 اينكه قاتلش يزيد است و بر امت واجب استكـه بـه حـمايت و يارى آن حضرت برخيزند، در ميان جامعه اسلامىشـايـع بـود! امـا بـا گذشت پنجاه سال از رحلت پيامبر(ص ) مردمبـه وسـيـله جريان نفاق و به ويژه شاخه اموى آن گمراه شده ، ازسـفـارش هـا و هـشـدارهـاى پيامبر(ص ) فاصله گرفته بودند. ابنعـباس كه تلخى اين موضوع و نتايج مخاطره آميزش را احساس كردهبود، گريست و امام نيز با او گريست !
2ـ ابـن عـبـاس در ايـن گـفـت و گـو بر معرفت خود نسبت به مقام امامحـسـيـن (ع ) و ضـرورت دوسـتـى و يـارى او تـاءكـيـد ورزيـد. بـهدليـل ايـنكه گفت : ((يارى تو همانند نماز و زكات بر امت واجب است...)) و گفت : ((چنانچه در مقابل چشمانت گردن زده شوم تا آنكه همههستى ام از كف برود. يك صدم حق تو را ادا نكرده ام ...))
3ـ ابـن عـبـاس هـمـچنين بر شناخت خود نسبت به كفر و نفاق امويان ونيز بر اينكه آنان و كسانى كه در جنگ با امام ياريشان مى دهند، درروز رستخيز از خير بى بهره اند تاءكيد ورزيد.
4ـ از ايـن سـخن ابن عباس كه مى گويد: ((گويا مرا به سوى خودمـى خـوانـى و از مـن امـيـد يارى دارى ... اينك من در حضور شمايم هرامـرى داريـد بـفـرماييد...)) چنين استفاده مى شود كه او با وجود كهنسـالى از بـنـيـه اى نـيـرومـند برخوردار بوده است ؛ وگرنه اعلامآمـادگـى و جـهـاد نـمـى كـرد. آن طـورى كـه بـراىمـثـال از روايـت ديـدارش بـا ام سلمه ، پس از شنيدن سوگوارى وىبـر حـسـين ،(381) استفاده مى شود، او نابينا نبوده است .آرى ، مـى تـوان گـفـت كـه امـام در هـيچ جاى گفت و گوهايش با ابنعباس ، از وى نخواسته است كه به حضرت بپيوندد و يارى اش دهدـ چيزى كه نابينايى و زمينگيرى و معذور بودنش را از جهاد تاءييدمـى كـنـد ـ ، بـلكـه اعـلام آمـادگـى او بـراى جـهاد و جان فشانى درحـضـور امـام ، نـاظـر بـر اعـلام وجـوب يارى و دفاع از امام حتى درصورت داشتن عذر، بوده است .
5 ـ آن طور كه از يكى از بخش هاى اين گفت و گو استفاده مى شود،امام (ع ) به ابن عباس ‍ اجازه داد كه در پناه خداوند در مدينه بماندو به كاروانش نپيوندد. آنجا كه فرمود: ((در پناه حمايت خداوند بهمدينه برو و هيچ خبرى از خود را از من پنهان مكن )).
6ـ امام (ع ) ـ در دوران نخست اقامتش در مكه ـ به ابن عباس خبر داد كهبـنـى امـيه قصد كشتن و ريختن خون او را دارند. شايد مقصود امام ازايـن خـبـر ايـن بـود كـه از نـقـشـه حـكـومـت مـركـزى بـراىقتل وى در مدينه يا مكه خبر دهد، يا اينكه مى خواست از اين حقيقت كه((چـنـانـچـه بـيـعـت نـكـنـد كشته مى شود)) خبر دهد، و به اين وسيلهنـادرسـتـى گـفـتار كسانى چون ابن عمر را خاطرنشان سازد كه مىگـفـتـنـد چـنـانچه دست از قيام بردارد و صبر پيشه كند، حتى اگربيعت هم نكند خطرى تهديدش نخواهد كرد.
7ـ بـا تـوجـه بـه آگـاهـى امـام (ع ) بر اين كه چنانچه بيعت نكندكـشـته مى شود و با توجه به پافشارى بر اين كه حرمت حرم باريـخـتـن خـون او شـكـسـتـه نشود، مى توان مفهوم سخن آن حضرت درپـايـان ايـن گفت و گو با ابن عباس را دريافت كه فرمود: ((من دراين حرم اقامت مى گزينم و تا هنگامى كه مردمش مرا دوست بدارند ويـارى ام كـنـند در آن مى مانم و هرگاه كه رهايم كردند نزد ديگرانخـواهـم رفـت ...)) بـا تـوجـه بـه ايـن كـه ايـن گـفـت و گـو دراوايـل دوران مـكـّى انـجـام شـد، مـقـصود امام (ع ) اين بود كه به ابنعـبـاس اطـمـينان دهد دوران اقامت وى در مكه كوتاه نخواهد بود و مدتزيادى در آنجا مى ماند. و امام (ع ) ماندن خود را در شهر به دوستىو يـارى مردم مشروط ساخته بود. اين در حالى بود كه مى دانست درمـيـان مـكـيـان جـز شـمـارى انـدك ، دوسـتـداراهـل بـيـت نـيـسـتـنـد(382) و در مـكّه پايگاهى مردمى كه دربرابر حكومت اموى او را حمايت و يارى كند وجود ندارد.
