ت جزم كند.
4 ـ طـلب شـنـاخـت آنـچـه خـيـر در آن اسـت ؛ و ايـن در عـرفمتداول است .(392)
اينك به اصل مساءله باز گرديم ...
بـدون شـك مـقـصـود امـام از اسـتـخـاره ، مـعـنـاىمتداول امروزى آن يعنى طلب درك آنچه در آن خير است و اينكه امام درپـى كـشـف امـرى پـنـهـان بـه طـريـق امـيـد و نه قطع و يقين باشد،نبود!(393)
زيـرا ايـن موضوع با اعتقاد حق به اينكه خداوند علم به گذشته وحال و آينده را به پيامبر(ص ) بخشيده است . و همچنين با روايت هاىفـراوانـى كـه در بـاره پـيـش آمـدهـاى آيـنـده از آن بـزرگـواراننقل شده است ـ و حاكى از علم ـ آنان به حوادث و رويدادهاى روزگارتـا روز رسـتـخـيز مى باشد ـ ؛ به ويژه اخبار مربوط به حماسهعـاشـورا كه به وسيله پنج تن آل عبا ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـكـه آيـه تـطـهـيـر دربـاره شـان نـازل شـده اسـت مـنـافـاتدارد.(394)
بـنـابـر ايـن مـمـكـن اسـت ، اسـتـخـاره در اينجا به مفهوم دعاى امام درپـيـشـگـاه پـروردگـار بـاشـد؛ براى اينكه تلاش او را قرين خيرفرمايد و در كارى كه قصد انجامش را دارد، موفقش ‍ سازد. يا آنكهبا كوچك ساختن دشوارى ها و برداشتن موانع از سر راه آن حضرت ،در راستاى نهضت مقدسش آنچه را كه خير است فراهم آورد. يا اينكهاستخاره امام به معناى درخواست اراده و تصميم بيشتر بر كارى استكه خير است و پاداش فراوان دارد.
پـژوهـشـگـر انـديـشـمـنـد بـه آسانى در مى يابد، قصد امام در همهمـواردى كـه سخن از استخاره به ميان آورده است ، ساكت كردن مخاطببوده از اصرار بر نهى آن حضرت از كارى كه آهنگ انجامش را داشت.
آنـچـه تـا اينجا گفته شد با آنچه در تاريخ آمده است كه امام (ع )بـراى قـطـع اصـرار طـرف سـخـن خـويـش بـه قـرآن كـريـمتـفـاءل زده اسـت ـ در حـالى كـه نـتيجه از پيش برايش روشن بود ـمـثـل رفـتـارى كـه بـا خـود ابـن عـبـاس داشـت ، مـنـافـاتـى نـدارد.نـقـل شـده اسـت كـه ابن عباس اصرار داشت كه حسين (ع ) را از رفتنبـه كـوفـه بـاز دارد و حـضـرت بـراى مـجـاب كـردنـش بـه قرآنتـفـاءل زد؛ و اين آيه شريفه آمد: ((كُلُّ نَفْسٍ ذ ائِقَةُ الْمَوْتِ وَ اِنَّم اتُوَفَّوْنَ اُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِي امَةِ)).(395) آن گاه فرمود: اِنّا لِلّ هِ وَ اِنّ ا اِلَيـْهِ ر اجـِعـُونَ، خـدا و پـيـامـبـرش راسـت گـفته اند؛ وفـرمود: اى پسر عباس ، از اين پس براى بازداشتن من اصرار مكن ،زيرا قضاى خداى عزوجل جاى بازگشت ندارد.
گفت و گوى سوم
تاريخ مى نويسد: شب يا فرداى آن روز عبدالله عباس نزد حسين آمدو گفت : اى پسرعمو، مى خواهم شكيبايى ورزم ولى تاب نمى آورم .مـن در انـتـخاب اين راه از هلاكت و نابود شدن تو بيمناكم ، عراقيانمـردمـانـى فريبكارند، به آنان نزديك مشو، در همين شهر بمان كهتـو سـرور اهل حجازى ، اگر اهل عراق راست مى گويند و شما را مىخـواهـنـد، بـه آنـها بنويس تا دشمنشان را بيرون برانند و آن گاهسـوى آنـهـا بـرو؛ و چـنـانـچه ناچار بايد بيرون بروى ، به يمنبـرو كـه دژ و دره دارد و سرزمينى پهناور است و شيعيان پدرت درآنـجـايـنـد تـو در آنـجـا از مـردم دورى و مـى تـوانـى بـه آنها نامهبـنـويـسـى و پـيـك بـفـرسـتـى و دعوتگرانت را اعزام كنى ؛ در اينصورت من اميدوارم آنچه را كه مى خواهى به سلامتى فراچنگ آرى .
حـسـيـن (ع ) فـرمـود: پـسرعمو، به خدا سوگند، من مى دانم كه توخيرخواه و مهربانى ، ليكن من آهنگ رفتن دارم و بار سفر بسته ام !
