـبـى اللّه ونـعـمالوكيل )) پناه مى برم .
در ايـن هـنـگـام ابـن عـبـاس و ابن عمر به شدّت گريستند. حسين نيزلختى با آنان گريست . سپس با آن دو خداحافظى كرد و ابن عمر وابن عباس به مدينه رفتند.(380)
درنگ و ملاحظه
1ـ ابن عباس (رضى ) ـ در بخش نخست سخن خود در اين گفت و گو ـتـاءكـيـد كـرد كـه پـيـامـبـر(ص ) بـه مـردم خـبـر داد كـه يـزيـدقاتل حسين (ع ) است و بر آنان واجب است كه از وى پشتيبانى كنند ويارى اش دهند. نيز آن حضرت به مردم هشدار داد كه چنانچه امام (ع )در حـضـور مـردم كـشته شود و از قتل او جلوگيرى نكنند و يارى اشندهند، خداوند ميان دل و زبانشان دوگانگى خواهد افكند! پسر عمرنـيـز ايـن هـشـدار رسول خدا(ص ) را مورد تاءكيد قرار داد. آنجا كهگـفـت ، از رسـول خـدا(ص ) شـنـيـده اسـت كه فرمود: حسين كشته مىشـود، چـنـانچه او را بكشند و رهايش كنند و يارى اش ندهند، خداوندتـا روز رسـتـخـيـز آنـها را واخواهد نهاد. معناى اين سخن اين است كهحـمـاسه قتل حسين (ع ) و