گفت و گوى دوم
چنين به نظر مى رسد كه اين گفت و گو پس از بازگشت ابن عباساز مـديـنـه به مكه براى بار دوم ، ميان او و امام صورت پذيرفتهاسـت . تـاريـخ مـى گويد: ابن عباس در اين روزها به مكه آمد، چونشنيده بود كه حسين (ع ) آهنگ رفتن دارد. او نزد امام آمد و بر او سلامكرد و گفت : فدايت گردم ، ميان مردم پيچيده است كه آهنگ عراق دارى! بـه مـن بـگـو مـى خـواهـى چـه بـكـنـى ؟(383) امام (ع )فـرمـود: ((آرى ، بـه خواست خداوند در همين روزها حركت خواهم كرد.ولا حول ولا قوة الا بالله العلى العظيم .))
ابـن عـباس گفت : تو را از انجام چنين كارى در پناه خداوند قرار مىدهـم . اگـر نـزد مـردمـى مـى روى كـه امـيـرشان را كشته ، زمام امورسـرزمـيـن شـان را بـه دسـت گرفته و از دشمن خود كناره گرفتهانـد،(384) اقـدام تـو درسـت و بـه مـصـلحـت اسـت . ولىچـنـانـچـه نـزد مـردمـى مـى روى كـه تـو را دعـوت كـرده انـد وحـال آنكه اميرشان بر اريكه قدرت است و كارگزارانش از سرزمينشـان خـراج مـى ستانند،(385) بدان كه تو را به جنگ ومـبـارزه دعـوت كرده اند! شما مى دانيد كوفه شهرى است كه پدرتدر آنـجـا كـشـتـه شـده است ، برادرت را ترور كردند و با آنكه باپسر عمويت مسلم ، بيعت كردند او را كشتند و عبيدالله در آنجا فرمانمـى رانـد و عـطـا مى دهد و امروزه مردم بنده دينار و درهم اند. بيم آندارم كـه كشته شوى ؛ تقواى الهى پيشه كن و در اين حرم بمان ؛ واگـر از رفـتـن نـاگزيرى به يمن برو كه در آنجا دژ مى توانىداشـت و شيعيان پدرت در آنجايند و مردم به تو دسترسى نخواهندداشت .
امام حسين (ع ) فرمود: از عراق گزيرى نيست !
ابـن عباس گفت : اگر با گفتار من مخالفى ، زن و فرزندت را باخـود مـبـر كه خواهند گفت خون عثمان بر گردن تو و پدر توست وبيم آن دارم كه تو را نيز همانند عثمان در پيش ‍ چشم زن و فرزندتبكشند.
امام حسين (ع ) فرمود: اى پسر عمو، به خدا سوگند، اگر در عراقكشته شوم نزد من محبوب تر از آن است كه در مكه كشته شوم . و هرچـه خـداونـد مقدر كند همان مى شود. با وجود اين از خداوند طلب خيرمى كنم و درباره آينده مى انديشم .(386)
درنگ و ملاحظه
1 ـ از قراين موجود در متن روايت مى توان دريافت كه اين گفت و گويـا در روزهـاى پـايـانى حضور امام در مكه انجام شده است ؛ به ايندليـل كـه امـام (ع ) فـرمود: تصميم دارم كه همين روزها بروم . و يااين كه در آخرين روز و يا روز پيش از آن صورت پذيرفته است ؛به دليل اينكه امام (ع ) (طبق روايت طبرى ) فرمود: ((در همين يكى دوروز آهنگ حركت دارم ...))
2 ـ ايـن روايـت تاءكيد دارد بر اين كه تصميم امام (ع ) براى رفتنبـه عـراق در مـيـان مـردم مـكـه و ديـگـر شـهرها به ويژه در واپسينروزهـاى اقـامـت وى در مـكـه ، شـيوع پيدا كرده بود؛ و اين با سرّىبودنِ هنگام حركت ، به خواست امام (ع ) منافاتى ندارد. گذشته ازايـن نفس تاريخ حركت كاروان حسينى از مكه سرّى نبود. چرا كه امام(ع ) انـدكى پيش از حركت طى خطابه اى فرمود: ((... هر كس در راهمـا آمـاده فـداكـارى است [آماده حركت باشد.] ان شاء الله فردا صبححركت خواهم كرد.))(387)
3 ـ اسـاس تـفكر و موضعگيرى ابن عباس نسبت به قيام امام (ع ) در