يـن گـفـت و گـو پـيـداسـت ؛ و نـشان مى دهد كه او با قيام امام (ع )موافق بود، ولى بااينكه پيش از تحرك مردم و فراهم شدن مقدماتاستقبال از امام ، به آن شهر برود مخالفت داشت . اين مقوله در مقياسمـنـطق ظاهرى كه مبناى مشورت ها و نصايح ابن عباس بر آن استواربـود درسـت اسـت . شـايان توجه اينكه امام (ع ) در گفت و گوهايىكـه با ابن عباس و ديگران (388) داشت ، آنها را تخطئهنـكـرد، بـلكـه نـكـاتـى بـر آنـهـا مـى افـزود كـه در مـحـدوده مـنطقظاهربينى ناظر بر درستى آنهاست .(389)
4 ـ در پرتو منطق ظاهربينى ، پژوهشگر انديشمند اين سخن امام (ع) را كه مى فرمايد: ((گريزى از عراق نيست ))، اين گونه تفسيرمى كند كه پافشارى حضرت بر رفتن به عراق به سبب نامه هاىاهل كوفه بود. زيرا نامه ها حجت را بر امام (ع ) تمام مى كرد و براو واجب بود كه خواستشان را اجابت كرده نزد آنان برود. به ويژهپـس از آنـكـه مسلم به حضرت نامه نوشته و گزارش داده بود كههجده هزار تن (يا بيشتر) با او بيعت كرده اند؛ و از حضرت خواستهبـود كـه بـه كوفه بيايد. مؤ يد اين واقعيت سخنى است كه از امام(ع ) در گـفـت وگـويـى بـا ابـن عـبـاسنـقـل شـده اسـت : ((ايـنـهـا نـامـه و فـرسـتـادگـاناهـل كـوفـه هـسـتند و بر من واجب است كه خواستشان را اجابت كنم ؛ ونـزد خـداونـد ـ سـبـحـانـه و تـعـالى ـ بـر مـن حـجـتدارند.))(390)
اما در پرتو منطق ژرف انديشانه ، سخن امام (ع ) را كه مى فرمايد:((گـريـزى از عـراق نـيـسـت ))، آنـهـم بـا وجـود آگـاهى بر اين كهكـوفـيان او و يارانش را خواهند كشت ـ و تصريحات چندين باره امام(ع ) ـ بـايـد ايـن گـونـه تـفسير شود كه امام (ع ) همچنين مى دانستعـراق قـربـانـگـاه انـتخابى و ميدان رويداد سرنوشت ساز، رويداد((پـيـروزى بـا شـهـادت است .)) واقعه اى كه همه دستاوردهايش تاروز رسـتـخـيـز بـه سـود اسـلام نـاب مـحـمـدى واهـل بـيـت (ع ) اسـت . زيـرا در آن روز، شـيـعـيـان در عـراق از هر جاىديـگـرى بـيـشـتـر بـودنـد و عـراق از نـظـر تـبـليـغـى و روحـى ،مـثـل شـام در چـنـبـره سلطه امويان قرار نداشت . بلكه عراق آن روزآمـادگـى داشـت كـه از حـادثـه عـظـيـم عـاشـورا متاءثر و در پرتوانـوارش دگـرگـون شـود و از ايـن رو جـايـگـاهـى مـنـاسـب بـراىقربانگاهى اختيارى بود.
مـؤ يـد ايـن تفسير اين است كه امام (ع ) حتى پس از منتفى شدن عملىحـجـت اهـل كـوفه بر وى ، پس از تنها گذاردن مسلم كه تنها ماند وتنها جنگيد تا كشته شد، بازهم بر رفتن به كوفه پافشارى مىكرد.
5 ـ در ايـن گـفت وگو، ابن عباس خطاب به امام (ع ) گفت : ((... تومـى دانـى كـه كـوفـه شـهـرى اسـت كـه پـدرت در آنـجا كشته شد؛بـرادرت را ترور كردند و در حالى كه با پسر عمويت بيعت كردهبودند او را كشتند!...)) بدون شك مراد از پسر عموى امام (ع )، مسلمبـن عـقيل است و از همين رو اين روايت از نوادر به شمار مى رود، چراكـه خـبر قتل مسلم پس از خروج از مكه و در يكى از منزلگاه هاى راه(زرود) بـه امـام (ع ) رسـيـد. شـايد اين عبارت به طور عمد و يا ازروى فـرامـوشـى در ايـن روايـت گـنجانده شده باشد، خدا بهتر مىداند.
قـضـيـه دربـاره ايـن سخن ابن عباس كه به امام (ع ) گفت : ((از خدابـتـرس و مـلازم ايـن حرم باش ...)) نيز همين گونه است . زيرا كهاين سخن آميخته با بى ادبى است و بسيار بعيد است كه چنين سخنىاز ابـن عـبـاس بـا آن عـرفـانـى كـه نـسـبـت بـه مـقـاماهل بيت و به ويژه مقام امام حسين (ع ) داشت صادر شده باشد.