ابـن عـباس گفت : حال كه مى خواهى بروى ، زن و فرزندت را مبر،زيـرا بـيـم آن دارم كـه مـانـند عثمان پيش چشم زن و فرزندت كشتهشوى و آنان نظاره گر باشند!
سپس ابن عباس گفت : اگر تو حجاز را بگذارى و بروى ، چشم ابنزبـير روشن مى شود. امروزه با وجود شما كسى به او توجه نمىكـنـد. بـه خـداى بـى هـمـتـا سـوگـنـد، اگـر مى دانستم هرگاه مو وپـيـشانى ات را مى گرفتم ، به طورى كه مردم بر من و تو گردآيند و تو سخنم را مى پذيرفتى ، اين كار را مى كردم !
گويد: سپس ابن عباس از نزد امام بيرون شد و پيش ابن زبير رفتو گفت : اى پسر زبير چشمت روشن ! سپس گفت :
يا لك من قُبَّرةٍ بِمَعْمَرِ
خَلالكِ الجو فبيضى واصفرى
وَنقرى م ا شئت اءن تنقرى
اى قـبـّره آبـادى بـراى تـو خالى گشت ، پس تخم بگذار و صفيربكش
و هر چه مى خواهى آواز بخوان
ايـن حسين است كه سوى عراق مى رود و حجاز براى تو ماند، نگاهشبدار!(396)
گفت و گوى چهارم
طـبـرى (امامى ) به نقل از ابن عباس مى نويسد: هنگامى كه حسين بنعـلى آهـنگ عراق داشت با او ديدار كردم ؛ و به او گفتم : اى فرزندرسـول خـدا(ص )، بـيرون مرو! فرمود: ((اى پسر عباس ، مگر نمىدانـى كـه جـايگاه شهادت من و قتلگاه يارانم آنجاست ؟! گفتم : توايـن را از كـجـا مـى دانى ؟ گفت : با رازى كه در وجودم نهاده شده ودانشى كه به من بخشيده اند!)).(397)
اشاره
از مـجـموعه آنچه به عنوان گفت و گوهاى عبدالله عباس و امام حسين(ع ) نقل كرديم ، اين حقيقت روشن مى شود كه اساس تفكر ابن عباسبـر ايـن بود كه با قيام امام (ع ) مخالفتى نداشت ولى نظرش اينبود، پيش از يارى عملى مردم از رفتن خوددارى ورزد.
تـا آنـجـا كـه ما به منابع تاريخى دسترسى داشته ايم در جايىنديده ايم كه ابن عباس با قيام امام (ع ) مخالف بوده و يا امام را ازرفتن منع كرده باشد تنها كتاب ((اسرار الشهاده )) (دربندى ) بهنـقـل از كتاب ((فوارح الحسينيه ))(398) نوشته است كهابـن عـبـاس در پـايـان يـكـى از گفت و گوهايش ، پس از آن كه بهشدت گريست ، گفت : پسرعموجان ، به خدا قسم كه دورى تو برمـن گـران اسـت ، آنـگاه رو به حسين (ع ) كرد و از او خواست كه بهمكه بازگردد و با بنى اميه صلح كند!
حـسـيـن (ع ) فرمود: ((هيهات هيهات ، اى پسر عباس ، اين مردم مرا رهانـمـى كنند و هر كجا باشم مرا خواهند جست تا به زور با آنها بيعتكـنـم ؛ و مرا مى كشند. به خدا سوگند اگر در لانه هر يك از جنبندههـاى زمـيـن بـاشـم مـرا بيرون مى آورند و مى كشند. به خداسوگندايـنـان بـر مـن سـتـم مى كنند، همان طور كه يهود در روز شنبه ستمكـردنـد؛ و حـركـت مـن به فرمان پيامبر خدا(ص ) است . انا لله وانااليه راجعون ))(399)
صاحب كتاب معالى السبطين ضمن نقل اين گفت و گو مى نويسد: دربـرخـى كتاب ها آمده است : عبدالله بن عباس نزد امام حسين (ع ) آمد وبـا او بـه گـفـت و گـو پرداخت ، تا آنكه از وى خواست به فرمانيـزيـد درآيـد و بـا بـنـى امـيـه صـلح كـنـد! وى بـهنـقـل دربندى مى افزايد كه پس از آن ابن عباس به امام (ع ) گفت :اى پسرعمو، شنيده ام كه آهنگ عراق دارى . اينان مردمى نيرنگ بازندو تـو را بـه جـنـگ دعـوت كـرده انـد. بنابر اين شتاب مكن و در مكهبمان !
امـام (ع ) فـرمود: به خدا سوگند اگر در فلان جا بميرم ، بيش ازآن دوسـت مـى دارم كـه خـونم در مكه ريخته شود. مردم كوفه به مننامه نوشته اند و بر من واجب است كه خواستشان را اجابت كنم زيراكه آنها نزد خداوند بر من حجت دارند.
عـبـدالله عـبـاس چنان گريست كه محاسنش خيس شد و گفت : واحسينا،افسوس ‍ برحسين 