6 ـ اين سخن امام (ع ) را كه مى فرمايد: ((كشته شدن در عراق را ازكـشته شدن در مكه دوست تر مى دارم ...))؛ مى توان بر پافشارىآن حـضـرت بـر پـرهـيـز از كشته شدن در مكه به منظور حفظ حرمتخانه خدا حمل كرد. همچنين همان طور كه پيش از اين گفتيم ، بر حقيقتعـلم آن حـضـرت بـر ايـن كـه عراق برترين سرزمين براى قتلگاهانـتـخـابـى اسـت حـمـل كـرد؛ و نـيـز بـه ايـندليـل كه حادثه قتل وى در سرزمين عراق ، دست كم از نظر تبليغىبـه طـور كامل به سود او خواهد بود و دشمن نمى تواند شهادت اورا در پرده ابهام و فراموشى قرار دهد و آن هدف هايى را كه امام (ع) از ايـن شـهـادت دنـبـال مـى كـرد پـنهان سازد؛ اهدافى كه ژرفاىضـمـيـر مـردم را تـكـان خواهد داد و آنها را در راستاى مسيرى كه امامحـسـيـن (ع ) خـود مـى خـواسـت بـه حـركـت درخـواهـد آورد.حال آنكه چنانچه امام (ع ) به طور پنهانى يا آشكارا در مكه ترورمـى شـد، بـراى دشـمـن اين امكان وجود داشت كه آن را در پرده ابهامقرار دهد و از مسؤ وليت آن شانه خالى كند. حتى از نفس همين حادثهبـه سـود خودش استفاده تبليغاتى كند. به اين ترتيب كه قاتلىرا ـ كه خودشان وادار به قتل امام كرده بودند ـ مى كشتند و نزد مردمخود را خون خواه امام قلمداد مى كردند و امر را بر بيشتر مردم مشتبهمـى سـاخـتـنـد و فـاجـعـه اسـلام هـمـچـنـان بـهحـال خـود بـاقى مى ماند و حتى مصيبت استوارتر و شديدتر هم مىگشت .
7 ـ در پـايان اين گفت و گو در برابر اين سخن امام (ع ) قرار مىگـيريم كه مى فرمايد: ((هر چه خداوند مقدر كند همان مى شود، باوجـود ايـن از خـداوند طلب خير مى كنم و درباره آينده مى انديشم )).عبارت ((از خداوند طلب خير مى كنم )) در برخى گفت و گوهاى امام(ع ) با ابن زبير و ابن مطيع و در پاسخ به نامه مسور بن محزمهنيز تكرار شده است .
آيـا مـقصود امام از استخاره درخواست آگاهى نسبت به امور آميخته باخـيـر و نـيـكـى اسـت ؟ آيا مفهوم طلب خير اين است كه امام (ع ) براىرونـد قـيـامـش نـقـشـه از پـيـش تـعـيين شده اى نداشت ؟ و نمى دانستسـرنوشت و آينده كار او چه خواهد بود؛ و آن چيزى كه به حركت اوجهت مى بخشيد طلب خير از خداوند بود؟
آيـا كـار را بـا اسـتـخاره پيش بردن با اعتقاد به شرايط لازم امامتِتـجسم يافته در شخصيت امامان اهل بيت ، پس از پيامبر اكرم (ص )،به ويژه در زمينه علم امام (ع ) منافاتى ندارد!؟
و آيا ميراث روايى فراوان به جا مانده از پيامبر(ص ) و امامان (ع )در اخبار از پيشامدهاى آينده تا روز قيامت ، به ويژه اخبار رسيده ازپـيـامـبـر(ص ) و از على (ع ) و حسن (ع ) و حسين (ع ) درباره حماسهعاشورا چنين چيزى را تاءييد مى كند؟
پـيـش از پرداختن به پاسخ لازم است كه در اينجا معناى استخاره رادر لغت و اصطلاح روشن كنيم .
معناى استخاره
اسـتـخاره در لغت به معناى طلب خير كردن در چيزى است و ((استخارالله )) يـعـنـى از خـداونـد طـلب خير كرد و ((اللهم خِرْ لى )) يعنىخداوندا نيكوترينِ دو كار را برايم برگزين .(391)
و در اصـطـلاح ـ چـنـان كـه در روايـات آمده است ـ به معناى زير مىباشد:
1 ـ بـه مـعـنـاى طـلب خـيـر كـردن از خداوند، به اينكه دعا كند و ازخداوند بخواهد كارى را كه در پيش دارد برايش خير گرداند و او رادر انجامش موفق سازد.
2 ـ بـه مـعـنـاى آنـچه را كه خير است پيش آرد؛ و اين معنا، به معناىنخست نزديك است .
3 ـ طـلب اراده كـردن در آنـچـه خـير است ؛ به اين معنا كه از خداوندبخواهد عزم او را بر آنچه خير اس